2021 February 27 - شنبه 09 اسفند 1399
ایستگاه اندیشه
کد مطلب:3740 گروه: ایستگاه اندیشه آمار بازدید: 264

ایستگاه اندیشه
حجت الاسلام روستایی - 10 دي 1399


  دانلود
امتیاز:
  01:23:53 حجم فیلم: 214 مگابایت





دانلود صوت


قسمت بیستم برنامه ایستگاه اندیشه به کارشناسی حجت الاسلام روستایی
 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاریخ : 10 دی 1399

مجری:

بسم الله الرحمن الرحیم

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَة وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بَنیها وَ سِرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ

عرض سلام و ادب و شب بخیر دارم خدمت شما بینندگان محترم شبکه جهانی جضرت ولیعصر(عج) امشب هم با یکی دیگر از سری برنامه­های ایستگاه اندیشه مهمان نگاه گرم شما هستیم، اجازه می­خواهم قبل از هر چیزی عرض سلام و شب بخیری داشته باشم خدمت کارشناس محترم برنامه حجت الاسلام و المسلمین استاد روستایی، استاد سلام علیکم.

استاد روستایی:

علیکم السلام و رحمة الله

بنده هم خدمت­شما و بینندگان عزیز شبکه جهانی حضرت ولیعصر عرض سلام و اوب و احترام دارم و همچنین عرض تسلیت دارم به مناسبت ایام شهادت بی بی دو عالم فاطمه زهرا (صلوات الله سلامه علیها) حضرت صدیقه کبرا ام أبی­ها، امیدوار هستم که تا به این لحظه عزاداری عزیزان مان مورد قبول حضرت حق واقع شده باشد.

مجری:

قصد دارید برای این ایام موضع جدیدی را مطرح بفرمایید و مورد بررسی قرار بدهید، خیلی ممنون می­شوم که راجع به این موضوع برای ما و بینندگان محترم توضیح لازم را بفرمایید.

استاد روستایی:

ما در بحث جامعه نبوی با رخدادهای مواجه هستیم که یکی از آن رخدادها بحث امامت امیر مؤمنان علی(ع) هست، ما وقتی که دوره نبوت حضرت را بررسی بکنیم می­بنیم که از روز اول نبوت که حضرت خدیجه بعد از امیر مؤمنان علی(ع) به حضرت رسول ایمان می­آورند تا روز شهادت رسول خدا وجود نازنین و مقدس و مبارک رسول خدا برای امیر مؤمنان علی(ع) تبلیغ می­کنند مبحث امامت را و به بهانه­های مختلف حالا یا با رفتار یا با گفتار هر گونه­ای که است حضرت امامت امیرالمؤمنین علی(ع) را برای مردم گوشزد می­کنند، اما ما می­بینیم یعنی چه در دوران هجرت چه در دوران قبل از هجرت، بهانه­های مختلف یا به عنوان بیان یک سری واژگان که به وقت خودش باید مورد بررسی قرار بگیرد و یا به عنوان بیان یک سری رفتارها و نشان دادن یک سری رفتارها که نشان از امامت امیر مؤمنان علی(ع) دارد، تمام اینها از پیامبر(ص) صادر می­شود، اما شما می­بینید که امیر مؤمنان علی(ع) در ثقیفه بنی ساعده کنار گذاشته می­شود و کس دیگری می­آید خلافت را به عهده می­گیرد، این مسئله طبیعتاً با یک نگاه عالمانه اگر به آن نگاه کنیم این نیست، این مسئله جای اما و اگر دارد، یعنی شما ببینید من مثال بزنم یک کسی که مثلاً می­خواهد یک نماینده مجلس بشود یا می­خواهد مثلاً در ریاست جمهوری شرکت بکند، در یک مدت محدودی تبلیغات انجام می­دهد و بعد پذیرفته می­شود، اما یک کسی که 23 سال برایش تبلیغ شده یک دفعه او را کنار بزنند این خیلی مشکوک به نظر می­رسد و نمی­تواند یک کودتای یک شبه باشد، حتی اگر در یک کودتای نظامی هم صورت بگیرد کلی پیش زمینه و برنامه ریزی می­خواهد، یک شبه هیچ وقت نیروهایی بسیج نمی­شوند که کل بساط چیزی را یک شبه به هم بزنند، از قبلش یک ارتباطاتی یک بررسی­هایی یک مطالعاتی صورت می­گیرد نوعاً اینطوری است، اما در مورد امیرالمؤمنین ما می­بینیم که یک مثلاً در ثقیفه ایشان را کنار می­زنند، اگر بخواهیم عالمانه این قصه را بررسی بکنیم باید به موازات 23سال تلاش نبوی در جامعه اسلامی، 23سال تلاش مخالفین را هم ببینیم، در کنار این، و قطعاً این نقشه­ها باید، مورد باز خوانی قرار بگیرد، یعنی تاریخ را یک بار دیگر با این زره بین باید ببینیم، بطور کلی ما اگر بخواهیم، یعنی اگر شما بخواهید در نظر بگیرید که یک جنبشی بخواهد سقوط بکند، این جنبش طبیعتاً سقوطش نیاز به یک سری مسائل دارد، شما مثلاً فرض بکنید که  یک فردی را به عنوان رهبری یک جنبشی در نظر می­گیرید، بعد این رهبر جنبش در واقع می­آید یک کاری انجام می­دهد یک نیروهایی را نظام می­دهد، و بعد از اینکه یک نیروهایی را ایشان می­آید نظام می­دهد اهدافش را پیش می­برد بر اساس این کاری که انجام می­دهد، حالا اگر بخواهند این جنبش را ساقط بکنند، چه کار باید انجام بدهند، چه کاری لازم است که این جنبش ساقط بشود اولین مسئله­ای که برای سقوط یک جنبش به آن توجه می­شود زیر سؤال بردن مشروعیت رهبر جنبش است یعنی اگر شما بخواهید رهبر یک جنبشی را مورد مخالفت قرار بدهید طبیعتاً با زیر سؤال بردن او می­شود حرفش را از سکه انداخت، یعنی وقتی تمام مشروعیت آن فرد به سخنانش است دیگر، ما الآن شما ببنید در جامعه اسلامی، خب پیامبر سخنش حجت است، چرا؟ ریشه در قرآن دارد این مسئله، که بله شما شخصیتی هستی که اطاعتت در کنار اطاعت خدا واجب است «اطیع الله و اطیع الرسول، ما أطاکم الرسول فخذوا، ما نهوا کم عنه فنتهوا، و ما ینطق عن الهوای إن هو إلا وحی یوحی، إن أطبع إلّا ما یوحی إلیَّ» و امثال این موارد خب اینها همه پشتوانه برای چیست؟ پشتوانه نبوت این شخص است، یعنی اگر بخواهیم بگوییم این شخص مورد پذیرش است و حرفش را گوش بدهید باید یک چک سفیدی برایش صادر شده باشد، چک سفید همین آیات قرآن است که می­آید اطاعت بی چون و چرای ایشان را در کنار اطاعت خدا قرار می­دهد، حالا تنها راه این که بخواهیم مشروعیت این فرد زیر سؤال برود، ایجاد شک و شبهه در این مشروعیت است، یعنی در واقع یک طورهایی به لحاظ اعتقادی، ما در طول تاریخ داشتیم، شما الآن ملاحظه بفرمایید چرا حضرت نوح با 950 سال پیابری، قرآن می­فرماید «قلیلاً» افراد کمی ایمان آوردند، چرا؟ بخاطر این است که همسری ایشان دارد و این همسر با سخنان کفر آمیز خودش و سخنان توهین آمیز خودش مشروعیت این فرد را زیر سؤال برده، مثلاً نسبت دیوانگی می­دهد به این آقا، این آقا دیوانه است نعوذبالله، این باعث می­شود که اطرافیان به حرف­های این فرد اعتماد نکنند، همسر جناب لوط نبی ایشان هم با سخنان کفر آمیزش باعث می­شود که مردم دور لوط جمع نشوند، یعنی وقتی مشروعیت را هدف قرار دادی این باعث می­شود که حرف آن فرد از سکه بیفتد، ما در طول تاریخ در دوره نبوت خب دشمنی­هایی را باحضرت می­بینیم دیگر، مشرکین و بت پرستان هستند که به انواع و اقسام تاک تیک­ها متوسل شدند که پیامبر را ساقط بکنند اما حضرت ابوطالب (ع) و حضرت خدیجه (س) اینها می­ایستند از حضرت دفاع می­کنند و مبارزه می­کنند بعد حضرت هجرت می­کنند و در مدینه باز علاوه بر اینکه مشرکان هنوز دست نکشیدند و آستین آنها در جنگ احزاب نمایان  شده و اثر انگشت آنها در توطئه های مختلف دیده می­شود، در کنار اینها یهود مدینه هم هشت، خب اینها موفق نمی­شوند که پیامبر را راضی بکنند از تعالیم برگردد، پس باید مسیر را منحرف بکنند دیگر، حالا سعی در شهادت پیامبر داشتند که در ماجرای تبوک این مسئله نقل شده می­خواستند کودتای داخلی بکنند مدینه را از بین ببرند که حالا آن در جای خودش باید بحث بشود به عنوان نقش مخالفان و آن مهندسی معکوسی که  رسول خدا کردند اینها همه باید یکی یکی مشخص بشود اما وقتی از همه اینها محروم شدند و موفق نشدند که پیامبر را منصرف بکنند یا  پیامبر را حذف فیزیکی بکنند لذا آمدند رو آوردند به انحراف مسیر خلافت، چطور این کار را کردند؟

مجری:

یعنی در کنار اینکه بخواهند پیامبر را به شهادت برسانند حذف فیزیکی که فرمودید یا اینکه بخواهند نقشه­های دیگری بریزند به این نتیجه رسیدند که ما باید مسیر خلافت بعد از پیغمبر را  دچار انحراف بکنیم

استاد روستایی:

بله، چرا؟ چون «الله یعصمک من الناس» خدا شما را حفظ می­کند دیگر از حذف فیزیکی اینها ناامید شدند، دیگر از اینکه پیامبر بخواهد از این آیین دست بردارد اینها ناامید شدند دیدند نمیشود پس باید چکار کرد؟ باید مسیر خلافت منحرف بشود.

مجری:

و این اعتراف هم آنطور که متوجه شدم، عرض می­کنم ببینم درست متوجه شدم این انحراف هم به زعم شما و ادعای شما در همان لحظه فوت پیغمبر  اتفاق نیفتاده

استاد روستایی:

خیر در کل دوره 23 ساله، حالا من یک سری فکت­ها تاریخی را از بعضی از بخش­های زندگی پیامبر این را بیان می­کنم البته معتقدم که چندین پایان نامه دکتری باید در این زمینه نوشته بشود.

مجری:

در بحث همین انحراف؟

استاد روستایی:

بله در این نقشه­های مخالفان، یعنی تاریخ اسلام به دقت باید مطالعه بشود و قرائن و شواهد باید کنار هم گذاشته بشود و یک داوری روشمند ارائه بشود  در این موضوع، و یک سخن عالمانه ارائه بشود، من بخشی از این قسمت را عرض می­کنم و سرخ­هایی را مشخص می­کنم تا بقیه تحقیقات بعدی و کارهای پیش رفته­تر ان شاء الله؛ عرض کردیم وقتی یک جنبش بخواهد ساقط بشود یا می­آیند مشروعیت رهبر جنبش را زیر سؤال می­برند یا به او اتهام مالی میزنند، یا به او اتهام اخلاقی می­زنند، یعنی یا به لحاظ عقیدتی به او ایراد می­گیرند یا می­آیند به لحاظ مالی می­گویند او فساد مالی دارد، یا به لحاظ اخلاقی می­آیند به او تهمت می­زنند که هر سه مورد در مورد پیامبر خاتم (ص)  در اثر نبوی اتفاق افتاده، برویم سراغ مورد اول یعنی زیر سؤال بردن مشروعیت پیامبر، خب زیر سؤال بردن مشروعیت پیامبر، جناب آقای خدا بنده، با توجه به آیات قرآن و روایات معتبر نبوی و یا حتی روایاتی که از صحابه رسیده، یعنی آثار به دست می­آید که انواع مختلفی داشته، یک زمان می­آمدند می­گفتند این آدم دهن بین است «هو اذن» این گوش است «قل اذن خیر لکم» در این راستا است ،حالا باید واکاوی بشود ریز به ریز گزارش­های تاریخی در بیاید ذیل این آیات و کار عمیقی می­طلبد اما این یک مدل کار است، «هو اذن» این گوش است، دهن بین است، هرچه به او بگویند می­پذیرد، این یک مدل کار است، اما یک مقداری بالاتر از این من می­خواهم بگویم چون یک مقدار ما وقت­مان محدود است، و بخشی را می­توانیم بگوییم و من احساس می­کنم که  شاید همین یک بحث ما چند هفته به طول بیانجامد آمدند ایجاد شک و شببه کردند در نبوت پیامبر ،ما این را باید بیاییم بررسی بکنیم، و تأثیر آن را در اجتماع ببنیم، ببینید عرض کردم که ایجاد شک در نبوت، شما یک موردی را من برایتان مثال می­زنم که ببنید چه اتفاقی رخ داده کتاب «صحیح بخاری» چاپ دار ابن کثیر، چاپ اول، چاپ 1423، صفحه 669، روایت شروع می­­شود

«باب الشروط فی الجهاد و المصالحة مع اهل الحرب و کتابة الشروط»

صحیح بخاری چاپ دار ابن کثیر، چاپ اول، چاپ 1423، ص 669

این هم سند روایت، گرچه بخاری نیاز به بررسی سندی ندارد اما ببنید افرادی که در این سند وجود دارند یکیش آقای زهری است، یکی  عروة بن زبیر است این دوتا مورخ هستند، یعنی یک سند عادی نیست این روایت، دوتا تاریخ نگار مکتب مدینه در اینجا دارند صحبت می­کنند ،خب روایت طولانی است، من ماجرای روایت را بگویم تا برسم به آن شاهد مثال خودم.

ماجرای روایت برمی­گردد به صلح حدیبیه، آقا رسول خدا (ص) به اصحاب وعده داندند، حالا طبق این نقل­ها رؤیایی دیدند حضرت مبنی بر اینکه به طواف خانه خدا خواهند رفت به اصحاب گفتند می­رویم از مدینه راه افتادند و نیروهای اطلاعاتی عملیاتی  ابوسفیان وقتی متوجه شدند که  پیامبر دارد می­آید، آمدند سد راه کردند، گفتند شما به جنگید و شهر را بگیرید ،حضرت فرمودند برای جنگ نیامدم، اصلاً ما صلاح به آن معنا برنداشتیم، کسی قرار است جنگ برود یک زره­ای و سپری و  شمشیر و نیزه و  کلاه خود و بلاخره مجهز می­رود، ما نهایتاً یک شمشیر همراه­مان هست، نه نیزه­ای داریم نه خنجری داریم نه زرهی داریم، و نه سواره نظام، این کاروان کاروان زیارتی است، اینها قبول نکردند در نهایت حضرت مجبور به صلح شد، و یک نرمش قهرمانانه اینجا حضرت انجام داده که حالا در جای خودش این باید تحلیل بشود این حدیبیه که پیامبر چه چیزی عایدش شد از حدیبیه و  چگونه توانست بعد از حدیبیه  به سرتاسر زمین در حد خودشان ،مثل نامه­ نگاری­هایی به ایران، نامه­نگاری­هایی به رم، نامه­نگاری به مصر، نامه­نگاری­هایی به حبشه و سرزمین­های دیگر داشته باشد بعد از ماجرای حدیبیه شروع شد و بعد از فتح مکه دیگر این مسئله فراگیر شد ، حالا آن جای خودش باید تحلیل بشود در موضع خودش اما من سخنم اینجا است، شاهد مثال من در صفحه 672، این کتاب صحیح بخاری است ، همان روایت است، ببینید در اینجا وقتی ماجرای صلح مطرح می­شود

«فقال عمر بن خطاب»

جناب عمر بلند می­شود می­گوید

«فأتیت نبی»

من رفتم پیش پیامبر

و گفتم

«ألست نبی الله حقا؟»

مگر شما پیامبر بر حق خدا نیستید

«قال بلی»

بله

«قلت ألسنا علی الحق عدونا علی الباطل»

مگر ما بر حق نیستیم دشمنان بر باطل

«قال بلی»

بله همین طور است

«قلت فلمه نعطی الدنیّه فی دیننا إذاً»

اگر اینطوری است چرا بیایم ذلت و پستی را در دین خودما راه بدهیم

حضرت فرمود:

«إنی رسول الله»

من رسول خدا هستم

«و لست أعصیه و هو ناصری»

 من خدا را عصیان نمی­کنم سرپیچی از خدا نمی­کنم در حالی که خداوند را یاری می­کنم این یعنی چه جناب خدا بنده؟ یعنی، «إن أتبع إلّا ما یوحی إلیّه» هرچه خدا بگوید من عمل می­کنم و حی الهی یعنی آقا من مأمورم  به دستور خداوند عمل بکنم، دیگر حجت از این بالاتر؟ یعنی اصلاً وقتی پیغمبر یک عملی دارد انجام می­دهد کسی نمی­تواند بگوید چرا همچین کاری کردی، حضرت به عنوان نبی خداوند حجیت او را ثابت کرده کسی نمی­تواند اعتراض بکند، اما اینجا حضرت می­آیند روی چه عبارتی مانور می­دهند؟ «إنی رسول الله» نمی­گوید «إنی محمد امین» نمی­گوید من محمد امین هستم من همان آدم امانت دار هستم همان آدم راستگو هستم، این را نمی­گوید، می­گوید «رسول الله»، دست می­گذارد روی جایگاه آقا من فرستاده خدا هستم، بعد هم می­گوید «و لست أعصیه و هو ناصری» یعنی دستور از بالا رسیده

«قُلْتُ أَوَلَیْسَ کُنْتَ تُحَدِّثُنَا أَنَّا سَنَأْتِی الْبَیْتَ فَنَطُوفُ بِهِ»

باز قانع نمی­شود با اینکه دستور از خدا رسیده

مگر شما به ما نگفتی که ما می­رویم زیارت خانه خدا

«قَالَ بَلَى فَأَخْبَرْتُکَ أَنَّا نَأْتِیهِ الْعَامَ»

گفتم ما می­رویم به سمت خانه خدا در سال آینده

اینطوری گفتم :

«قَالَ قُلْتُ لَا فَإِنَّکَ آتِیهِ وَمُطَّوِّفٌ بِهِ»

تو نگفتی اینطوری، شما آمده­ای و باید طواف بکنی

و بالاخره صحبت بر سر طواف است، پس ببینید حرف پیامبر پذیرفته نمی­شود، پیامبر می­فرماید خدا فرموده، باز پذیرفته نمی­شود، پیامبر جملۀ دیگر می­فرمایند باز پذیرفته نمی­ شود، می­گوید

«فَأَتَیْتُ أَبَا بَکْرٍ»

من رفتم پیش أبابکر

همین مسائل تکرار می­شود و بعد جناب آقای أبابکر طبق نقل بخاری می­آید می­گوید

«أَیُّهَا الرَّجُلُ إِنَّهُ لَرَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ»

این رسول خدا هست

«وَلَیْسَ یَعْصِی رَبَّهُ»

عصیان خدا نمی­کند

«وَهُوَ نَاصِرُهُ فَاسْتَمْسِکْ بِغَرْزِهِ فَوَاللَّهِ إِنَّهُ عَلَى الْحَقِّ»

حرف پیامبر را گوش بده به ریسمان پیامبر جنگ بزن پیامبر بر حق است

 بعد دوباره همان حرف­ها انجام می­شود

«قال الزهری»

آقای زهری می­گوید

«قال عمر: فعمِلتُ لذلک أعلمالاً»

من یک کارهای کرده­ام که حالا راجع به آن بحث می­کنیم چیکارهای، این نقل آقای بخاری.

همین نقل در کتاب­های دیگر هم آمده من خیلی کتاب­ها این نقل را دارند، نقل دیگری که می­خواهم مشان بدهم از کتاب «مصنف عبدالرزاق صنعانی» که بالاخره این هم از علمای بزرگ اهل حدیث و استاد و حتی قبل از بخاری از دنیا رفته، بخاری سال 256 از دنیا می­رود ایشان 211 از دنیا رفته، سال 126 متولد شد 211 از دنیا رفته، جلد 5 همین ماجرای حدیبیه را صفحه 330 شروع می­کند ایشان و سند آن هم کاملاً معتبر هست دقیقاً همان سند است عبدالرزاق از معمر از زهری از عروه از مسور بن مخرمة و مروان بن الحکم، بعد می­آید در صفحه 339 ماجرای را نقل می­کند که بخاری دیگر این تیکه را نگفته.

مجری:

که گفت من یک کارهای انجام می­دهم؟

استاد روستایی:

نه آن را نه این گفته نه بخاری، یک جمله­ای اول هست بحث شک در نبوت

«والله ما شککتُ منذ أسلمت إلا یومئذٍ»

از روی که مسلمان شدم جز امروز من شک نکرده بودم

مصنف عبدالرزاق صنعانی، متوفی 211، ج 5، ص 330-339

در چه چیزی شک کردی؟ در نبوت، این شک وقتی پیامبر فرمودند پیامبر هستم برطرف شد؟ خیر، وقتی فرمود رسول خدا هستم و او را عصیان نمی­کنم او یاور من است یعنی دستور از بالا رسیده برطرف شد؟ خیر، وقتی که فرمود من نگفته بودم الآن حتماً می­رویم زیارت، گفته بودم «نَطُوفُ بِیت» طواف خواهیم کرد در سال خانه را اما نگفتم دقیقاً همین امروز همین سال دقیقاً، برطرف شد شک؟ خیر نشد، رفت پیش آقای أبابکر، برطرف شد؟ خیر

«فعمِلتُ لذلک أعلمالاً»

حتی در نقل دیگر داریم بعد از أبوبکر پیش أبو عبیده جراح می­رود و باز برطرف نمی­شود و اعمال چه هست خواهیم گفت، اینها را خواهیم گفت چه اعمالی، اینها باید دانه دانه رمز گشایی بود، اما صحبت اینجا است که پس این شک وجود دارد در این نقل آقای عبدالرزاق اما بخاری «ما شککتُ» را نمی­آورد، این نکته است، اما این قسمت بعدش را می­آورد

«قال عمر: فعمِلتُ لذلک أعلمالاً»

این تیکه را می­آورد که بالاخره یک کارهای انجام دادم، حالا چه؟ این را خواهیم گفت، این تا به اینجا.

مجری:

این اشاره «لذلک» به چه است؟ این را هم در شرح­تان توضیح می­دهید یا الآن؟

استاد روستایی:

این را توضیح می­دهم؛ یعنی «لذلک» خود کلمه «ذلک» می­گوید بخاطر حرف­های پیامبر که یعنی یک طوری ببینید کأنه پیامبر می­خواهد دین را ذلیل بکند و توجه به دین ندارد، خدا هم که از بالا دستور صادر کرده او هم می­خواهد این را ذلیل بکند توجهی ندارد اما این شخص توجه دارد، ما اصلاً صحبت مان خدای نکرده توهین و اهانت به کسی نیست ما داریم حقایق تاریخ را بر اساس مستندترین منابع برادران اهل سنت نقل می­کنیم قضاوت هم نمی­خواهیم بکنیم، آن صحیح بخاری است که دیگر اصلاً «اصح کُتِبَ بعد کتاب الله»، این مصنف عبدالرزاق است که علی رغم اینکه سند این گزارش معتبر هست شخصیت عبدالرزاق شخصیتی است که آقای عقیلی متشدد، متشدد یعنی سختگیر آدمی که سختگیر است در پذیرش روایت و راوی، ایشان می­گوید اگر عبدالرزاق مرتد هم بشود کافر هم بشود ما از او اخذ می­کنیم روایت نقل می­کنیم.

مجری:

اینهمه قبولش داریم

استاد روستایی:

بله، من دارم از این مدل آدم­ها، نرفتم سراغ کتاب­های قرون متأخر دسته چندوم، قرن دوم و سوم در این فضا من دارم صحبت می­کنم، اشخاصی مثل بخاری که امیرالمؤمنین فی الحدیث هست از نظر آقایان، اشخاصی مثل عبدالرزاق صنعانی که اگر کافر هم بشود از او می­پذیرند، از این طیف آدم­ها من دارم نقل می­کنم، لذا می­گویند این بخاطر حرف­های پیامبر، حالا چه اعمالی آن را إن شاءالله بعد رویش بحث می­کنیم.

اما یک گزارش دیگری وجود دارد که معلوم می­کند یک سری مطالب را، «کتاب المغازی» آقای واقدی، شخصیت واقدی یک شخصیت تاریخ نگار هست و بین مورخین یک خصوصیتی دارد، واقدی دقت زیادی دارد از این حیث که مثلاً فرض کنید اگر می­شنید که در فلان نقطه فلان جنگ یا فلان غزوه اتفاق افتاده، اگر می­شنید که مثلاً در منطقه حدیبیه پیمان صلح حدیبیه بسته شده، آقای واقدی می­رفت آنجا را می­دید می­رفت می­گشت اگر یک شخصیتی را پیدا می­کرد که حالا به سنش نمی­خورد، بگویم شخصی پیدا کنید که در آنجا بوده باشد نه، خب صحابه از دنیا رفته بودند، حداقل می­رفت نوادگان اینها را پیدا می­کرد بالاخره می­گفت شما مال این خانواده هستید پدرتان پدربزرگ­تان خاطره­ای چیزی از این غزوه، از این سریه، از این منطقه گفته یا نگفته این را برای من بگویید، یعنی علاوه بر اینکه خودش می­رفت یک سری مستندات و یک سری قرائن و شواهد را از چهارتا روای می­شنید می­رفت سراغ نوه نتیجه­های آدم­های که در این مناطق بودند، این خصوصیت واقدی هست، حالا در حدیث خیلی به او إراد گرفته­اند اما در تاریخ ایشان را می­پذیرند آدم معتبری هست در تاریخ حالا وقت بشود یک زمانی لازم بشود راجع به جناب واقدی یک سری اسناد را ارائه خواهیم داد حالا موضوع بحث­مان آن میزانش نیست، اما می­خواهم بگویم که از یک کتاب عادی من نمی­خواهم نقل بکنم کتاب درست حسابی، محقق کتاب هم الدکتر مارسدن جونس، این یک مستشرق هست یک آدم بی­طرف هست، شیعه نیامده این کتاب را تحقیق بکند من اینطوری دارم گزارش انتخاب می­کنم، جلد دوم این کتاب که عالم الکتب هم چاپ کرده مطلبی را بیان می­کند که حائز اهمیت هست، صفحه 605 سند ارائه می­شود تا می­رسد به صفحه 606

کتاب المغازی، واقدی، محقق الدکتر مارسدن جونس، چاپ عالم الکتب، ج 2، ص 605-606

می­گوید اینها آمدند صلح بنویسند و

«وثب عمر إلی رسول الله»

«وثب» یعنی پرید، نه که یک زمانی می­گوید «قام» یعنی بلند شد رفت سؤالی نه، «وثب» یعنی پرید یعنی کنایه از یک طورهای چه بسا با عصبانیت و با عتاب و خطاب، این مدل بلند شد

«یا رسول الله ألسنا بالمُسلمین؟»

آنجا چه بود؟ «ألست نبی الله حقاً» آنجا نوشته بودند یا «السنا علی الحق»، اینجا صحبت از اصل اسلام هست

 «ألسنا بالمُسلمین ؟»

مگر ما مسلمان نیستیم؟

«قال رسول الله بلی»

بله مسلمان­های که شک دارد

«قال: فعلام نُعطی الدَّنیَّة فی دیننا»

چرا داریم ذلت را در دین مان می­پذیریم

حضرت فرمودند

«انا عبدالله و رسوله و لن أخالف امره»

این خیلی نکته هست

من بنده خدا هستم من رسول خدا هستم من با امر خدا مخالفت نمی­کنم

«ولن یُضیِّعنی»

خدا من را ضایع نمی­کند

خداوند بالاخره به دنبال بلند شدن پرچم توحید هست

«فذهب عمر إلی أبی بکر، یا أبابکر ألسنا بالمُسلمین؟ قال بلی»

دوباره همان حرف­ها تکرار می­شود بعد أبابکر یک جمله می­گوید، می­گوید

«فإنی أشهدُ أنَّه رسول الله»

یعنی چه أشهدُ؟ چه زمانی می­گوید من شهادت می­دهم؟ زمانی که شک و شبهه باشد دیگر، یک زمانی شما می­آیی می­گویی مثلاً این مال (موس) مال فلانی هست این دزدی هست، یکی می­گوید من شهادت می­دهم مال خودش هست، پس زمانی که یک اتهام هست صحبت شهادت می­آید

«إنی اشهد»

من شهادت می­دهم

اینها دلالت فرعی هست پشت روایت هست اینها، ظاهر روایت می­گوید شهادت می­دهم اما پشتش این هست که شک و شبهه هست

«وَأنَّ الحق ما اُمِر به»

«ما اُمِره به»، نه «اَمره به»

حق آن چیزی هست که امر شده است به آن

یعنی حق چیزی هست که پیغمبر امر شده به آن کار، حق آن است که یعنی خدا امر کرده، چه کسی امر می­کند به پیغمبر؟ خداوند

«ولن نُخالف أَمر الله»

اینجا یک کسی نگوید این «ما اُمِر به» یعنی امر شده یعنی پیغمبر امر کرده، نخیر

«ولن نُخالف أَمر الله»

امر خدا، یعنی اصلاً صحبت وحی است پیامبر دارد می­گوید وحی، وحی، وحی،

«ولن یُضیّعَه الله»

خدا او را ضایع نمی­کند

«ولقی عمر من القضیة أَمراً کبیراً»

عمر خیلی این قضیه را بزرگ دید

«وجَعَلَ یردُّ علی رسول الله الکلام»

دوباره رفت سراغ پیامبر

این قصه­ها را دیگر عبدالرزاق و بخاری نیاورده بودند، بازگشت دوباره را نداشتند، رفت دوباره

«و یقول: علامَ نُعطی الدَّنیَّة فی دیننا»

چرا این کار را بکنیم

حالا اینجا ببینید یک عبارت دیگر است

«فجعل رسول الله یقول»

«جعل» «یقول» فعل مضارع و فعل ماضی کنار هم آمده­اند

پیامبر شروع کردند گفتند

«أَنا رسول الله ولن یُضیِّعَنی، فجعل یردُّ علی النبی الکلام»

یعنی آن یک دعوا هست یک اختلاف جدی هست این جا

«قال: یقول أبو عبیدة بن الجراح»

اینجا نفر سوم أبو عبیده

«ألا تسمع یابن الخطاب رسول الله یقول ما یقول؟»

نمی­شنوی رسول خدا چه می­فرمایند؟

«تعوَّذ باالله من الشیطان واتَّهم رأیک»

به خدا پناه ببر از شیطان و خودت را متهم کن

بعد عمر می­گوید من پناه بردم به خدا از شیطان  و این حرف­ها، تا می­رسد به  ادامه ماجرا، این ادامه­اش خیلی نکته دارد

«فکان إبن عباس یقول»

إبن عباس همیشه می­گفت 

چه می­گفت همیشه؟

«قال لی عمر فی خلافته»

ماجرا گذشته پیامبر شهید شده سالها بعد، بعد خلافت أبوبکر آمده بعد نوبت خلافت عمر رسیده حالا إبن عباس همیشه می­گفت که عمر در خلافت آمد دوباره خودش ماجرا را برای من نقل کرد

«وذکر القضیة»

ماجرا را نقل کرد

عمر چه می­گفت؟

«ارتبتُ ارتیاباً لم أرتبه منذُ أَسلمت ألا یومئذٍ»

یک شکی به دلم آمد در آن روز که از روز نبوت پیامبر تا به آنروز این مدل شک به این میزان نیامده بود، یک شکی آمده بود که قبلاً اینقدر شک نکرده بودم

مجری:

اینجا شما دارید رمز گشانی می­کنید دیگر، در واقع شک بوده ولی به این نسبت...

استاد روستایی:

حالا ممکن است، حالا این نکته­اش مهم هست این نکته­اس بسیار حائز اهمیت هست

«ولو وجدت ذلک الیوم شیعةً تخرج عنهم رغبةً عن القضیة لَخرجتُ»

یعنی چه؟ این خیلی مهم هست

اگر پیروانی پیدا می­کردم از اسلام دست برمی­داشتم

«ولو وجدت ذلک الیوم شیعةً»

اگر آنروز پیروانی پیدا می­کردم

«تخرج عنهم»

که خارج می­شوم از جمع اینها

«رغبةً عن القضیة»

بخاطر این ذلت و پستی

«لَخرجتُ»

خارج می­شدم

این چیزی هست که آقای واقدی می­آورد اما بخاری دیگر این را ندارد، عبدالرزاق دیگر این را نیاورده، این را

ندارند این تیکه­ی عبارت.

مجری:

ادامه همان نقل­ها هست که آنها آورده­اند؟

استاد روستایی:

بله، این که إبن عباس این را می­گفت را آنها نداشتند، این را فقط آقای واقدی دارد این گزارش از گزارش­های هست که فقط واقدی دارد البته بنابر تحقیقات بنده، شاید یکی از عزیزی یک استاد محترمی بیایند یک سری نُسخ دیگر یک سری مطالب دیگر جستجو بکنند پیدا بکنند اما بنده یک دانه پیدا کردم حالا ممکن است تحقیقات مان را یک مقدار گسترش بدهیم و بتوانیم چیزهای دیگر هم پیدا بکنیم، این یک مدل.

بعد شما دقت بکنید فقط این نقل اختصاص به اینجا دارد این نقلی که دعوا بوده بین پیغمبر و ایشان و این اختلاف شدید بوده آقای أبو سعید خدری هم می­گوید، می­گوید من پیش عمر یک روزی نشسته بودم

«فذکر القضیة»

یعنی ماجرا هم برای إبن عباس گفته شده هم برای أبو سعید گفته شده، عمر گفت

«لقد دخلنی یومئذٍ من الشک»

شک در من آمد

«وراجعتُ النبی یومئذٍ ما راجعةً ما راجعتُه مثلها قَطُّ»

من به پیغمبر اینقدر مراجعه کردم که مثل آن به پیغمبر مراجعه نکرده بودم

یعنی همان بحث در واقع دعوا و شکوه و اینها هست، وبعد هم اینقدر این عمل سنگین هست که حالا می­گوییم چه بوده که خودش می­گوید

«صمت دهراً»

برای کفاره این روزگار زیادی آمدم روزه گرفتم و بعد در ادامه می­گوید

«والله لقد دخلنی یومئذٍ من الشکِّ»

به خدا قسم آن روز در وجود من شکی آمد

«حتی قلتُ فی نفسی»

در دلم گفتم

«لو کنَّا مائةَ رجلٍ علی مثل رأی ما دخلنا فیه أبداً»

اگر صدتا آدم مثل خودم داشتم هرگز در این وارد نمی­شدیم

در چه وارد نمی­شد؟ در امرالله؟ در امر الرسول؟ می­گوید وارد نمی­شدم حالا ممکن است کسی شبهه بکند بگوید این ماجرا منظورش این است که هم رأی یعنی نمی­گوید من می­خواستم از اسلام دست بردارم صحبت سر این است که من هم رأیایی داشتم پیامبر را راضی می­کردم که صلح نکند، آیا می­تواند این باشد؟ این نمی­تواند باشد این نیست چرا؟ بخاطریکه ما گزارشات داریم که خیلی از صحابه با صلح مخالف بودند که حالا این را خواهیم گفت در ادامه این را خواهیم گفت که اصلاً خیلی­ها مخالف بودند، این صحبت سر چیز دیگر است، این هم این عبارت.

ما اینجا عرض کردیم که در این ماجرا صحبت مان کجاست، داریم می­گوییم اگر یک جنبشی بخواهد سقوط بکند کودتای بخواهد علیه یک جنبش رخ بدهد سعی می­کنند رهبر جنبش را بزنند، اول مشروعیت اعتقادی او را زیر سؤال می­برند و ما بخشی را آمدیم بیان کردیم بحث اینجاد شک و شبهه در نبوت و یک نمونه را هم گفتیم وگرنه ما شک­های دیگری هم داریم از افراد دیگر، آنها را هم داریم که حالا به جای خودش باید راجع به آن گفتگو بکنیم، آمدیم گفتیم این شخص آمد شک و شبهه اینجاد کرد و مکرر با پیامبر دعوا می­شود اینجا.

مجری:

خودش اعتراف کرد که شک اینجاد شده

استاد روستایی:

این چیزی هست که گفته­اند بله خودش هم می­گوید من شک داشتم، بعد آقا رسول خدا(ص) مکرر بیان می­کنند طبق آن نقل أبابکر، أبو عبیده جراح می­آیند می­گویند نه ایشان پیامبر هست و باز این اتفاق نمی­افتد یعنی آن تسلیم امر نبوی صورت نمی­گیرد اما اینکه گفت «فعمِلتُ لذلک أعلمالاً» یک کارهای کردم من .

مجری:

بعد از این شک؟

استاد روستایی:

بله، این چه بوده؟ این کارها چه بوده؟ خیلی­ها سعی کرده­اند بیایند بگویند که ایشان رفت بعد از این شک نماز خواند روزه گرفت کفاره داد گفت استغفرالله نعوذ باالله از این حرف­ها، اما به نظر من این حرف صددرصد غلط هست یعنی آقای إبن حجر عسقلانی در فتح الباری می­آید می­گوید.

مجری:

ایشان هم می­گوید غلط هست این؟

استاد روستایی:

نه من می­گویم، من می­گویم این تحلیل غلط هست که ایشان بعد از آن آمده روزه گرفته نمازه خوانده فلان کرده، یعنی این اعمالاً را به این تفسیر بکینم این غلط است چرا؟ دلیل­های متعددی من دارم؛ یک اینکه در ادامه­اش خودش دارد می­گوید بعد از این اعمالاً  که تمام می­شود تازه می­آید می­گوید من آمدم استغفار کردم روزه گرفتم فلان کردم، نکته دوم: حوادث پیرامون این قصه ثابت می­کند که این تحلیل غلط است که بخواهد کسی بگوید این اعمالاً یعنی رفتم کار خیر کردم، این حوادث پیرامونی و آن مخالفت­های که صورت می­گیرد از آنجا شروع می­شود و همینطوری در سالهای بعد هم ادامه پیدا می­کند، لذا کسانی که آمده­اند گفته­اند این اعمالاً یعنی کار خیر اینها بیخود می­گویند اینها اشتباه می­گویند اعمال منظور کارهای خیر و نیک نیست چرا؟ چون نکته اینجا است دارد می­گوید اگر من صد نفر پیدا می­کردم دست از مسلمانی برمی­داشتم، یعنی صحبت این نیست که بگوییم مثلاً من رفتم کار خوب کردم فلان کردم نه، آن گزارشی که دارد واقدی ارائه می­دهد دکتر مارسدن جونس هم نمی­آید این را زیر سؤال ببرد، گزارشی که آقای واقدی دارد ارائه می­دهد که می­گوید این رفت و برگشت شدید بود وگرنه نفر اول خود رسول خدا فرمود باید گوش داده می­شود، بعد وحی الهی خب نشد، بعد سخنان جناب آقای أبوبکر باز نشد، باز دوباره رجوع به پیغمبر باز نشد، باز سخان آقای أبو عبیده جراح باز نمی­شود، باز رجوع به پیغمبر، این نشان دهنده این است که نه، یک عمل مستمر است.

یک تحلیل آقای إبن بطال ارائه می­دهد إبن بطال که شارح صحیح بخاری هست و به نظر من با توجه به حوادث پیرامونی که اتفاق می­افتد دقیق­ترین تحلیل را آقای إبن بطال ارائه داده در اینجا، در جلد 8 شرح صحیح بخاری آقای إبن بطال، أبی الحسن علی بن خلف بن علدالملک معروف به إبن بطال شرخ بخاری دارد از علمای متقدم هست، چاپ مکتبة الرشد ریاض عربستان صفحه 133

«قال المهلب: وقول عمر: فعملت لذلک اعمالاً یعنی: أنه کان یحض الناس علی ألا یعطوا الدنیة فی دینهم»

شرح صحیح بخاری، أبی الحسن علی بن خلف بن علدالملک (إبن بتال)، چاپ مکتبة الرشد ریاض عربستان، ج 8، ص 133

مردم را تحریک می­کرد، راه افتاد علیه پیامبر

مجری:

همان حرف که زد پیغمبر قبول نکرد و فرمود امر خدا نیست را  رفت به مردم گفت

استاد روستایی:

بله فرمایش پیامبر پذیرفته نشد، أبوبکر گفت پذیرفته نشد، أبو عبیده گفت پذریفته نشد، اعمالاً چیست؟ «یحض الناس»، چرا می­گویم این تحلیل دقیق هست؟ بخاطر عکس العمل بعدی مردم به سخن رسول خدا، یعنی بعد از این گفتگوی دو نفره رسول خدا به صحابه امری می­کند هیچ کس گوش نمی­دهد که حالا می­گویم که این نشان دهنده چیست؟ مال این «یحض» است مال این تحریک است وگرنه اگر مثلاً طرف بگوید من اشتباه کردم پناه می­برم به خدا و می­خواهم روزه بگیرم اینجا دیگر باید صحابه را هم آرام بکنند اما صحبت اینجا است که نه، آقای إبن بطال بسیار دقیق تحلیل می­کند اینجا «أنه کان یحض الناس» از مهلب هم نقل می­کند «أنه کان یحض الناس علی ألا یعطوا الدنیة فی دینهم» این است ماجرا نه نماز و روزه، دلیلش چیست؟ این را إن شاءالله بعد از تماس­های مان خواهم گفت.

مجری:

تماس داریم

 آقای بهادر سلام علیکم

بیننده:

سلام عرض می­کنم خدمت حضرت استاد روستایی بزرگوار

استاد روستایی:

علیکم السلام و رحمة الله آقای بهادری عزیز

بیننده:

بنده هم به سهم خودم ایام فاطمیه را خدمت حضرت صاحب الأمر آقا امام زمان و شیعیان عرض تسلیت دارم؛ در تأیید فرمایشات حضرت استاد همین سوره فتح آیه 18 که خداوند می­فرماید:

« لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ»

حالا تا آخرش که خداوند از مؤمنان که زیر درخت بودند راضی و خوشنود شد آنچه که در درون دلهایشان از ایمان و صداقت نهفته بود از این رو آرامش را بر دلهای شان نازل کرد و پیروزی نزدیکی به عنوان پاداش نصیب­شان فرمود، یعنی مؤمنانی که خداوند از درون آنها آگاه بود و همیشه در راه ایمان ثابت قدم و استوار بودند، حتی بعد از وفات پیامبر، این آیه این را می­رساند که خداوند چک سفید امضا به هیچ کس نداده، هر جنایتی که انسان انجام بدهد حتی بدعت در دین بگذارند این صحابه محترم و اسلام را از مسیر حق خارج بکنند خداوند از آنها راضی باشد خیر، آیا آن صحابه هر کار ناشایستی  انجام بدهند خدا از آنها راضی هست؟ باید بگوییم که خداوند متعال با پیغمبرانش هم رودرواسی ندارد با اینکه پیغمبران معصوم هستند ولی آیاتی در قرآن  موجود هست که همه انسان­ها معصوم نیستند ممکن است از راه حق منحرف بشوند و در مزان اتهام و جهنمی شدن قرار بگیرند سوره حاقه آیه 44 «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ «44» لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ «45» ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ» یعنی خدا به پیغمبرش می­گوید اگر دروغ به ما بگویی ما رگ کردنت را قطع می­کنیم، یعنی رودرواسی ندارد خدا با کسی، حالا خداوند مثلاً صحابه را رها کرده همه خوب و بدشان را «رضی الله عنه»، حالا چون یک عده از مؤمنین زیر درخت رضوان با رسول الله بیعت کردند تعدادی از مسلمین چون آیه می­فرماید «لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ» مسلمین را نیاورده همه با هم در هم بگوییم رضی الله عنه، این تفکر با آیه 44 سوره حاقه منافات دارد پس برای اثبات شده که خود خدا حتی برای پیغمبر خودش هو تعارف ندارد، سوره اسراء آیه 74 می­گوید اگر ما تو را ثابت قدم نمی­گرداندیم نزدیک بود که با آن مشرکان اندک تمایلی پیدا کنی در این صورت به تو جزای این عمل را می کشاندیم و عذاب تو را در دنیا و پس از مرگ مزاید می­گرداندیم، یعنی ای رسول ما اگر آن عصمت مطلقه را که به تو نمی­دادیم و تو یک مقداری به مشرکین تمایل پیدا می­کردی هم در این دنیا هم در آخرت تو را عذاب می­کردیم و هیچ یاوری و نصری هم پیدا نمی­کردی، حالا من سؤالم این است؛ آیا پیامبر از صحابه بالاتر نیست؟ چون صحابه یک بیعتی با رسول خدا کرده­اند با رفتارشان چندین بار بیعت شکنی کرده­اند خدا آنها را رها کرده؟ کاری به آنها ندارد؟ خدا همیشه از آنها راضی است؟ البته باز سوره اعراب آیه 6 می­گوید البته ما امت­ها که پیامبر برای­شان فرستادیم حتی از پیامبران آنها هم بازخواست می­کنیم، صحابه که پیامبر نیستند، پیامبران باید بی­ایستند جواب خدا  را بدهند خدا از صحابه رسول الله راضی باشد، جناب عمر فی الجنة، أبوبکر فی الجنة، عثمان فی الجنة، معاویه فی الجنة، مروان فی الجنة، باید جواب خدا را پیغمبران بدهند اینها را خدا رها کرده به امان خدا اینکه اصلاً جور در نمی­آید، این اصلاً منافات دارد با آیات دیگر مثلاً یک آیه­ی هست در قرآن«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَکُمْ» هر کس مخالفت با خدا و رسولش بکند تمام اعمال خوب و بد او از بین می­رود، یعضی از همین صحابه بعد همین صلح حدیبیه که شما فرمودید با پیغمبر مخالفت کردند یعنی به نص صریح قرآن رضایت مقطعی است اگر نتوانستند این رضایت خدایی را نگهدارند رضایت پیغمبر را نگهدارند بله هم در این دنیا هم در آن دنیا خدا از آنها راضی هست داخل بهشت می­کند آنها را، هم دنیا را دارند هم آخرت را، والسلام علیکم  و رحمة الله برکاته.

مجری:

خیلی ممنون از تماس­تان

استاد روستایی:

این مطالبی را که جناب آقای بهادری عزیز هم فرمودند بسیار مطالب دقیق و عمیقی است که درست می­گویند و باید به آن دقت بشود

مجری:

خداوند به هیچ کس چک سفید امضا نداده

استاد روستایی:

بله، برای پیغمبر بله فرموده چون معصوم هست، برای اولی الامر یعنی اهل بیت(ع) بله، اما اینکه برای هر کسی که مجرم باشد خدا بخواهد چک سفید بدهد این اصلاً مورد پذیرش نیست و مورد قبول نیست، اما نکته دیگری که باید خدمت بینندگان عزیزمان عرض بکنم این هست که این بحث زیر سؤال بردن مشروعیت پیامبر فقط اختصاص به این آقای و  ماجرای حدیبیه ندارد موارد دیگری هم هست که حالا من عرض می­کنم و پیامدهای دانه دانه اینها را در اجتماع إن شاءالله بررسی خواهیم کرد که چه اتفاقاتی می­افتد که امیرالمؤمنین می­آیند و بعد از آن 23 سال تبلیغات ایشان یک دفعه ساقط می­شوند؛ در کتاب «سبل الهدی و الرشاد» صالحی شامی جلد 9 چاپ قاهره 1418 هجری قمری به چاپ رسیده و وزارت اوقاف مصر این را چاپ کرده صفحه 100

«روی أبو یعلی بسند لا بأس به»

سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، چاپ قاهره، چاپ 1418 هه ق، ج 9 ص 100

سند مشکلی ندارد

«و أبو شیخ بن حبان بسند جیدقوی»

پس سند دیگر مشکلی ندارد

ماجرای را نقل می­کند در باره سفری که جناب عایشه به عنوان همسر پیامبر و صفیه به عنوان همسردیگر پیامبر آن حضرا را دارند همراهی می­کنند، این در یکی از جنگ­ها است چون پیامبر وقتی سفری می­رفتند می­آمدند و همسران خودشان را معمولاً یک همسر را می­بردند با خودشان، در این سفر دو همسر هستند ماجرا از این قرار هست که بالاخره اینها هر کدام بر یک شتری سوار هستند شتری که جناب صفیه در آن سوار هست اولاً پیر هست این شتر و باری که بر شتر گذاشته شده زیاد است، شتری که جناب عایشه بر آن سوار شده جوان است و بارش کم است، طبیعت قصه این هست که وقتی کاروان حرکت می­کند شتر جناب صفیه جا بماند و همین اتفاق افتاد بعد آقا رسول خدا آمدند گفتند

«حولوا متاع صفیة علی جمل عائشه حتی یمضی الركب»

این بارهای شتر صفیه را بردارید بگذارید روی شتر عائشه که این کاروان بدرستی حرکت بکند

عایشه می­گوید:

«فلما رئت ذلک»

زمانی که من این را دیدم

«قلت یا للعباد الله»

ای بندگان خدا

«غلبت هذه الیهودیه علی رسول الله»

این یهودی بر پیغمبر غلبه کرده

سفیه مسلمان است همسر پیامبر است، بله یک موقع دختر حیی بن اخطب بود، یک موقع یهودی بود ولی مسلمان شده ازدواج شرعی کرده، یهودی است یعنی چه؟ خب حالا ایشان آمد این را گفت

«قالت فقال رسول الله یا ام عبد الله»

پیامبر فرمودند

«إن متاعک کان فیه خف»

تو بارت سبک است

« و کان متاع صفیه فیه ثقلٌ»

بار شتر او سنگین است

«فأبطأ بارکب»

کاروان معطل ست

و ما آمدیم اینها را جابجا کردیم، بعد ایشان در مواجه و رویارویی با این سخن گفت

«ألست تزعم أنک رسول الله»

مگر شما گمان نمی­کنی که پیامبر است

«فتبسم رسول الله»

آقای ما که رحمة للعالمین است خندیدند

فرمودند :

«أو فیَّ شک»

مگر در مورد این شک هست؟

ادامه را ببینید

«أنتِ یا ام المؤمنین»

مگر در من شک است؟

«یا ام عبد الله»

دوباره

«قالت قلت ألست تزعم أنک رسول الله»

مگر شما گمان نمی­کنید پیامبر هستید؟

«فهلا عدلت»

چرا عدالت به خرج نمی­دهید؟

خب آقای ابابکر طبق این نقل می­شنود و می­آید یک سیلی به ایشان می­زند و پیامبر هم جلویش را می­گیرد ، می­گوید نمی­خواهد بزنی، بعد در ادامه هم می­گوید

«رواوه امام احمد بسند لا بأس به عن صفیه»

می­گوید احمد بن حنبل همین را با سندی که اشکالی ندارد در آن و معتبر است از جناب صفیه نقل کرده.

اینجا از عایشه است، آنجا از صفیه است.

مجری:

یعنی هردو همسر پیامبر این را نقل کردند

استاد روستایی:

بله نقل کردند، خب باز در سبل الهدی همان چاپ جلد12، صفحه 79

«روی ابو یعلی و ابو الشیخ بن حبّان و سنده جید عن عایشه»

سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، چاپ قاهره، چاپ 1418 هه ق، ج 12 ص 79

همان ماجرا را تکرار می­کند پس اینجا هم چه اتفاقی افتاده؟ ایجاد شک و شبهه در پیامبر و تهمت عدم عدالت، آقا تو آدم عادلی نیستی، یکی از پارادمش­هایی که باعث می­شود سخن کسی پذیرفته بشود قبول عدالتش است، وقتی نبوتش با خدشه مواجه بشود، و حتی عدالتش با خدشه مواجه بشود آن هم عدالت و برابری در بین دو همسر و در پشت عبارت یک چیز دیگر دارد می­گوید

«غلبتنا هذه الیهودیه علی رسول الله»

یعنی پیامبر که «لاینطق عن الهوا» است، پیامبری که «إن اطبع إلا ما یوحی إلیَّ» پیامبری که «أطیعوا الرسول» است، پیامبری که «ما آتاکم الرسول» است، تحت تأثیر یک زنی قرار گرفته و رأیش سست شده از خودش اختیاری ندارد، پشت این کلام این دلالت نهفته شده، عدالت ندارد در نبوتش که شک است، و تحت تأثیر است، یعنی معلوم نیست سخنی که دارد بیان می­کند از روی عدالت صادر شده باشد، حالا این سخن در مورد هرچه باشد، ممکن است تحت تأثیر احساسات و عواطف قرار گرفته باشد، اینجا تحت تأثیر احساسات و عواطف، زن و شوهری، اگر یک روزی امیرالمؤمنین را گفت تحت تأثیر احساسات و عواطف قبیلگی و قومی، که سر همین قصه هم حضرت را متهم کردند.

مجری:

واقعاً عجیب است که یک قضیه به این سادگی و روزمره پیغمبر را متهم می­کند به خروج از عدالت.

استاد روستایی:

 ببینید اینها یک پازل است باید کنار هم دید، برای چه اینطوری شد؟ آن وقت دیگر تعجب نمی­کنیم چرا امیرالمؤمنین ساقط شد

مجری:

که ولایت امیرالمؤمنین را انکار کردند

استاد روستایی:

چرا؟ آنها را دیگر معلوم است، قشنگ صاف و روشن و مبرهن می­شود، خب اینجا ما داریم می­بینیم تحت تأثیر عواطف خانوادگی است، آنجا تحت تأثیر عواطف فامیلی، که دوتا مورد ان شاء الله خواهم گفت.

واقع قضیه بحث­مان در مورد آقا اباعبدالله بود

مجری:

استاد یک سؤالی را هم من می­خواستم بپرسم که آن موضوع چه می­شود چون خیلی از بیندگان شاید برایشان سؤال باشد.

استاد روستایی:

باتوجه که ایام فاطمیه آمد من موضوع را می­گذارم برای محرم و صفر سال آینده ، فعلاً می­خواهیم در ایام حضرت زهرا (س) این قضیه امامت و ولایت را می­خواهیم تحلیل بکنیم و البته ممکن است مثلاً یک واقعه دیگری رخ بدهد و یک فلش بک به آن موضوع هم بزنیم، اما فعلاً با توجه به مشورتی که با بعضی از اساتید عزیز کردم گفتم من یک همچین طرحی دارم گفتند خوب است، یعنی ایام فاطمیه مناسب است که ما اینها را تحلیل بکنیم.

خب پس اینجا نه تنها شکی در نبوت پیامبر باز ایجاد شده «ألست تزعم» تو گمان نمی­کنی، بعد خود حضرت می­فرماید «أو فی هذا شک» آیا در این شکی هست؟ زمانی من این حرف را می­زنم که احساسم این باشد که تو داری شک و شبهه ایجاد می­کنی به نبوت من، چرا می­پرسی؟ مگر نمی­دانی؟ این معنایش این است؛ حالا در مصادر دیگری هم این مسئله آمده مثل کتاب «سمط النجوم العوالی» آقای عاصمی مکی در جلد اول، چاپ دارالکتب علمیه بیروت لبنان، چاپ اول همین مسئله باز نقل می­­شود ایشان هم می­گوید «و سنده حسن» سند معتبر است از جناب عایشه نقل می­کند و همان ماجرا.

اما نکته بعدی که باید خدمت بینندگان عزیز و ارجمندمان عرض بکنیم، این است که این مشروعیت الآن زیر سؤال رفته، آیا در اجتماع تأثیری دارد یا ندارد؟ عرض کردیم موارد دیگری هم وجود دارد  برای زیر سؤال بردن این مشروعیت مثل آن بحث أذن که خدمت شما عرض کردم و بعضی موارد دیگر، ما اینجا می­خواهیم این را بررسی بکنیم، که این زیر سؤال بردن مشروعیت چه تأثیری ایجاد کرد در آن جامعه، کتاب­های زیادی این نقل را دارند، اما من می­خواهم از فقط همان صحیح بخاری بگویم، و البته علاوه بر صحیح بخاری یک نقل دیگری را هم دوست دارم خدمت بینندگان عزیزمان ارائه بدهم که از غیر از بخاری هم نقل می­­کنم ان شاء الله و تعالی که چه اتفاقاتی افتاد؛ اولاً صحیح بخاری، در ماجرای واقعه خلیفه دوم را عرض می­کنم، کتاب «صحیح بخاری» چاپ دار ابن کثیر چاپ اول، صفحه 672،

مجری:

در واقع اثر «فعملت لذلک أعمالاً» دیگر؟

استاد روستایی:

دقیقاً «فعملت لذلک أعملا»  اگر این اعمال یک عملی باشد روزه و نماز و این حرف­ها طبیعتاً این نباید برایش رخ بدهد، این عمل همان است که مهلب گفت،

«قل فلمّا فرغ من القضیه»

راوی می­گوید زمانی که قضیه تمام شد

«قال رسول الله لأصحابه»

این دعواها تمام شده صلح نامه نوشتند رسول خدا فرمود

«قوموا فأنحروا ثم الحلقوا»

بلند شوید شتر­ها را قربانی بکنید و  سرتان را بتراشید

می­خواستند بروند عمره و اینها انجام بدهند که نتوانستند و خلاصه بحث طواف و این حرف­ها، حضرت فرمودند و شتر­هایتان را قربانی بکنید و سرتان را بتراشید

«قال»

راوی می­گوید    

«فوالله ماقام منهم رجل»

هیچ کس پا نشد

«حتی قال ذلک ثلاث مرّات»

سه بار فرمود

«فَلَمَّا لَمْ يَقُمْ مِنْهُمْ أَحَدٌ»

وقتی هیچ کدامشان پا نشدند

«دَخَلَ عَلَى أُمِّ سَلَمَةَ»

وارد بر حضرت ام سلمه شد

«فَذَكَرَ لَهَا مَا لَقِيَ مِنَ النَّاسِ»

این درد و رنجی که از اینها دیده آمدند بیان کرند

«فقالت ام سلمه»

خانم ام سلمه (س) فرمودند

«أَتُحِبُّ ذَلِكَ»

دوست داری که گوش بدهند؟

«اخرج»

خودت بلند شو

«ثُمَّ لاَ تُكَلِّمْ أَحَدًا مِنْهُمْ كَلِمَةً ، حَتَّى تَنْحَرَ بُدْنَكَ ، وَتَدْعُوَ حَالِقَكَ فَيَحْلِقَكَ»

آقا جان خودت برو اصلاً با هیچ کدامشان نمی­خواهد حرف بزنی توجه نکن و بعد بیا خودت قربانی­ات را انجام بده، بعد آن کسی که می­خواهد موهایت را بتراشد بگو بیاید موهایت را بتراشد

«فَلَمَّا رَأَوْا ذَلِكَ قَامُوا ، فَنَحَرُوا»

زمانی که پیامبر این کار را انجام داد اینها دیدند، بلند شدند قربانی کردند

«وَجَعَلَ بَعْضُهُمْ يَحْلِقُ بَعْضًا»

بعضی دیگر شروع کردند سر دیگری را تراشیدن

«حَتَّى كَادَ بَعْضُهُمْ يَقْتُلُ بَعْضًا غَمًّا»

تا اینکه نزدیک بود بعضی بعض دیگر را بکشند

غمّاً یعنی چه؟ کس اگر بیاید بگوید غم یعنی حزن، یعنی غصه گلویشان را گرفت که ما چرا حرف پیامبر را عمل نکردیم، این ترجمه غلط است ،چرا؟ بخاطر اینکه این ترجمه زمانی درست است که بگوییم اینها دو دسته شدند یک دسته گفتند «القول ما قال رسول الله»  یک دسته غیر این را گفتند، اینها با هم دیگیر شدند، که همدیگر را بکشند، اما این نیست ما داریم که یک نفر هم بلند نشد ،پس این غمّاً یعنی چه؟ غمّاً را محقق کتاب «مصنف ابن عبد الرزاق» توضیح می­دهد، کتاب « مصنف عبد الرزاق صنعانی»، جلد 5،  صفحه 340، همین ماجرا را نقل می­کند، بعد غمّاً را در پاورقی توضیح می­دهد به معنای حزن و اندوه نیست که «غم الشیء الشیء علاه» یعنی درگیری، پیامبر فرمود یک بار، دو بار، سه بار هیچ کس گوش نداد ،حضرت ام سلمه گفت با اینها حرف نزن خودت بلند شو، وقتی حضرت بلند شد این کار را کرد یک عده تحت تأثیر قرار گرفتند، یک عده با اینها در گیر شدند یعنی باز دو دستگی بود، این نبود که همه اینها بپذیرند، تأثیر زیر سؤال بردن نبوت پیغمبر این است.

مجری:

«فعملت لذلک أعملا»

این است تأثیرش دیگر

استاد روستایی:

عملت است، لذا نمی­توانیم بگوییم أعمالاً چیست؟ نماز و روزه است، اگر نماز و روزه و استغفر الله و أتوبوا إلیه و نعوذ بالله و این حرف­ها بود ، دیگر این اتفاق­ها نباید می­افتاد باید می­گفتند بایید کوتاه بیایید حرف، حرف پیامبر است، چون ما آنجا دیدیم که گفت ابو عبیده اینطور گفت، ابابکر اینطوری گفت، فلان اینطوری گفت، حالا من می­خواهم یک فلش بک بزنم دوباره، یک تحلیل دیگر می­خواهم ارائه بدهم ما این تیکه روایت بخاری، و این تیکه روایت عبد الرزاق را قرینه قرار می­دهیم، که بعد از آن ماجرایی که پیامبر سه بار فرمود هیچ کس بلند نشد «فَلَمَّا لَمْ يَقُمْ مِنْهُمْ أَحَدٌ»، هیچ کس بلند نشد، هیچ کس حرف گوش نداد ،این را قرینه قرار می­دهیم، چیست آن جمله­ای که ابوبکر گفت «إنه رسول الله» گوش بده حرفش را ابو عبیده جراح گفت «إنه رسول الله» حرفش را گوش بده، این دروغ است این تیکه عبارت فضیلت تراشی است برای این دونفر، چرا؟ اگر این دونفر قبول داشتند حرف پیامبر را معنا داشت که وقتی پیامبر می­گوید بلند شوید این کار را بکنید بلند نشوند؟ لأقل این دوتا باید بلند می­شدند، پس این دروغ است، اما تحلیل بعدی، چرا اسم این دوتا آمده؟ چرا نگفتند زبیر؟، چرا نگفتند تلحه؟، چرا نگفتند سعد ابی وقاص؟، چرا اول گفتند ابوبکر بعد گفتند ابو عبیده؟ این خیلی مهم است، بخاطر اینکه اصلاً این سه نفر هسته مرکزی تشکیل خلافت ابوبکر هستند باید فضیلت داشته باشند، اصلاً شما در روز ماجرای خلافت ابی بکر ببینید، وقتی ابوبکر می­آید خلیفه می­شود، آقای ابن سعد دارد، گزارش را نقل می­کند می­گوید، ابو عبیده جزاح و عمر می­گویند که ما رفتیم در بازار، داشتیم می­رفتیم یک دفعه دیدیم خلیفه آمده یک لباس دور گردنش است، گفتیم جریان چسیت؟ گفت شما من را خلیفه کردید و زن و بچه­ام نان ندارند بخورند ،حقوقی که برای من قرار داید کفاف نمی­دهد، من باید بروم لباس فروشی، بروم دست فروشی بغل خیابان پیراهن بفروشم، بعد ابو عبیده گفت نه ما اینقدر برایت قرار می­دهیم و بیا مسؤلیت­ها را تقسیم بکنیم، تو خلیفه باش، عمر قضاوت به عهده می­گیرد و من هم غنائم را به عهده می­گیرم، و بعد که ایشان از دنیا می­­رود عمر بعد از خودش قرار نبود عثمان خلیفه بشود، گفت

«لو کان ابو عبیده حیاً»

اگر ابو عبیده زنده بود من او را به خلافت انتخاب می­کردم

نشان دهنده چیست اینها؟ پس ماجرا این است اگر اینها این جمله را گفته بودند معنا نداشت که رسول خدا بگویند هیچ کس از جایش بلند نشود باید این دوتا بلند می­شدند، پس این فضیلت دروغ است،  آنها هم هیچ چیز نگفتند، آنها هم، هم داستان بودند، اگر هم داستان نبوند بلند می­شدند، پس چرا هم داستانشان کرد، اینجا آوردند، مقابل عمر قرارش دادند؟ برای اینکه یک برتری برای اینها قائل بشوند و در ماجرای ثقیفه بین ساعده­ هم داریم که گفتند یا با ابو عبیده بیعت بکنید یا با ابوبکر ، در یک نقل هم داریم یا با عمر، یعنی سه گزینه اصلی هستند لذا این ماجرا اتفاق می­افتد، پس تا به اینجا ما به دست آوردیم که این مشروعیت پیامبر زیر سؤال رفت و این تأثیر را گذاشت در جامعه اسلامی.

مجری:

یک تماسی داریم استاد اگر اجازه بفرماید، آقای افشاری سلام علیکم  در خدمت­تان هستیم بفرمایید

بیننده:

سلام دارم خدمت شما  و همچنین کارشنانس محترم جناب آقای روستایی، بنده دو سه تا مطلب می­خواستم در رابطه و ادامه فرمایشات شما و همچنین جناب آقای بهادری که از کرج تماس گرفتند خدمت­تان بگویم اگر اجازه است؛ حاج آقا امشب فرمودند که این برنامه کودتا یک شبه نبوده، پیشینه داشته، پیشینه شاید چند ساله، اقلاً تا صلح حدیبیه را که آمدیم عقب، منتهی بنده با آن مطالعات جزئی که داشتم من فکر می­کنم این عقبه­اش خیلی قبل­تر یا حتی زمان قبل از هجرت، حتی قبل از بعثت پیامبر و حتی قبل­تر، زمان شهادت پدر پیامبر بزرگوار اسلام عبدالله بن عبد المطلب برمی­گردد، منتهی خیلی نروم سمت عقب بیایم و نزدیک­تر به هجرت ، یعنی قبل از هجرت و بعد از هجرت، واقعه­های زیادی است که ما را مجاب می­کند که یک همچین برنامه­ای واقعاً بوده و فقط حدس و گمان نیست، یکی از آنها را که من به ذهنم رسید که امشب بگویم خدمت­تان، یک کتابی است به نام «عایشه بعد از پیغمبر» نوشته کلت .... ترجمه ذبیح الله منصوری، یک دانه از آن دلایل زیادی که در ذهن من هست که همچین  کودتایی از قبل خیلی پیشینه تاریخی بزرگی داشته، یکی از دلائلش اینجا به چشم من آمد، در اواخر این کتاب یک داستانی را نقل می­کند، رئیس ساواک معاویه ثابت بن عطا، این آقا می­گوید که آن ورزی که  جناب عمر می­خواست از دنیا برود یا ترور بشود چند روز قبلش یک خوابی دید، خواب دید که یک خروسی به او حمله کرد و به شدت مجروحش کرد، بعد از وحشت این خروس از خواب پرید، محل نگذاشت به این خواب، شب بعد دوباره همین خواب را دید همین خروس حمله کرد به او به شدت زخمی­اش کرد بدتر از شب قبل و دوباره از خواب پرید و حشت زده خوابش نمی­برد، شب سوم باز هم همین خواب را می­دید، ولی شدید تر و وحشتناک تر که بعد از خواب بلند شد به آشناها و به اهلش گفت که دیگر مرگ من نزدیک است، برایم جالب بود این کتاب عایشه بعد از پیغمبر  چطور از این خواب جناب عمر متوجه شد مرگش نزدیک است، چرا؟ برمی­گردیم به اوایل همین کتاب، ثایت این حطاط می­رود از قول  همین اصحاب پیامبر با صحبت، مصاحبه می­کند داشت اطلاعات جمع می­کرد علیه عایشه، آنجا  از قول یکی از اینها می­گوید که قضیه مردن پسر پیامبر یا قاسم هست یا ابراهیم، می­گوید قضیه مردن او اینطور بود که مادر ایشان در مطبخ بود بچه دوساله را گذاشت در حیاط خانه و خروس آن خانه آمد اینقدر این بچه را نوک زد ، یعنی پسر دو ساله پیغمبر را، هیچ کس آنجا نبود، این خروس اینقدر این را نوک زد  خونین و مالینش کرد تا این بچه از دنیا رفت، اینجا تقریباً برای من واضح می­شود، این بچه ترور شده کشته شده ،می­خواستند این بچه جزء وارثین بعد پیامبر نباشد ،خلیفه پیابر نباشد، اینطور فکر می­کردند که شاید این بزرگ بشود بعداً خیلفه پیامبر بشود کشتنش و تقصیر را گردن خروس انداختند و بعد در نهایت جناب عمر از این خوابی که آنجا می­بیند می­فهمد که مرگش نزدیک است، حالا اینجا تعبیر خواب را دوستان دیگر همه، تقریباً معما حل شده است که قضیه چطوری است همه نمونه­های تاریخی، حالا اینکه استنادش خیلی قوی نیست منتهی نمونه­هایی که بسیار مستندتر از این هست و جود دارد که همه دال بر این قضیه است که از مدت­ها پیش سالها پیش حتی از قبل هجرت این برنامه وجود داشته که دخترانشان را به زور به پیامبر بدهند، پسری زا پیامبر به دنیا بیاید خلیفه پیامبر بشود و حکمرانی را بگیرند اما همه­شان ابتر شدند، به قول برادر مان آقای بهادری که تماس  گفتند همه اینها ابتر شدند، نشد که بشود، فکر نمی­کردند که نسل پیامبر و خلفای پیامبر از طریق دخترشان ادامه پیدا می­کند، اینطور رو دست خوردند «و مکرو و مکر الله و الله خیرالماکرین»

مجری:

ممنون آقای افشاری لطف کردید استفاده کردیم، استاد فکر کنم دو سه دقیقه وقت داریم

استاد روستایی:

من خدمت برادر عزیزمان جناب آقای افشاری عرض بکنم در اینکه یک کودتایی از قبل بود که شکی نبود و اگر آقای افشاری برنامه ایستگاه اندیشه قسمت اولش را ببینند من به طوتئه­های یهود اشاره کردم، اما نکته دیگری که هست، ما در این برنامه گفتیم که ما کل تاریخ اسلام را باید ببینیم یک نمونه صحل حدیبیه را عرض کردیم و گفتیم نمونه­های دیگری هم دارد که باید بیان بشود اما نکته سوم این مواردی که ما داریم نقل می­کنیم دلالتش خیلی واضح است ،اینکه مثلاً بیایم بگوییم یک گزارشی است پسر پیامبر را خروس نوک زده و از بین رفته خب باید اعتبار این گزارش را ببینیم و بعد اینکه این خروس را به آن خروس ارتباط بدهیم، این مقداری معونه می­برد روی این حساب ما منکر این نیستیم که این مشکلات بوده این کودتاها بوده این نقشه­ها بود با اینکه مشکلی نداریم، اما طبیعتاً وقتی ما می­خواهیم یک تحلیل تاریخی ارائه بدهیم، باید استناد مان خیلی قوی­تر باشد، لذا است که ما می­آییم دست می­گذاریم روی صلح حدیبیه و زیر سؤال بردن مشروعیت پیغمبر.

مجری:

ان شاء الله این بیننده عزیزمان این نکته را مورد توجه قرار خواهند داد حتماً ، ما هم همینجا هستیم که از محضرتان استاد این برداشت­های تاریخی و نوع تحلیل را ان شاء الله یاد بگیریم.

استاد روستایی:

خواهش می­کنم، ما در باب تأثیر این مسئله در اجتماع فقط این نیست که بگوییم این در همان سال شد، نه ما در ادامه هم در دوره­ها دیگر داریم که همین اشکالات توسط همین افراد به گونه دیگری مطرح می­شود و یک کودتایی شکل می­گیرد، منوط به امامت امیرالمؤمنین ،و از بین بردن امامت امیرالمؤمنین که این نشان دهنده این است که حالا ما ان شاء الله این را خواهیم گفت، که این افراد این کارها را ادامه داند تا به یک مسئله­ای منجر شد، بنابر این این بخش از گزارش هم می­گوید بعد از این ماجرا من رفتم روزه گرفتم «ثمت دهراً» این بخش را هم من جعلی می­دانم، حالا ان شاء الله جلسات بعد در موردش گفت و گو می­کنیم.

مجری:

خیلی ممنون استفاده کردیم از محضرتان، بینندگان عزیز خیلی ممنون هستیم که تا به این لحظه با ما همراه بودید، در توسلات و روزه­های فاطمیه خودتان ما و عوامل شبکه جهانی ولیعصر(عج) را از یاد نبرید، شبتان بخیر یا علی مدد خدا نکهدار.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

 

 



* اسم:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی: