سوگواره

قسمت دهم ویژه برنامه سوگواره با کارشناسی حجت الاسلام والمسلمین جباری


 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاریخ: 16/05/1401

برنامه: سوگواره

مجری:

بسم الله الرحمن الرحیم

ذوالجناح آمد ولی با خود سوارش را نداشت

بی قرار بی قرار آمد ،قرارش را نداشت

 

بر رکاب خود نگین سرخ خاتم را ندید

بر رکاب اما سوار کهنه کارش را نداشت

 

خوب یادش بود وقتی رهسپار جنگ شد

دشت تاب گامهای استوارش را نداشت

 

لحظه هایی را که بی او از سفر برگشته بود

لحظه هایی را که اصلا انتظارش را نداشت

 

یال هایش گیسوانی غوطه ور در خاک و خون

چشمهایش چشمه ای که اختیارش را نداشت

 

اسب بی صاحب شبیه کشتی بی ناخداست

صاحبش را، هستی اش را ، اعتبارش را نداشت

 

اسب ها در قتله گاه آسیمه سر میتاختند

کاش شرم دیدن ایل وتبارش را نداشت

 

پیکری صدپاره از آوردگاه آورده بود

که حساب زخمهای بی شمارش را نداشت

 

کاش دُلدُل بود ودِل دِل کردنش را می شنید

لحظه ای که حیدر بی ذوالفقارش را نداشت

 

بال هایش را همان جا باز کرد وجان سپرد

طاقت دل کندن از دار و ندارش را نداشت

عرض سلام و ادب و احترام تسلیت و تعزیت در یکی از عجیب ترین و عظیم ترین زیبا ترین غم انگیز ترین شبهایی که در این عالم بر روی این کره خاکی وجود دارد، و واقعه ای که فکر نکنم از عظیم تر از آن چه قبل از زمانی که ما در آن زندگی می کنیم چه بعد از این اتفاق بیفتد، عرض تسلیت ما به محضر حضرت صاحب الزمان؛ اگر بضاعتی هم نداریم این شبها برای سلامتی امام زمان صلوات نذر کنیم و صلوات بفرستیم،

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

عصر فردا بدنش زیر سم اسبانا ست

جناب دکتر جباری خیلی خوش آمدید در خدمت هستیم

استاد جباری:

بسم الله الرحمن الرحیم، عرض سلام و ادب حضور حضرت عالی جناب آقای علوی و همه بینندگان عزیز برنامه در هر جایی که شرف حضور دارید، و عرض تسلیت به ساحت مقدس مولا و سرور و ولی نعمت مان اما عصر (عج) و محضر همه شما بینندگان عزیز از خداوند متعال می خواهم که این مصیبت را تحملش را بخصوص بر قلب مطهر مولا و سرور مان امام عصر امشب و فردایی را ان شاءالله تحمل پذیر قرار بدهد، آسان قرار بدهد و همینطور بر همه شیفتگان ابی عبدالله (ع) و ما را در سلک حسینیان واقعی و مخلص ان شاءالله قرار بدهد و بتوانیم حق عزاداری و حق عرض ارادت را در امشب و فردا ان شاءالله ادا بکنیم.

مجری:

این سؤال را از طرف بینندگان محترم از شما بپرسم، ما در شبهای قدر یک آدابی داریم، در هر شبی که گرامی و ارجمند است یک آدابی داریم که بتوانیم از فیوضات بهره مند بشویم، توصیه شما برای کسانی که بخواهند نهایت بهره را از شب و روز عاشورا ببرند چیست، چکار کنند؟

استاد جباری:

بله، جا دارد که تأسی به خود ابی عبدالله بکنیم آن حضرت در مثل همین لحظاتی که در آن قرار داریم، اباعبدالله مهلت خواست برای امشب و آنچه که فرمود این بود که خدا می داند که من قرائت قرآن را دوست دارم من نماز را دوست دارم، ذکر و عبادت را دوست دارم، و زمزمه ای بود امشب در خیام ابی عبدالله و یاران آن حضرت، خب بهترین حالت برای شیفتگان ابی عبدالله (ع) این هست که خود را شبیه به آن حضرت قرار بدهیم در مثل امشب، مثل فردایی، شبیه قرار دادن از این جهت است که یک مقدار هم در عمل و هم در فکر در سلوک، خب شب احیا هست ان شاءالله همه بتوانیم احیا بداریم امشب را، امشب خواب در خیمه ها نیست، ابی عبدالله بیدار هست امشب، نخوابیده حضرت چطور می تواند استراحت بکند، اصحاب حضرت استراحت بکنند، مثل فردا هم که از صبح تا غروب ابی عبدالله در تکاپو است در رتخ و فتق امور هست در جنگ هست، امشب را احیا داشتند، آن طفلان آیا خوابیدند امشب یا خیر؟ اهل حرم آیا خوابیدند یا خیر، خوف اجازه داد بخوابند یا خیر، ولی به هر حال امشب شب احیا است، خود را شبیه ابی عبدالله و اهل حرم ابی عبدالله(ع) قرار دادن هست، نکته اخلاقی که باید استفاده بکنیم این هست که امشب را شب تمرین قرار بدهیم، شب توبه و شب تمرین شب زنده داری برای عبودیت برای عشق به قرآن خواندن، عشق به نماز، عشق به ذکر، اگر اباعبدالله فرمود که من دوست دارم عبادت را دوست دارم ذکر را، دوست دارم قرآن را ما چرا اینطور نباشیم، من شرم می کنم از خودم، همینطور نسبت به خودم و کسانی که ممکن است این چنین باشند، ما خیلی اهل قرآن شاید نباشیم، شاید قرآن های در خانه های بعضی از ما شیعیان سال به سال باز نشود، قرآن های غبار گرفته شاید در شبانه روز حتی یک صفحه قرآن در خانه ای خوانده نشود، و اباعبدالله فرمود من دوست دارم قرائت قرآن را، چرا شبها نیمه شب قبل از طلوع فجر، بعد از طلوع فجر در بین طلوعین، چرا اهل قرائت قرآن نباشیم، خودمان را عادت بدهیم اهل لیل قرار بدهیم، اهل صلاة لیل قرار بدهیم، نیم ساعت یک ساعت سه ربع، هر مقدار شد قبل از طلوع فجر عادت بدهیم خودمان را و راه دارد، راهش این هست که شب ها این شب بیداری های همراه با سرگرمی های بی حاصل را نداشته باشیم، شب زود بخوابیم و بتوان از آن طرف زود بلند بشویم، و اهل عبادت باشیم، امشب از این جهت عرض می کنم اهل فکر باشیم که خودمان را شبیه مولا و سرور مان قرار بدهیم، در عرصه عبادت و سلوک، و ان شاءالله به عنوان یک ملکه باشد در ما عبادت، اهل بیت (ع) اهل عبادت بودند، ابی عبدالله اهل نماز های متعدد در شبانه روز بود که امام سجاد (ع) می فرمود، هزار رکعت آمده، حالا معنی اش این نیست که هر شب، اما مثل امیرالمؤمنین داشته این سنت حسنه را ابی عبدالله (ع)، و مثل فردایی را حتماً زیارت عاشورا را با توجه ان شاءالله بخوانیم، توانستیم فردا زیارت عاشورا را با صد لعن و صد سلام بخوانیم، حالا در طول سال ممکن است این حاصل نشود، ما فردا سعی کنیم بخوانیم، نشد حداقل آن فقره آخرش را

«اللهم العنهم جمعا»

صد بار بگوییم،

«السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین، و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین»

را صد بار بگوییم، همراه با آدابش و نماز زیارت را بخوانیم و در این قسمت هم سعی کنیم مقید کنیم خودمان را خوشا بحال آنهایی که مقید هستند در طول سال زیارت عاشورای شان ترک نمی شود، حالا صبح سعی کنید داشته باشید، نشد در طول روز این زیارت عاشورا را ترک نکنیم، این اکسیری هست ظاهراً اینطور که بر می آید از لفظ لهن خود روایت امام باقر (ع) و دوم از توصیه های بزرگان، بزرگانی مثل مرحوم میرزا علی آقا قاضی و دیگران، اینها به شاگردان شان یا دادند، راه میانبر هست، مسئله زیارت عاشورا یک اکسیری است ما برویم چشم مان بسته بشود وارد آن عالم بشویم خواهیم فهمید چه از دست دادیم از قبل عدم تقید به زیارت عاشورا

مجری:

سپاس گذارم، آقا در یک کلمه امان نامه درباره این امان نامه صحبت کنید

استاد جباری:

خیلی لحظات تلخی بود بر اولاد ام البنین، در همین لحظاتی که الآن در آن به سر می بریم عصر تاسوعا است طبق تصریح روایت شمر ملعون آمد به کربلا و نامه ابن زیاد را به ابن سعد رساند، من برای اینکه یک مقدار دقیق تر گزارش بکنم نکاتی که قابل استفاده است از متن استفاده بکنیم، خود متن روایات را سعی می کنیم گزارش بکنم، قبلاً اشاره کردیم که عمر سعد گفت و گویی با ابی عبدالله (ع) داشت، آن گفت و گو و حاصلش را در قالب یک دروغی به ابن زیاد ملعون منعکس کرد، و آن دروغ این بود که حسین رازی به یکی از سه امر شده، یا اجازه بدهید که من برگردم به همان جایی که آمدم، یا بروم به یکی از مرز ها، یا بروم به شام دستم را در دست یزید بگذارم، مشخص بود این دروغ آشکاری بود، گفت برای اینکه کار را فیصله بدهد ابن زیاد را راضی بکند به اینکه دست از اصرارش بر اخذ بیعت از اباعبدالله بردارد

مجری:

روی سه تایش الآن ان قُلت داریم، یا اینک فقط مورد آخر

استاد جباری:

دو مورد ان قُلت داریم، یعنی آنچه که از ابی عبدالله (ع) ثابت هست از جهت تاریخی که صریحاً هم به حر گفت و بعد هم به  سپاه ابن سعد صریحاً گفته فرمود شما دعوت کردید، نامه های شما آمد، ای فلان ای فلان، ای حجار بن ابجر ای شبث بن ربعی شما دعوت کردید الآن اگر نمی خواهید من بر می گردم به حرم جدم، تنها چیزی که حضرت فرمود این بود، و اشاره کردیم جدایی از اینکه این متون تاریخی است، و آن سخن عقبة بن سمعان که گفت من در کل مسیر بودم همراه ابی عبدالله و سخنان حضرت را شنیدم و هیچگاه نفرمود بگذارید من بروم دستم را در دست یزید بگذارم، و منتهی این شایعه را پخش کردند و در امثال تاریخ طبری و فلان نقل شده و امروزه هم می بینیم که بعضی از کسان سوء استفاده می کنند، از دشمنان اهل بیت (ع) از این گزارش مجعول تاریخی؛ و ابن زیاد نزدیک بود که نرم بشود آرام بشود در نقل هست که وقتی نامه ابن سعد به عبید الله رسید گفت این نامه کسی است که خیر خواه امیر خویش و دلسوز قوم خودش هست، بله آن را می پذیرم، اینکه ابن سعد نوشته بود، که حسین چنین پیشنهادهایی داده، شمر ملعون آنجا بود بلند شد گفت که این را از او می پذیری؟ در حالی که او الآن در سرزمین تو فرود آمده کنار تو است و اگر از تحت فرمان تو بیرون برود از تحت قلمرو تو بیرون برود دست در دست تو نگذارد بعد قوی می شود کسانی دورش را می گیرند و تو ضعیف می شوی و آنجا دیگر نمی توانی حریفش بشوی، الآن باید حسین را در یک تنگنا قرار بدهی، بیعت را از او بگیری، نگذار همینطور از آن سرزمین برود، تا این را گفت ابن زیاد متوجه شد، گفت بله عجب پیشنهاد خوبی کردی الآن که در چنگ ما است گویا این مسائل را مطرح کرده، بعد که از چنگ ما بیرون برود به گونه ای دیگر عمل خواهد کرد و ما نخواهیم گذاشت این چنین بشود و لذا نامه ای نوشت و و شمر را مأمور کرد که این نامه را به ابن سعد برساند و در آن نامه تنها یک گزینه مطرح کرد و آن اینکه حتماً باید حسین بن علی تسلیم فرمان من بشود و بیاید در کوفه که ما درباره او تصمیم بگیریم، و بیعت بکند، تسلیم فرمان شدن را تأکید کرد نامه را داد به دست شمر، و شمر حرکت کرد به سمت کربلا.

متن نامه ابن زیاد را می خواهم بخوانم چونکه در آن فرمان هایی که بعداً اجرا شد در آن هست، این نامه در تاریخ طبری هست جلد5، صفحه 414 در ارشاد مرحوم شیخ مفید هست، انصاب و اشراف بلاذری هست،

گفت: اما بعد من تو را نفرستادم که خود را از جنگ با او بازداری و وقت گذرانی کنی و یا مسامحه، و با مسامحه با او رفتار کنی و آرزوی سلامت و زندگی برای او داشته باشی یا برایش پیش من وساطت کنی، ببین اگر حسین و همراهانش در برابر حکم گردن نهادند و تسلیم شدند آنان را با مسالمت به سوی من بفرست و اگر دریغ کردند و نپذیرفتند بر آنان حمله کن و خون شان بریز و اعضای شان را مثله کن چون سزاوار آن هستند و بعد از اینکه حسین کشته شد اسب بر سینه و پشت او بتازان زیرا که او ناسپاس تفرقه افکن و ستمگر است، این دستور اسب تاختن را در این نامه تصریح کرده و لذا عمر سعد بر اساس این دستور آن کار شنیع را عصر عاشورا انجام داد بعد می گوید که می دانم این کار یعنی اسب تاختن این کار پس از مرگ به وی زیانی نمی رساند ولی با خود عهد کردم هرگاه او را کشتم با وی چنین کنم، پس اگر تو به این دستور عمل کردی پاداش کسی که شنوا و مطیع هست برای تو است و اگر آن را نمی پذیری از کارگزاری ما و فرماندهی لشکر ما کنار رو و فرماندهی لشکر را به شمر و گذار که دستور لازم را به او داده ایم و السلام.

تاریخ طبری، ج 5، ص 414

این نامه ابن زیاد بود به ابن سعد و شمر مأمور شد همراه شمر یکی از هم قبیله های او هست از بنی کلاب شخصی است به نام عبدالله بن ابی المحل بن حزام.

مجری:

یک سؤال فرعی بپرسم، کلاب از همان کلب می آید؟

استاد جباری:

بله جمع کلب است،

مجری:

چرا اسم قبیله را یک سگ نام گذاری می کردند،

استاد جباری:

چه کلب چه اسامی دیگر حیوانات در جاهلیت مرسوم بوده اصلاً روی فرزندان شان می گذاشتند، مثلاً بنی کلاب که می گویند چون جد شان نامش کلاب بوده یا کلب بوده

مجری:

این بد نبوده مضموم نبوده آن زمان

استاد جباری:

بد نبوده چرا؟ چون در دوره جاهلیت، فضا فضای خشونت بود، فضای جنگ و قتال بود، فضای غارت بود، و سعی می کردند اسامی وحشت ناک اسامی که نام حیوانات درنده است روی فرزندان بگذارند که موجب رعب بشود در طرف مقابل

مجری:

مثل اسد که شیر است

استاد جباری:

اسد که به هر حال اینها می گذاشتند، ذئب اسد، و امثال اینها فهد مثلاً، غالب، غلّاب، ظلّام، ظالم و امثال اینها، ظالم بن عمرو و امثال اینها، اسامی این چنین بوده یک فرهنگی بوده در جاهلیت و این عبدالله بن ابی المحل چون هم قبیله ای او بود برای فرزندان ام البنین طلب امان نامه کرد، به ابن زیاد گفت و ابن زیاد هم با روی باز پذیرفت و یک امان نامه نوشت، طبیعتاً کنار جبهه ابی عبدالله را خالی می کرد اگر این چهار فرزند بخصوص ابوالفضل العباس (ع) را اگر جذب می کرد و آن را آورد به کربلا و شمر ملعون عصر تاسوعا رسید به کربلا و جریان را به ابن سعد مطرح کرد، به ابن سعد گفت چه می کنی، ابن سعد گفت که خودم کار را انجام می دهم، گفت اگر نمی توانی من خودم این کار را خواهم کرد، گفت نه تو لیاقت چنین امری را نداری من خودم آن را به عهده می گیرم و تو فرمانده پیاده ها باش، و بعد می گوید شمر ملعون آمد مقابل سپاه ابی عبدالله فریاد زد

«أینَ بَنو اُختِنا ؟»

خواهر زاده های ما کجا هستند

 که این تعبیر را قبلاً هم اشاره کردم که آنها که هم قبیله ای بود جناب ام البنین، و نه اینکه واقعاً شمر برادر ام البنین بوده باشد، بنابر اعتبار هم قبیله ای بودن، اینجا دارد که سه تا از فرزندان ام البنین عباس (ع) و دو برادرش جعفر و عثمان، حالا عبدالله نامش اینجا نیامده او هم بوده یا نه بالأخره در نقل طبری این سه آمدند و مقابلش گفتند چه می خواهی برای چه آمدی، که البته از بعضی نقل های دیگر، نقل های متأخر هست که جواب نمی دادند با اذن ابی عبدالله جواب دادند که جواب بده ولو فرد فاسقی هست، جوابش را بدهید، این درست با توجه به ادب ابالفضل العباس درست به نظر می رسد، و رفتند و مقابلش گفتند که چه می خواهی، گفت که شما خواهر زادگان من در امان هستید و نامه امان را هم نشان داد، تا این را گفتند اینها برگشتند رو به او گفتند که ای لعنت بر تو و بر امان تو که برای ما آوردی، اگر تو واقعاً این چنین که می گویی دایی ما بودی به همان اعتبار هم قبیله ای بودن، آیا حاضر می شدی که ما در امان باشیم و فرزند رسول خدا (ص) در امان نباشد؟ و خدا می داند این امان نامه با دل ابالفضل العباس (ع) چه کرده و شاید اصلاً شرم کرد با ابی عبدالله (ع) مطرح بکند، و این یک صحنه است بحث امان نامه که در عصر عاشورا اتفاق افتاد و با غیرت امان نامه را رد کردند و قبلاً هم اشاره کردم شبیه این امان نامه را روز عاشورا به علی اکبر (ع) مطرح شد، از طرف سپاه مقابل دلیلش هم همان نکته ای بود که عرض شد، حضرت لیلا و نسب او، چون مادرش میمونه دختر ابی سفیان بود لذا به این اعتبار گفتند بله از طرف مادر تو چنین نسبی داری تو در امان هستی و او گفت من امان داشته باشم اما آل پیامبر امان نداشته باشد، امان آل پیامبر برای من بهتر است.

مجری:

داستان مهلت خواهی چه بود؟

استاد جباری:

بله این هم در همین لحظات عصر تاسوعا است، مسئله مهلت خواهی هم نکاتی در آن هست

مجری:

شما فرمودید شمر تاسوعا می آید به کربلا، یعنی همان لحظه ای که می خواسته بیاید دستور حمله را انگار با خودش آورده بوده

استاد جباری:

بله یعنی اگر پیشنهاد به ابی عبدالله داده شد و نپذیرفت آنچه که ابن زیاد خواسته دستور حمله داده شده، و لذا این گزارش قابل توجه هست، سند گزارش هم همان تاریخ طبری است و انصاب الأشراف بلاذری و متون کهن آمده، می گوید که وقتی که این حکم جدید را شمر آورد به کربلا عمر سعد ملعون آماده شد برای نبرد، سعد بن عبیده نامی هست او می گوید که  با عمر سعد برای اینکه پاهایمان خنک بشود پاها را در آب گذاشته بودیم، اهل بیت ابی عبدالله آب برای خوردن ندارند اینها نشستند کنار نهر می گوید پاهایمان را در آب گذاشته بودیم شخصی آمد آهسته در گوش ابن سعد چیزی گفت،  گفت که ابن زیاد جویریة بن بدر تمیمی را فرستاده و دستور داده اگر الآن هم اکنون با حسین نجنگی گردنت را بزنم اینقدر در مخمصه سعی کردند بگذارند که کار بیانجامد به تسلیم ابی عبدالله، می گوید عمر سعد ملعون دنیا زده تا این را شنید بلند شد و سریع صلاحش را گرفت و بر اسبش سوار شد و رفت مقابل سپاهش فریاد زد

«یا خیل الله إرکبی و أبشری»

ای سپاهیان خدا

آدم یادهمین روز ها می افتد که این داعشی ها ملعون و تکفیری ها با الله اکبر و سپاهیان خدا و امثال اینها، خون های بی گناه را همین دیروز و پریروز در افغانستان بر زمین ریختند، جهالت با انسان چه می کند، و زمان نمی شناسد، هزار و سی صد و اندی سال، و جاهلیت مدرن این چنین عده ای، حالا در جریان کربلا کسانی هستند که مقابل شما با صلاح ایستادند، الآن یک عده شیعیان مظلوم تر به نحوی، شیعیانی که برای عزای ابی عبدالله جمع شدند بر سر و سینه بزنند اینها را یک دفعه بمب منفجر بشود و این بخشی از جهالت عجیب است که متأسفانه بشر گاهی به آن مبتلی می شود.

گفت:

«یا خیل الله إرکبی و أبشری»

ای سپاه خدا سوار شوید و بر شما بشارت باد،

حالا منظورش از بشارت باد یعنی اینکه به جوایز دنیایی برسید یا نه به بهشت برسید و امثال اینها، و می گوید حرکت کردند، یک ولوله ای در این سپاه ایجاد شد، صدای اسب ها و فلان، چه بر جان عیال ابی عبدالله نشسته وقتی که دیدند سپاه در تکاپو افتادند 30 هزار سپاه حرکت بکنند، می گوید ابی عبدالله (ع) مقابل خیمه شان نشسته بودند در حالی که به شمشیر شان تکیه زده بودند، سر به زانو گذاشته بودند و به خواب سبکی رفته بودند، خسته هست حضرت فرصت استراحت نداشته ابی عبدالله (ع)، می گوید حضرت زینب چون سر و صدای این دشمن را شنید آمد سراسیمه نزد ابی عبدالله عرض کرد به حضرت که سر و صدا را نمی شنوی که نزدیک شدند اینها، حضرت سر برداشت و فرمود الآن رسول خدا (ص) پدرم امیرالمؤمنین (ع) مادرم زهرا (س) برادرم حسن (ع) را در خواب دیدم، به من  گفتند ای حسین به زودی نزد ما خواهی آمد، و حضرت فرمود خواهرم به خدا سوگند این امر نزدیک است که من ملحق بشوم به جدم به پدرم، به مادرم، به برادرم، شکی در این نیست، خب باز زینب اینجا چه کرده یک صحنه عصر تاسوعا اتفاق افتاده این چنین، یک صحنه هم امشب اتفاق افتاد که زینب بی تاب شد، می گوید وقتی که اینها را شنید حضرت زینب ناله زد به صورت خودش زد، ناله و فریاد سر داد، حضرت فرمودند خواهرم صبر کن، آرام و خاموش باش فریاد نزن که دشمن ما را شماطت نکند، این صحنه که پیش آمد عباس (ع) آمد و خدمت اباعبدالله (ع) عرض کرد که لشکر دارد به سوی شما می آیند، چه کنیم؟ حضرت بلند شدند و فرمودند

«به نفسی انت»

اینجا از جمله جاهایی است که ابی عبدالله دیگر فرصت پیدا کرده آن احساس درونی اش را به ابالفضل العباس منتقل بکند جانم به فدایت،

«إرکب»

سوار شو

و برو بپرس که برای چه آمدند، می گوید حضرت عباس (ع) با 20 سوار از جمله زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر آمد مقابل سپاه ابن سعد گفت که چه هست چه می خواهید، تحرک تان برای چه هست؟ آنها گفتند که از طرف ابن زیاد دستور رسیده که به شما پیشنهاد کنیم یا به حکم او تن بدهید و الّا به شما بجنگیم، حضرت عباس فرمود که شتاب نکنید بگذارید  من نزد ابی عبدالله (ع) بروم و سخن شما را منعکس بکنم، عرضه بدارم به ایشان، آنها ایستادند و حضرت عباس (ع) برگشت نزد ابی عبدالله و جریان را بگوید و جالب است این بحث جهاد تبیین را من تأکید دارم، تکرار کنم که وظیفه همه ما است، از این فرصت هم اینها این 20 نفری که همراه عباس رفتند از جمله زهیر و حبیب و اینها استفاده کردند، می گوید در همین فرصتی که حضرت عباس برگشت نزد ابی عبدالله (ع) حبیب به زهیر گفت که اگر مایل هستی با اینها سخن بگو، و اگر می خواهی من سخن بگویم، زهیر گفت تو آغاز کن که چون پیشنهاد از جانب تو بود، حبیب شروع کرد با لشکر ابن سعد سخن گفتن، با این تعبیر که به خدا سوگند فردای قیامت نزد خدا بد مردمانی خواهند بود آنان که فرزند پیامبر و خاندانش و مردان پاک این سرزمین را که سحر خیز و دائم الذکر هستند کشته باشند، از آن طرف ببینید شقاوت چقدر زیاد است عزرة بن قیس نامی جواب داد، تو زیاد از خودت تعریف می کنی، زهیر برگشت جواب داد گفت که البته خداوند او را تذکیه و هدایت کرده، یعنی حبیب را، ای عزرة تو را نصیحت می کنم که از خدا بترس و از کسانی مباش که گمراهان برای کشتن پاکان کمک می کند، عزرة گفت ای زهیر تو از شیعیان این خاندان به شمار نمی رفتی بلکه عثمانی بودی، این اولین موقف هست که عرض شد،  به زهیر چنین نسبتی می دهند، و زهیر این را تأیید نکرد، بلکه این چنین جواب داد، گفت که مگر نه این است که با این همراهی من استدلال می کنی که من از شیعیان این خاندان هستم، اما به خدا سوگند هرگز برای او نامه ننوشتم و کسی را نزد او نفرستادم برای یاری رساندن به وی، به او وعده ندادم لیکن در راه به برخوردم و چون او را دیدم به یاد پیامبر و جایگاه او نزد پیامبر افتادم، چون آگاه شدم که به سوی دشمنش و گروه شما روان است تصمیم گرفتم او را یاری کنم و جزء حذب او باشم و جانم را فدایش کنم، تا حق خدا و پیامبر را که شما ضایع کردید حفظ کنم، و داشتند صحبت می کردند که حضرت عباس (ع) آمد نزد ابی عبدالله (ع) و سخن این ابن سعد و لشکر را منعکس کرد، اباعبدالله (ع) فرمود که برو اگر می توانی تا فردا از ایشان مهلت بگیر ما امشب برای خدای مان نماز بگذاریم، دعا کنیم، طلب آمرزش کنیم خدا خودش می داند که من نماز و تلاوت کتابش، دعای بسیار و استغفار را دوست دارم، حالا ببینید حضرت عباس زیرک است، حضرت عباس فقط نافذ البصیره که می گویند از این جهت است، فقط این نیست که زور بازو داشته باشد، معرفت دارد زیرکی دارد و از مؤمنین از شیعیان شان چنین توقعی دارند گول هر چیزی را نخورید در فضای مجازی هر چیزی آمد باور نکنید، زیرکی یکی از چیز هایی است که بر اساس عقل عمل کردن، بر اساس تقوا بر اساس عقل عمل کردن، این فرمایش حضرت اباعبدالله (ع) را ببینید حضرت عباس چگونه منعکس کرده به اینها یک وقت ممکن است بیاید بگوید برادرم مهلت می خواهد از شما آنها هم پذیرند یا نپذیرند، اما به گونه دیگری مطرح کرد، آمد گفت اباعبدالله (ع) از شما می خواهد تا امشب را باز گردید تا در مورد این مسئله بیندیشد، زیرا درباره این موضوع باهم گفت و گویی نکرده ایم، چون صبح شود همدیگر را ملاقات خواهیم کرد یا آنچه را که شما می خواهید می پذیریم یا آن را رد می کنیم، اینطور مطرح کرد، یعنی یک مقدار معلق گذاشت مسئله را،

مجری:

یعنی به دشمن نگفت که حضرت مهلت می خواهد

استاد جباری:

چون اگر اینطور می گفت مهلت بدهید یعنی فردا با شما خواهیم جنگید، از ادامه نقل استفاده می شود، یک مقدار معلق گذاشت که می خواهیم یک مقدار مشورت کنیم تا فردا ببینیم قصه چه می شود، عمر سعد به شمر گفت که نظرت چیست؟ شمر گفت فرمانده تو هستی، اختیار با تو هست، عمر سعد گفت کاش نمی بودم، رو به لشکرش کرد و گفت نظر شما چیست، جالب است عمرو بن حجاج زبیدی که مأمور موکل و آن ملعون که بر شریعه موکل بود و 500 نفر اینجا گفت سبحان الله به خدا قسم حتی اگر آنان ترک و دیلمی بودند، قبلاً عرض کردم دیلمی یعنی دشمن خیلی سخت، و این درخواست را می کردند سزاوار بود آنان را اجابت کنی، چه رسد که از خاندان پیامبر هستند، با وجود اینکه می دانند اقرار به این جهت می کنند، اما در مقابل قرار گرفتند، قیس بن اشعث هم گفت که در خواست آنها را بپذیر به جانم سوگند صبحگاه فردا با تو خواهند جنگید، علی بن سعد گفت اگر می دانستم چنین می کنند امشب را مهلت شان می دادم، و این نشان می دهد که حضرت عباس در انتقال فرمایش ابی عبدالله به گونه ای گفت که مهلت را گرفت و اینها هم پذیرفتند و دیگر شب ابی عبدالله شب عجیب.

مجری:

شب شب عاشقانه گی است، یعنی یکی از عاشقانه ترین شب های عالم است، من عاشقانه تر از حرف هایی که در شب عاشورا بین امام و یارانش رد و بدل می شود نمی شناسم و نشنیدم و درک نکردم، حضرت عالی راجع به این سخنان زیبا و این حرف هایی که شعار نیست همه اش عمل است، هیچ کدام بوی شعار و تعارف نمی دهد که ما روزی صد با به دوست مان از خیابان رد می شویم، فدایت شوم، نوکرتم، نه اینها شعار است، این عمل حرفی که در می آید از دهان شان عمل است راجع به این حرف بزنید

استاد جباری:

قبل از اینکه بخوانم بعد عرض بکنم آنچه که در مثل چنین شبی میان ابی عبدالله (ع) و این اصحاب مخلص که حضرت در همین بیاناتش فرمود «ابر و اوفی» با وفا تر از شما ندیدم، عرض بکنم که

«یا لَیتَنا کنّا مَعَک فَنَفوزَ فَوْزاً عَظیماً»

این را خب باید بگوییم خطاب به اصحاب ابی عبدالله (ع)، اما هر یک از ما خودمان را محک بزنیم قبل از اینکه عرصه عملی امتحان پیش بیاید، عرصه عملی امتحان در روزمره همواره دارد پیش می آید برایمان، امتحان اصلی ان شاءالله زمانی است که ندای حضرت حجت (ع) را بشنویم و به اهل عالم خطاب بکند و یار بطلبد، آیا در آن زمان ما هم از عمق جان مان همین کلماتی که از عمق جان اصحاب ابی عبدالله (ع) مثل  چنین شبی بر آمد، بر می آید؟ واقعاً هر کس به درون و نفس خودش مراجعه کند ببیند که اگر باشد که خوش بحال هر کسی که چنین چیزی را در خودش می یابد، که الآن ما به عمق جان مان مراجعه کنیم، خطاب به حضرت حجت (ع) می توانیم این جملات را بگوییم که اگر هزار بار ما را بکشند و زنده بشویم و دوباره مخیر بشویم بین اینکه چه کنیم باز به یاری تو برخواهیم خواست، روایت از امام سجاد (ع) هست، حضرت می فرماید که بعد از اینکه مهلت خواسته شد حضرت در خیمه اصحابش را جمع کرد، و می گوید من با اینکه بیمار بودم رفتم نزدیک ببینیم پدرم به آنها چه می گوید، جملاتی که اباعبدالله فرمود اینها در متون تاریخ کهن آمده، ترجمه اش این هست

فرمود: خدای بلند مرتبه را به بهترین ستایش ها ثنا گویی می کنم و او را در گرفتاری و خوشی سپاس می گویم، خدا یا تو را سپاس می گویم بر اینکه ما را به نبوت گرامی داشتی و قرآن را به ما آموختی، ما را در دین دانا ساختی و گوش های شنوا و دیده های بینا، و دلهای آگاه به ما ارزانی داشتی و ما را از مشرکان قرار ندادی، اما بعد من یارانی با وفا تر و بهتر از یاران خود سراغ ندارم،

الخرائج و الجرائح، قطب راوندی، ج 2 ص 847

اینها دیگر اینهایی که مانده اند دیگر از هم این فیلتر ها گذشتند و اینجا رسیدند به شب عاشورا،

و خاندانی نیکوتر از خاندان خود ندیده ام،

هم به بنی هاشم این خطاب را می کند هم به یارانی از غیر بنی هاشم

خدایتان از جانب من پاداش نیکو دهد، بدانید که من می دانم فردا سرنوشت ما با این دشمنان چه خواهد شد اکنون به همه شما اجازه رفتن می دهم،

همه یعنی چه بنی هاشم چه غیر آنها،

همه آزاد هستید که بروید و بیعتی از من بر گردن شما نیست، شب همه جا را فرا گرفته است، پس از تاریکی شب استفاده کنید و هر کدام از شما که قدرت دارد دست مردی از اهل بیت مرا بگیرد و در این تاریکی متفرق شوید و به هر سو که می خواهید بروید، این مردم مرا می خواهند و اگر به من دست یابند با بقیه کاری نخواهند داشت.

این جملات اتمام حجت ابی عبدالله (ع) هست، می گوید تا این سخنان را گفت برادران حضرت، طبیعتاً در رأس شان ابالفضل العباس که در نقل تصریح شده، برادران، برادر زادگان فرزندان عبدالله بن جعفر گفتند برای چه ما این کار را بکنیم، برای اینکه پس از شما زنده باشیم؟ خداوند هرگز آن روز را برای ما پیش نیاورد، می گوید نخستین کسی که این سخن را گفت عباس بن علی بود، این نماد غیرت و وفا بقیه هم به دنبال حضرت عباس (ع) پیروی کردند و همین سخنان را گفتند و اینها را که گفتند حضرت رو کردند به برادران حضرت مسلم گفتند:

ای پسران عقیل کشته شدن مسلم شما را بس است بروید که من به شما اجازه رفتن دادم، گفتند مردم چه خواهند گفت، می گویند بزرگ و سرور خود و فرزندان بهترین عموی مان را رها کردیم و در یاری او یک تیر هم نیانداختیم و یک نیزه و یک ضربت شمشیر نزدیم و ندانستیم چه کردند، نه به خدا این کار را نمی کنیم، جان و مال و اهل خود را فدایت می کنیم و همراه تو می جنگیم تا هرچه بر سر شما آید بر سر ما نیز همان بیاید که زندگی پس از تو بدبختی است،

این سخنان بنی هاشم هست، بعد اصحاب شروع کردند، می گوید اولین کس مسلم بن عوسجه برخواست گفت

اگر تو را رها کنیم نزد خداوند چگونه عذر آوریم به خدا سوگند با آنان می جنگم که نیزه ام در سینه هایشان بشکند و تا قبضه شمشیرم به دستم باشد آنان را می زنم، و اگر سلاح برای جنگیدن نداشته باشم به دفاع از تو سنگ شان می زنم، ولی هرگز تو را رها نمی کنم تا با تو بمیرم،

به دنبال او سعید بن عبدالله حنفی همان که جانش را فدای ابی عبدالله کرد هنگام نماز مقابل سپر ابی عبدالله شد، عرض کرد

نه به خدا ای پسر پیغمبر ما هرگز تو را رها نمی کنیم تا خداوند بداند که ما در غیاب پیامبرش از تو که فرزندش هستی محافظت کردیم، و اگر بدانم که در راه تو کشته می شوم سپس زنده می شوم، و سوزانده می شوم و سپس ذرات وجودم را به باد می دهند 70بار با من چنین می شود از تو جدا نمی شوم، تا آنکه در رکاب تو کشته شوم چرا چنین نکنم با اینکه یک کشته شدن بیش نیست و بدنبال عزتی جاودانه خواهد بود

این عقل است، عقل و زیرکی یعنی این

مجری:

چه تاجرهایی بودند

استاد جباری:

احسنت، در تعبیر امیرالمؤمنین می گوید یک کسی از دنیا خیلی بد می گفت حضرت فرمود دنیا دنایی است که «متجر عباد» هست، بندگان خدا تجارت می کنند در آن، یک جان می دهد،

مرگ اگر مرد است گو سوی من آید،

تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

بعد می گوید زهیر برخواست، گفت:

به خدا قسم دوست داشتم هزار مرتبه کشته شوم، سپس زنده شوم و در عوض خدای متعال کشته شدن را از تو و جوانان اهل بیت تو برطرف کند،

می گوید به دنبال او همه یاران، نقل این است می گوید همه یاران ابی عبدالله به همین مضامین سخن گفتند و گفتند که هرگز شما را رها نمی کنیم، جان مان را فدای شما می کنیم دست و صورت و گردن خود را سپر بلای تو قرار می دهیم که اگر در رکاب تو کشته بشویم به عهدی که با پروردگار خود بسته ایم وفا دار بوده و وظیفه ای که به عهده داریم انجام دادیم.

مجری:

یک بیت شعری دارند که بهشت جا شده در لابه لای انگشتش، راجع به این هم امروز بگویید

استاد جباری:

افتفاقاً این در ادامه نقل آمده، این سندش هم کتاب مرحوم قطب راوندی، الخرائج و الجرائح قطب راوندی این بزرگواری که در حرم مدفون هست، کتاب الخرائج از علمای قرن ششم ما بوده، تدوین کرده برای بیان معجزات پیامبر و اهل بیت، در آنجا در جلد2 صفحه 847، نقل می کند از امام سجاد(ع) که حضرت صبر کرد وقتی که اصحاب وفاداری شان را اعلام کردند حضرت فرمود

همه شما فردا کشته خواهید شد، یک تن از شما زنده نخواهد ماند،

اینها وقتی این را شنیدند گفتند

سپاس خدای را که عزت شهادت همراه تو را نصیب ما کرد

حضرت در حق شان دعا کرد و بعد فرمود بالا نگاه کنید می گوید

نگاه کردن جایگاه خودشان را در بهشت مشاهده کردند، حضرت به آنها نشان می داد این منزل گاه تو هست این برای تو هست، بخواهم تنذیر بکنم شبیه رسول خدا (ص)، یعنی معصومین (ع)، پیامبر اکرم در بدر هنگامی که می خواستند مشورت بکنند با اصحاب ببینند چقدر آماده هستند، می گفتند که مشورت بدهید بعضی از ضعیف الإیمان ها و منافقین که بودند حالا اسم نمی برم، اینها گفتند یا رسول الله سخت است قریش و فلان هست، حضرت نظر خواستند از دیگران انصار مقداد، حماسی سخن گفت، سعد بن معاذ حماسی سخن گفت، وقتی که حضرت خوب آزمودند فرمودند بدانید فردا گویا من مصارع القوم را دارم می بینم، کشته گان قریش را دارم می بینم که اینها کشته خواهند شد، و شما پیروز خواهید شد، یعنی بحث امتحان است، قبلش امتحان می کند معصوم وقتی که از عهده امتحان بر آمدند، آن نتیجه را اعلام می کنند

مجری:

پس با این تفسیر شب عاشورا هیچ کس از لشکر امام جدا نشد،

استاد جباری:

بله هیچ کس جدا نشد اما آن توضیحی که عرض کردم، یک نفر که ابی حجاف نامی است نقل می کنند، می گوید یکی از انصار آمد خدمت ابی عبدالله، این هم درس بزرگی در آن هست، آمد عرض کرد که من مقروض هستم، حضرت فرمود که هر کس بر گردن او قرضی هست همراه ما کارزار نکند، فرمود منادی ندا بدهد، میان اصحابش، کسی که بدهکار است همراه ما نجنگد، ای عزیزانی که بیننده این برنامه هستید، ببینید در رکاب ابی عبدالله هست اما حق الناس به گردنش باشد گویا ولو در رکاب ابی عبدالله شهید بشود آن حق الناس، همچنان بر گردنش هست، این چنین نیست و مسئله بسیار سخت است،

مجری:

و بعد از این گفت و گو های عاشقانه شب تا صبح برای امام و یارانش چگونه گذشت؟

استاد جباری:

تعابیر خیلی عجبی است اینها در خیمه هایشان مشغول بودند به عبادت و زمزمه ها تعبیری مثل ناله زنبوری که این صدا می آید هر کدام شب آخر است، هر کدام دارد عشق بازی می کند با معبود خودش، و حالا فرصت نیست در آن شب بحث جهاد تبیین را مجدداً تأکید بر آن می کنم که حتی در آن شب بریر بن خضیر تلاش کرده برود با ابن سعد سخن بگوید، دیگر مفصل است، می رود به خیمه ابن سعد با او سخن می گوید و متأسفانه نصایح بریر بن خضیر در او اثر نمی کند، می گوید بله می دانم اما من ملک ری را می خواهم، می دانم که اگر مواجه با حسین بشوم اهل آتش خواهم بود، اما نمی توانم از ملکه ری بگذرم، دانسته در این وادی می افتند آن هم باز بحثی است که گفت گویی باز هست بین چند نفر از این اشقیا که آمدند نزدیک خیمه ها همینطور با برخی از اصحاب ابی عبدالله (ع) و این از آن جهت، اما بر خود ابی عبدالله (ع) چه گذشت، در این آخر برنامه آن بی تابی حضرت زینب (س) که یک صحنه عصر عاشورا بود که آن جملات را از ابی عبدالله شنید و این هم که باز امام سجاد(ع) گزارش می کند و در متون کهن ما آمده

مجری:

منظور از بی تابی همان سر به محمل کوبیدن و اینها را می خواهید بگویید؟

استاد جباری:

نه سر به محمل که از جهت تاریخی ثابت نیست ضعیف است، نه محملی بوده، شتران بی جهاز بوده، محملی نبوده و اینها، بلکه بی تابی ناشی از اینکه دارد می بیند حضرت اشعار دارد می خواند اینجا حضرت بی تاب می شود، بی تابی به این معنا است، و امام سجاد (ع) نقل می کند، سندش هم عرض کردم تاریخ یعقوبی و تاریخ طبری و دیگر منابع دارند، امام سجاد می فرماید که

در شبی که فردای آن پدرم کشته شد نشسته بودم عمه ام زینب مشغول پرستاری از من بود،

پدرم به خیمه ما داخل شد در حالی که این اشعار را می خواند،

یا دَهرُ اُفّ لَکَ مِن خَلیلِ

کَم لَکَ بِالاِشراقِ وَ الاَصیـلِ

مِن طالب وَ صاحِب قَتیل

وَ الدَّهرُ لا یَقنَــــعُ بِالبَـــدیلِ

وَ اِنَّما الاَمرُ اِلَی الجَلیـــــــلِ

و کُلُّ حَیٍّ سالِکٍ سَبیل

که این اشعار را زیر لب اباعبدالله تکرار می کرد و حضرت زینب هم کنار امام سجاد

اف بر تو ای روزگار که چه بد رفیقی هستی، چه انداز در هر صبح و شام یاران و طالبانت کشته می شوند اما روزگار قانع نمی شود کسی را بجای دیگری بپذیرد سر نوشت به دست خدای بزرگ است و هر شخص زنده ای به این راه مرگ ره سپار است،

کلمات کاملاً گویای این است که ابی عبدالله دارد به سمت مرگ می رود، می گوید امام سجاد می فرماید که من مقصود پدرم را دریافتم بغض گلوی من را گرفت ولی خودم را نگه داشتم، از گریه خوداری کردم، فهمیدم که دیگر پدرم قطع امید کرده و عزم آن عالم را دارد، می گوید عمه ام وقتی که آنچه من شنیدم شنید نتوانست خوداری کند، چون زنان دل نازک و بی تاب تر هستند از جا بلند شد در حالی که لباسش کشیده می شد سر و رویش باز بود، نزد ابی عبدالله رفت و فریاد زد «وا ثکلاه» وای براین مصیبت کاش مرگ من رسیده بودم و زنده نبودم گویی امروز مادرم فاطمه پدرم علی و برادرم حسن را از دست می دهم، می گوید ابی عبدالله (ع) نگاهی کرد به زینب (س) فرمود

خواهرم شیطان شکیبایی ات را نرباید،

می گوید حضرت زینب عرض کرد که

پدر و مادرم و جانم به فدایت یا اباعبدالله تن به مرگ داده ای؟

«استسلمت للموت»

می گوید ابی عبدالله (ع) دیگر اینجا چشمانش پر از اشک شد بی تابی خواهر را دید، این جمله را فرمود

«لو ترک القطا لیلاً لنام‏»

اگر این پرنده ای بود اگر شب رهایش می کردند می توانست، و خود حضرت زینب (س) عرض کرد که وای بر من آیا تو را غاصبانه و ظالمانه می بکشند این امر بیشتر دل من را ریش می کند و به صورت زد حضرت (س) و بی هوش شد، اباعبدالله (ع) آب پاشید به چهره حضرت زینب (س)، من عرض می کنم امشب ابی عبدالله تسلی خاطر زینب بود، اما چه گذشت عصر فردا که اسب بی صاحب آمد مقابل خیام  از آن زین واژگون و کاکل خونین زینب چه پیامی را دریافت کرد،

صلی الله علیک یا اباعبدالله

مجری:

ممنونم آقا، فقط خدا را قسم می دهیم به خونهای به ناحق ریخته شده عاشورا، اللهم عجل لولیک الفرج یا علی مدد.


سوگواره>

شب عاشورا ، قرائت قرآن ، ذکر و استغفار ، سلوک حسینی ، زیارت عاشورا ، امان نامه ، کلمات اصحاب امام ،