برگی از تاریخ - تاریخ شفاهی شیعه
قسمت چهارم برنامه برگی از تاریخ با کارشناسی حجت الاسلام و المسلمین عباسی
موضوع: جنگ صفین
دیگر قسمت ها
برنامه «برگی از تاریخ» - 06/06/1402
عنوان برنامه: جنگ صفین و چون و چرایی این واقعه
کلیدواژه: جنگ صفین؛ نکث پیمان؛ لیلة الهریر؛ مالک أشتر؛ عمار بن یاسر؛ فئة باغیة؛ ابو الغادیه!
استاد: حجت الاسلام و المسلمین عباسی
مجری: آقای سجاد اکبری
مجری:
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین
عرض سلام و ادب و احترام و ارادت ویژه و مخصوص دارم حضور یکایک شما بینندگان عزیز و ارجمند «شبکه جهانی حضرت ولی عصر». دسته گلی از احترام و ارادت را روانه منازل گرم و پر از مهر و محبت و صمیمیت شما عزیزان میکنیم.
امشب گرد هم آمدیم تا کتاب پر رمز و راز تاریخ را به اتفاق هم ورق بزنیم. وقتی که این کتاب پر از راز و سرّ را ورق میزنیم، در برگی از این کتاب با واقعهای مواجه میشویم در سال 37 هجری قمری تحت عنوان سه فیل که قرار هست امشب به آن بپردازیم.
مژده آنکه جناب استاد عباسی عزیز و بزرگوار هم در استودیو تشریف دارند و قرار هست که از بیانات مفید و ارزشمندشان در این زمینه استفاده کنیم و فیض ببریم.
بنا دارم بدون اتلاف وقت با ایشان همراه شویم. استاد سلامٌ علیکم، وقتتون بخیر، خیلی خوش آمدید، در خدمتتان هستیم؛
حجت الإسلام و المسلمین عباسی:
سلام علیکم و رحمة الله بنده هم خدمت بینندگان عزیز و گرامی «شبکه جهانی حضرت ولی عصر» عرض سلام و ادب و احترام دارم و همینطور عرض تسلیت به مناسبت ایام اسارت آل الله و ایام عزاداری اهل بیت (علیهم السلام). در خدمت شما هستم.
مجری:
ممنونم از لطفتان. امروز همانطور که خدمت شما بینندگان عزیز عرض کردم در خصوص صفین و چون و چرایی این ماجرا قرار هست صحبت کنیم.
در واقع اولین سؤال ما اینگونه باشد که جناب استاد چه شد که کلاً صفین رخ داد؟! در مورد این اتفاق ممنون می شومو اگر بفرمایید که چگونه شروع شد.
حجت الإسلام و المسلمین عباسی:
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین إنه خیر ناصر و معین ثم الصلاة و السلام علی سیدنا و نبینا أبی القاسم مصطفی محمد و علی أهل بیته الطیبین الطاهرین و اللعن الدائم علی أعدائهم اجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین
بسم الله الرحمن الرحیم اللهم کن لولیک الحُجَّةِ بن الحسن، صلواتُک علیه و علی آبائهِ، فی هذه السّاعة و فی کلِّ ساعةٍ، ولیاً و حافظاً، و قائداً و ناصراً، و دلیلًا و عیناً، حتی تسکنه أرضک طوعاً، و تُمتّعَهُ فیها طویلا
همانطور که فرمودید این موضوع، موضوع مهمی هست. یکی از جنگهای امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) در دوران کمتر از 5 سال خلافت ظاهری خودشان در جمع مردم که تلفات بسیار زیادی داد و خسارات بسیار زیادی داشت و زمان زیادی را از زمان دوران خلافت امیرالمؤمنین به خودش اختصاص داده است.
اگر بخواهیم درباره چرایی این واقعه و جنگ سخن بگوییم، برمیگردد به شخصی به نام معاویة بن ابی سفیان از بنی امیه و از طلقاء در مکه که بعد از فتح مکه آزاد شده دست پیامبر هستند و تازه آن موقع یک اسلام ظاهری را عنوان کردند.
او که علی الظاهر به جمع مسلمانها پیوست، بعد از اونکه توانست در زمان خلفا به حاکمیت راه پیدا بکند و بعد از آن که در زمان خلیفه سوم این راه پیدا کردن تبدیل شد به همه کاره شدن و درید قدرت گرفتن مناطق مختلف.
معاویه با عمارت دمشق آغاز میکند و بعد منجر میشود به کل شامات و این مناطق را کامل درید قدرت میگیرد.
عثمان که خودش از بنی امیه هست، با شورش مردمی و نارضایتی شدید صحابه پیامبر به دست صحابه پیغمبر اکرم کشته میشود و در واقع خلافتش پایان پیدا میکند.
بعد از آن با هجوم مردم و اصرار مردم امیرالمؤمنین ایام خلافتشان آغاز میشود که همه متفقٌ علیه هستند نسبت به امیرالمؤمنین.
مسئلهای که پیش آمد این بود که امیرالمؤمنین در همان ابتدا از اولین کارهایی که انجام دادند این بود که نامه نوشتند به معاویه که شما با کسانی که همراه تو هستند برگرد به مدینه و در واقع دیگر تو استاندار نیستی و امیر و حاکم از طرف ما در منطقه شام نیستی.
قصد امیرالمؤمنین این بود که «ابن عباس» را به عنوان امیر و حاکم در آنجا قرار بدهند. معاویه اصلاً جواب نامه امیرالمؤمنین را نداد و بعد از مدتها که جوابی بعضی نقل کردند جوابی بدون هیچ متنی است. در متن نامه تنها نوشته بود:
«من معاویة بن أبی سفیان إلی علی ابن أبی طالب»
و بقیه نامه سفید بود که نشان از این هست که قرار نیست حرف را بپذیرد. امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) قصد نداشتند که این مسئله را کنار بگذارند یا کوتاه بیایند و قرار شد که پیگیری کنند به مقابله و جلوگیری از استمرار این ماجرا.
فرض کنید به یک فرماندار یا یک استانداری گفته میشود شما برگرد، اما او حاضر نیست و نمیخواهد این حاکمیت را تحویل حکومت مرکزی بدهد.
ماجراهایی که پیش آمد که مهمترین آنها مسئله جمل بود، در واقع نکس پیمانی که «طلحه» و «زبیر» و متاسفانه همسر پیامبر عایشه انجام داد در مقابل امیرالمؤمنین و جنگ راه انداختند، بخشی هم نتیجه شیطنتهای معاویه بود.
معاویه همزمان برای طلحه و زبیر نامه میفرستد و همزمان به هر دوی اینها میگوید که من در اطاعت شما هستم و برای شما از مردم شام بیعت گرفتم و شما امیرالمؤمنین هستید.
یعنی به هر دوی اینها یک متن نامه ارسال میکند که هر دوی آنها را در این بازی شیطنتآمیز وارد کند که آنها دیگر حاضر نشوند با امیرالمؤمنین همکاری کنند که حالا البته ماجرای آنها مفصل است.
آنها آمدند محضر امیرالمؤمنین و پیشنهاد دادند که شما کوفه را به ما بدهید، بصره را به ما بدهید، ما خیلی زحمت کشیدیم که شما حاکم و خلیفه شدید!! حضرت فرمودند: قرار هست کسانی که صلاحیت لازم را دارند استانداریها را تحویل بگیرند و حاکم شوند.
این در واقع یک دست ردی بود و کنایه از اینکه شما این صلاحیت را ندارید والا شما را منصوب میکردم. آنها گفتند: پس اجازه بدهید ما عمره برویم. حضرت فرمودند: من میدانم که شما عمره نمیخواهید بروید. آنها گفتن: میخواهیم عمره برویم.
حضرت فرمودند: پس یک بار دیگر تجدید پیمان کنید، بعد بروید. آنها یک بار دیگر سوگند یاد کردند که ما در اطاعت شما هستیم، شما امیرالمؤمنین هستید و ما میخواهیم به عمره برویم. آنها خارج شدند، رفتند و قصه جنگ جمل را راه انداختند.
این مدت جنگ جمل در سال 36 مانع از این شد که امیرالمؤمنین بتوانند به قصه معاویه رسیدگی کنند.
بلافاصله وقتی که جنگ جمل تمام شد و در واقع پیمان شکنان سر جای خودشان نشانده شدند و لشکر آنها از هم پاشید و عایشه به مدینه بازگردانده شد، «طلحه» و «زبیر» کشته شدند و لشکر هم متلاشی شد حضرت آمدند کوفه مستقر شدند.
امیرالمؤمنین بار دیگر نامه نوشتن و بار دیگر صحبت کردند در این رابطه که شما باید حکومت را تحویل بدهید، اما معاویه این بار با صراحت اعلام کرد که مردم شام از من توقع دارند که من به عنوان ولی دم عثمان خون عثمان را پیگیری کنم.
حال آنکه اصلاً ولی دم نیست و اصلاً خون عثمان ربطی به معاویه نداشت، اما با این عنوان از دستور امیرالمؤمنین سرپیچی کرد.
معاویه برنامههایی را هم ریخت و در همین ایام در مسجد جامع اموی سخنرانی کرد و گفت: مردم عثمان مظلوم کشته شده است. آیا شما قبول دارید من ولی دم او باشم و به خون خواهی برویم؟!
مردم گفتند: بله، شما حتماً بروید خون خواهی و ما هم حمایت میکنیم، او گریه کرد و مردم هم گریه کردند و دستاویزی درست کردند برای اینکه حکومت را برنگرداند.
معاویه همانجا یک پیشنهاد هم به امیرالمؤمنین داد و آن اینکه آن طرف مال شما، این طرف هم مال ما. یعنی میخواست دو حکومت اسلامی وجود داشته باشد، اما امیرالمؤمنین نپذیرفتند و گفتند به هیچ عنوان این امکان ندارد.
امیرالمؤمنین آمدند و برای مقابله با معاویه جمع آوری لشکر انجام دادند. از طرف مقابل هم لشکر حرکت کرد در منطقهای به نام صفین که در کنار فرات هست به سمت شام و با فاصله از کوفه دو لشکر به هم رسیدند. جنگ در واقع بین اینها بعد از زمانی شروع شد.
البته امیرالمؤمنین دستورات خیلی ویژهای برای جنگ صفین دارند که تا طرف مقابل شروع به جنگ نکرده شروع به جنگ نکنید، مجروحی را نکشید، کودکی اذیت نکنید و خیلی توصیهها و دستورات مهمی را امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) به اصحاب و یارانشان فرمودند.
جنگ شروع شد تقریباً تا اول ماه صفر سال 37 هجری به جز محرم که جنگ در آن ماه ممنوع بود و متوقف شد جنگ صورت گرفت. قبل از محرم حدود سه ماه دو لشکر با هم جنگیدند.
جنگ اینطور بود که بعد از نماز صبح نزدیک طلوع آفتاب جنگ شروع میشد و تا مغرب ادامه پیدا میکرد. جنگهای تن به تن بود، جنگهای گروهی بود و کجدار و مریض بود.
معمولاً در همه روزها یک جنگی از صبح تا نزدیک غروب بود و بعد خاتمه پیدا میکرد و دو لشکر برای استراحت میرفتند. دو مرتبه فردا جنگ صورت میگرفت، اما فشرده و با سنگینی زیاد نبود.
ماه محرم که ماه حرام بود و جنگی اتفاق نیفتاد. در سه ماه اول جنگ یک حادثه مهم این بود که به سمت فرات برای برداشتن آب و استفاده آب یک راه بود و منطقهای که بودند باتلاق بود. یک راه سنگ چین بود که امکان بود دسترسی داشته باشند.
معاویه دستور داد و این راه را در واقع مسدود کردند و برای خودشان نگه داشتند و به لشکر امیرالمؤمنین اجازه نمیدادند. سپاهیان معاویه گفتند: ما اجازه نمیدهیم از این آب استفاده کنند، الا اینکه با زور شمشیر بیایند و مسیر را بگیرند. دقیقاً تعبیر معاویه این هست.
همین قصه شد و با رشادت جناب «مالک اشتر» حملهای انجام شد و توانست علی رغم حجم زیاد افراد از لشکر مقابل در کنار فرات آنجا را بگیرد و در واقع آب را گرفتند.
یک سری از اطرافیان و لشکریان توقعشان مقابله به مثل امیرالمؤمنین بود که وقتی سپاه معاویه آب را بستند، حالا ما هم میبندیم و اگر ببندیم طرف مقابل فلج میشود و به این آسانی نمیتواند سپری کند.
امیرالمؤمنین میتوانستند همان شرط را هم بگذارند که ما به شما آب نمیدهیم مگر اینکه با شمشیر بیایید و بگیرید، اما امیرالمؤمنین دستور فرمودند که راه آب باز باشد.
دو لشکر میرفتن از کنار رود آب برمیداشتند فقط حفاظت با سپاه امیرالمؤمنین بود که دوباره سپاه معاویه راه را نبندند یعنی راه دست لشکر امیرالمؤمنین بود، اما آب باز بود و حضرت فرمودند من این کار را انجام نمیدهم و آنها به راحتی استفاده میکردند.
وقتی مأموران سپاه معاویه برای برداشتن آب میآمدند، بدون سلاح میرفتند و آب را برمیداشتند. کسی هم کاری به کارشان نداشت و میتوانستند آب به هر مقداری که میخواهند ببرند و استفاده کنند.
مجری:
پس مقدمه آب در کربلا در صفین اتفاق افتاد.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
بله، تقریباً ما میتوانیم بگوییم عمدهای از جنایات مربوط به کربلا در دوران گذشته همه زمینههایش فراهم شده و اتفاق افتاد.
مثلاً «عمرو بن حمق خزاعی» به خاطر اینکه به امیرالمؤمنین نداده بود، به دستور معاویه به شهادت رسید.
متاسفانه یکی از سنتهای سیئه معاویه بحث دشنام به امیرالمؤمنین و سب امیرالمؤمنین بود و اگر کسی امروز شیعه را ملامت میکند میگوید که آنها سب صحابه میکنند، باید بدانند اولین نفری که شروع کرد معاویه بود.
شما شروع کنید لعنت کردن به معاویه به خاطر اینکه سب امیرالمؤمنین به عنوان یکی از صحابه بعد در نهایت اگر میخواهید شیعه را به خاطر اینکه صحابه را لعنت میکنند ملامت کنید.
چون شیعه برخی از صحابه کسانی که حقیقتاً باید مورد لعنت قرار بگیرند را لعنت انجام میدهد.
حالا اگر میخواهند بگویند چرا مثلاً لعنت وجود دارد که باید به قرآن مراجعه کنید، ولی اگر میخواهند بدانند که بساط دشمنی با صحابه را چه کسی راه انداخت معاویه راه انداخت.
او شروع به لعن کرد و شاید حدود 80 سال حتی بعد از معاویه میبینیم که امیرالمؤمنین در منابر رسمی آن ایام حکومتی مورد لعن و سب قرار میگیرد.
«عمرو بن حمق خزاعی» از شیعیان امیرالمؤمنین که حاضر نشد به امیرالمؤمنین دشنام بدهد را به شهادت رساندند و سر او را از بدن جدا کردند و فرستادند برای معاویه.
در تاریخ نوشته شده است و خود علمای اهل سنت حک کردند که «اول رأس حمل فی الإسلام»؛ اولین سری است که در دوران اسلامی از جانب کسی برای کسی ارسال میشود.
اولین سری بود که برای کسی میفرستند که شما ببینید که ما مثلاً پیروز شدیم، موفق شدیم، ظفر پیدا کردیم، کشتیم و سر را هم از بدن جدا کردیم. لذا باز این قصه هم ریشه در ایام معاویه بن ابی سفیان دارد و آنجا رقم خورد، بعد وارد کربلا شد.
مجری:
جالب اینجاست که هرچه سنت بد و سیئه هست توسط این آقایان ابداع شده است.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
بله؛ شما ببینید که حالا یزید با همه اتفاقاتی که رقم زده است و با همه مسائلی که پیش آورده است، به هر حال فرزند خلف یا ناخلف آقای معاویه بن ابی سفیان هست.
اگر این سؤال مطرح شود که آقا اصلاً اینجا چیکار میکند و چرا او باید خلیفه باشد، جوابش یک مطلب بیشتر نیست که آن هم اینکه آقای معاویه آمد او را به زور بر گرده مسلمانها سوار کرد.
در روایتی از منابع اهل سنت که فکر میکنم کتاب «تاریخ مدینة دمشق» باشد و در آثار دیگر هم آمده است نقل شده است:
«ولولا هوای فی یزید لأبصرت رشدی»
اگر هوای نفس من درباره یزید نبود، بصیرت و رشد می یافتم.
تاریخ مدینة دمشق وذکر فضلها وتسمیة من حلها من الأماثل، اسم المؤلف: أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله الشافعی، دار النشر: دار الفکر - بیروت - 1995، تحقیق: محب الدین أبی سعید عمر بن غرامة العمری، ج 59، ص 61، ح 7510
اگر من این هوای نفس من درباره یزید نبود که فقط من دلم میخواد فرزند من ولو اینکه این فرزند نااهلترین بچههای روزگار است، ولو این بچه هیچ یک از ویژگیهای حاکمیت و خلیفه مسلمانان بودن که هیچ حتی هیچ یک از ویژگیهای مسلمانی و انسانی را هم ندارد.
یعنی حداقلهای انسانی و اسلامی را ندارد و فقط هوای نفسم که من دلم میخواست یزید خلیفه مسلمانان شود.
علی أی حال با فشار و دادن رشوههای فراوان و کشتن شیعیان امیرالمؤمنین و غیره او را به خلافت منصوب کند و او را ولیعهد خودش قرار دهد برای بعد از خودش.
این اتفاقات این چنینی که رقم زد. اینجا هم که معاویه حاضر نیست مقابل امیرالمؤمنین کوتاه بیاید و خلافت را به حضرت واگذار کند. خلافت برای امیرالمؤمنین است و تو تنها یک استاندار هستی و استانداری را باید برگردانی، اما حاضر نیست برگرداند.
در این سه ماه غیر از جنگها و اتفاق بستن آب و باز کردن توسط امیرالمؤمنین و اینها اتفاق افتاد. شأن امیرالمؤمنین اصلاً به دور از این است که ما بخواهیم آن بزرگوار را با معاویه مقایسه کنیم.
حتی امیرالمؤمنین با دیگران هم که رده بالاتر از معاویه باشند اصلاً قابل مقایسه نیست و این مقایسه شاید ظلم به امیرالمؤمنین باشد.
فقط برای روشن شدن قصه این را عرض میکنیم که درهمین فعل و انفعال کوتاه شما ببینید آقای ما امیرالمؤمنین میفرماید که آب نباید بسته شود. آب حق اولیه است، مال همه است و همه باید استفاده کنند.
جریان مقابل برای دقایقی هم که خلاصه به آب دسترسی پیدا میکند فکر پلید و شیطانی به ذهنش میآید و آن اینکه راه را بخواهد ببندد.
اگر کسی ذرهای انصاف داشته باشد با دیدن همین نکته مطلب براش روشن و واضح میشود که کسی که اخلاق اسلامی و انسانی دارد و کسی که تابع پیغمبر اکرم و تابع خدای متعال هست کیست و کسی که دارد تمرد میکند از پذیرش حق و امور صحیح چه کسی هست.
با شروع ماه صفر یعنی روز اول صفر جنگ با شدت بسیار زیادی شروع میشود و جدیت خاصی دارد و به جایی میرسد که همین دوازدهم و سیزدهم ماه صفر که ما الان به عنوان سالگرد جنگ صفین این برنامه را در واقع تقدیم بینندگان عزیزمان میکنیم این پنجشنبه و جمعه سختترین روزهای جنگ هست.
پنجشنبه به قدری جنگ طول کشید که تا بعد از نیمه شب ادامه پیدا کرد. یعنی شب وقتی تاریک هم شد و نماز خواندند بازهم جنگ ادامه پیدا کرد تا بعد از نیمه شب به طول انجامید که معروف شد به «لیلة الهریر».
در واقع شب جنگ و رزم و حماسه این شب هست. جالب است که یک فرصت کوتاهی فاصله شد، یعنی شیعیان امیرالمؤمنین و لشکر مقابل شاید حتی ساعتی هم آرام نگرفتند. دو مرتبه بعد از نماز صبح جنگ شروع شد. یعنی اتصال جنگ از روز پنجشنبه تا جمعه بود.
میدانید نقلها مختلف هست، ولی بنا بر نقلی این جنگ حدود 70 هزار کشته داشته است و یکی از مفصلترین و پرکشتهترین جنگهای صدر اسلام هست. تعدادی کشتههای جنگ را تا 25 هزار نفر در سمت لشکر امیرالمؤمنین نقل کردند و تا 45 هزار نفر در سمت لشکر معاویه نقل کردند.
اتفاقی که در این روز یعنی در روز سیزدهم ماه صفر افتاد، بحث قرآن بر سر نیزه بردن لشکر معاویه بود. آنها چون دیدند کار دارد تمام میشود و نزدیک است که لشکر امیرالمؤمنین پیروز شود با حیله عمروعاص هرچه قرآن داشتند بر سر نیزه بردند.
در نقلی آمده که بیش از 500 قرآن بر سر نیزه بردند. قرآن دست مردم خیلی زیاد نبود، زیرا خیلیها حفظ بودند و خیلیها هم یک بخشهایی از قرآن را در اختیار داشتند. در مقابل سپاه معاویه بیش از 500 قرآن با اندازههای مختلف را بر سر نیزه زدند، هر کسی هر قرآنی داشت.
دو گروه اینجا آمدند برای متوقف کردن جنگ به امیرالمؤمنین فشار آوردند. یکی گروه قراء بودند از قبیله قراء که اینها قاری قرآن بودن و ادعای قرآن خواندن و غیره داشتند. آنها گفتند که قرآن است و نمیشود کاری کرد.
دومی هم قبیله کنده بود که نماینده آنها «اشعث بن قیس کندی» سردسته منافقین بود. او همین قصه را بهانه کرد و آمد به امیرالمؤمنین فشار آورد که الان دیگر جنگیدن با اینها به منزله جنگیدن با قرآن هست.
امیرالمؤمنین به شدت پاسخ دادن که قرآن را باید از من بپرسید، من ناطق قرآنم، من میدانم کجا و چطور باید از قرآن تبعیت کرد. به هر حال توانستند عدهای را از لشکر امیرالمؤمنین فریب بدهند و جنگ را متوقف کردند.
آنها سراغ «عمار» فرستادند، سراغ «مالک اشتر» فرستادند که دیگر در نزدیکیهای خیمه معاویه بود.
«مالک اشتر» به آن پیکی که آمده بود و میگفت برگرد و روحیه و ذائقه مولایشان را میدانند که الان وقت توقف نیست، زیرا نمیدانستند چه اتفاقی افتاده است.
ایشان گفت اگر اجازه میدهید و جنگ ساعتی دیگر ادامه پیدا کند تمام است. آن پیک اینطور بیان کرد که اگر میخواهی ادامه بدهی جنگ تمام میشود ولی دیگر مولا را نخواهی داشت.
آنها تهدید به قتل کردند و گفتند که اگر برنگردئ ما شما را میکشیم!! ببینید چقدر گستاخ و چقدر بی ادب بودند که نسبت به امیرالمؤمنین بگویند اگر دستور ندهی همین الان برگردد ما شما را به شهادت میرسانیم.
مظلومیت المؤمنین را مشاهده کنید زمانی که حاکم کل ولایات اسلامی در ظاهر و امیر کل عالم امکان در باطن بودند. آن وقت اینها مقابل امیرالمؤمنین میایستند و می گویند که یا می گویی برگردد یا اگر برنگشت ما شما را میکشیم.
لشکریانی که باید اطاعت کنند و اطاعت محض داشته باشند حتی اگر امیرالمؤمنین امام جامعه نباشند، امام من جانب الله نباشند، خلیفه من جانب الله نباشند باید لشکریان اطاعت محض داشته باشند، اما اینگونه رفتار میکنند.
اگر امیرالمؤمنین یک حاکم معمولی هم بود یا فرمانده لشکر معمولی هم بود، وظیفه اطاعت بود، اما اطاعت نکردند.
خیلی سخت و ناگوار هست اینگونه متوقف کردن جنگ با تهدید امیرالمؤمنین به قتل و به شهادت رسوندن که این مسئله پیش آمد و اتفاق افتاد.
مجری:
آن هم با این وضعیت که لشکریان حضرت امیرالمؤمنین جلو بودند.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
بله؛ کار تمام بود. یعنی این دو روز ادامه قصه پیشروی بود و تمام بود، یعنی رفته بود به سمت تمام شدن کار. طرف مقابل 45 هزار کشته داده بود. 45 هزار کشته در مقابل 25 هزار کشته یعنی تقریباً دو برابر.
یعنی سپاه معاویه دو برابر کشته داده و «مالک» در نزدیکیهای خیمه معاویه هست. یعنی شاید 10 شمشیر دیگر بزند به معاویه میرسد و معاویه را کشته بود، اما متوقف میکنند و نمیگذارند ادامه پیدا کند.
جریان قراء و قبیله قراء به یک صورت، جریان کنده و قبیله کنده به یک صورت متفق میشوند بر اینکه به امیرالمؤمنین فشار بیاورند.
جالب است همین قراء بعد پشیمان میشوند، از حکمیت پشیمان میشوند. همین قراء خروج میکنند همین قراء به هرورا میروند و به پایه و بیس اصلی جریان خوارج تبدیل میشوند.
در جنگ خوارج همینها به امیرالمؤمنین می گویند شما هم به خاطر پذیرش حکمیت العیاذ بالله کافر شدید و باید توبه کنید و مجدداً شهادتین بگویید.
وقتی امیرالمؤمنین به شهادت رسیدند، ته ماندهها و تفالههای این جریان گفتند که هر جا علی بن ابی طالب را دفن کنند ما میرویم و العیاذ بالله او را از قبر بیرون میآوریم و چه میکنیم و چه میکنیم که اصلاً دیگر به زبان من نمیآید.
امام مجتبی (علیه السلام) حضرت را شبانه دفن کردند و دهها سال و صدها سال این بدن مخفیانه بود و جز خواص شیعیان و اهل بیت (علیهم السلام) کسی اطلاع از محل قبر نداشتند. این قصهای که برای اصل ماجرای صفین هست.
مجری:
خیلی ممنون و متشکرم از لطف استاد. اگر اجازه بدهید یک فاصله بگیریم، برگردیم مجدد در خدمتتان باشیم.
خیلی ممنون و متشکرم از همراهی شما عزیزان. به اتاق فرمان سری میزنیم، تازه نفس برمیگردیم و به مباحث نابی که جناب استاد عباسی عزیز مطرح میکنند در خصوص صفین گوش جان میسپاریم.
عزیزان خیلی ممنون و سپاسگزارم از نگاههای پر از مهر و محبت و سخاوتتان که کماکان دوخته شده به این قاب جهانی و دارید ویژه برنامه «برگی از تاریخ» را مشاهده و تماشا میفرمایید.
همانطور که استاد عباسی عزیز فرمودند در حالی که لشکر حضرت امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) در جنگ صفین جلو بودند و به قول استاد بزرگوار با چند تا شمشیر زدن به معاویه میرسیدند و جنگ به نفع لشکریان امیرالمؤمنین تمام میشد، با حیله و پیشنهاد عمروعاص قرآنها را به سر نیزه زدند و ماجرای جنگ عوض شد و جریان به شکل دیگری تغییر کرد. در این خصوص کلیپی را به اتفاق هم ببینیم و* برگردیم.
عزیزان خیلی ممنون متشکرم و قدردان نگاههای پر از مهرتان هستم. بیننده بخشی از مظلومیت بزرگ آقا امیرالمؤمنین در واقعه صفین به اتفاق هم بودیم.
درس مهمی که میتوانیم یاد بگیریم این هست که آگاهی خودمان را نسبت به امام زمان خودمان بالا ببریم و امام زمان خودمان و جایگاهش را بشناسیم تا اینکه هر مطلبی و هر اتفاقی برای ما تبدیل به شبهه نشود.
اگر هم مطلبی به شبهه تبدیل شد آنقدر اطلاع و آگاهی داشته باشیم و به دنبالش باشیم که درصدد رفع شبهات بربیاییم.
کماکان بیننده ویژه برنامه «برگی از تاریخ» با موضوع واقعه صفین و چون و چرایی این واقعه هستید و مفتخریم به همراهی شما عزیزان و ارجمندان.
جناب استاد عباسی عزیز کماکان در استودیو تشریف دارند و در خدمتشان هستیم. بنا دارم بدون اتلاف وقت با ایشان همراه شویم. سلام مجدد استاد، در خدمتتان هستیم؛
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
سلام علیکم و رحمة الله. ممنونیم از دوستانمان که این تصاویر و این قطعه فیلم را پخش کردند. چقدر متاسفیم که انقدر مولای ما امیرالمؤمنین مظلوم بودند در بین مردم که با دیدن قرآنی که کاغذ هست و بر بالای نیزه قرار دادند فریب این حیله را خوردند.
لشکریان مقابل امیرالمؤمنین ایستادند تا جایی که تهدید به قتل امیرالمؤمنین میکنند و شمشیر بر روی امیرالمؤمنین میکشند. یعنی اینها هیچ فهمی از دین پیدا نکردند و نتوانستند به عمقی از دین برسند.
اگر قرار باشد که صرفاً با دیدن قرآن همه مسائل حل شود و عقب نشینی اتفاق بیفتد، پس حکم خدا چه میشود؟! اگر امروز مثلاً یک مرتد و محارب آمد و قرآن را پناه برای خودش قرار داد و جان پناه خودش کرد، آنجا هم باید ما بگذریم و رها کنیم؟!
بنا بر تفسیر همین اتفاق مثل امروزی ما نباید مقابله میکردیم با کسانی که در سوریه و عراق به عنوان داعش و مبارز و جنگجوی مسلمان آمدند و با بسم الله الرحمن الرحیم و همراهی قرآن به جان و مال و ارض مسلمانها حمله کردند!!
اینها هم مسلمان هستند و می گویند ما مسلمانیم و شهادتین می گویند. پس اینها را هم نباید کشت، نباید به جنگ آنها رفت و هیچ اقدامی نباید مقابل آنها انجام داد!!
خدای متعال یک ملاک خیلی بزرگ در جنگ صفین برای روشن شدن حق قرار داده بود و توسط پیامبر گرامی اسلام به مردم ابلاغ شده بود. این در واقع حجت مهمی است که خدا میخواست با مردم تمام کند.
این حجت خیلی نکته مهمی هست و نه فقط برای دوران جنگ صفین و در همان زمان هست، بلکه برای همه زمانها این حجت هست که حق و باطل در آن دوره را به راحتی با وضوح بالا مشخص میکند و هیچ شک و تردیدی باقی نمیگذارد.
این حجت ماجرای شهادت جناب «عمار» هست. جناب «عمار بن یاسر» از اصحاب رسول خدا بودند که حضرت از قبل پیش بینی کرده بودند در جنگی که فرماندهی و حق با امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) هست کشته میشوند.
ما روایاتی داریم که رسول گرامی اسلام به آقا امیرالمؤمنین دستور دادند که شما باید با سه گروه بجنگید؛ ناکثین، قاسطین و مارقین.
حضرت امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) فرمودند که من از جانب پیغمبر و خدای متعال امر شدم که به قتال ناکثین و قاسطین و مارقین بروم. این امر خدای متعال و رسول الله است به امیرالمؤمنین.
از این طرف رسول الله آمدند شهادت «حضرت عمار» را پیشگویی کردند و این جزء پیشگوییهای نبی مکرم اسلام از آینده است که در یک جنگی «جناب عمار» به مرگ طبیعی از دنیا نخواهد رفت.
«عمار» در جنگهای پیامبر از دنیا نخواهد رفت و در جنگی که امیرالمؤمنین فرمانده طرف حق هست «عمار» شرکت میکند و در آن جنگ کشته میشود. طرف مقابل گروه ستمکار یا «فئة باغیة» هستند.
جالب است آنقدر این ماجرا معروف هست که برای معروف بودن و قطعی بودن و بیشک و شبهه بودن این ماجرا دو نشانه می گویم. یکی وجود روایت این قضیه در کتاب «صحیح بخاری» و همه مصادر شیعه و سنی است.
اگر نام کتاب «صحیح بخاری» را میآورم از آن جهت که حجت برای اهل سنت هست، اما آگه بخواهیم از کتب خودمان مثال بزنیم کتاب «اصول کافی»، «إعلام الوری»، «أعلام الهدی» اثر » مرحوم طبرسی» یا «أمالی» و کتابهای دیگر «شیخ طوسی» و «شیخ مفید» و دیگر علما را مثال میزنیم.
یکی اینکه حتی همه منابع آمده و قطعی است و هیچکس نمیتواند بگوید سندش ضعیف است یا در اینجا این مطلبش درست نیست یا اینجا اینطور هست و کامل مورد تأیید و مورد قبول است. این یک نشانه است بر اینکه خدا این را حجت قرار داد برای همه مردم هم در آن دوران و هم الان.
نکته دوم اینکه اینقدر این ماجرا واضح هست که همانجا بلافاصله وقتی اتفاق افتاد همه ترمز زدند و معاویه ناچار شد باز اینجا متوسل به فریب شود.
البته یک فریب بسیار مضحک، بسیار خندهدار و بسیار آبروریزی که بعضی افراد در همان دوره و دورههای بعد گفتند که واقعاً معاویه این حرف را زده است؟! این حرف خیلی عجیب است!!
قضیه این است که معاویه گفت بروید اعلام کنید که قاتل «عمار» کسی هست که عمار را به جنگ آورده است. علی بن ابیطالب که او را به جنگ آورده است، قاتل او است.
این حرف برای یک عدهای واقعاً مضحک بود به طوری که بعضی افراد میگفتند که آیا واقعاً معاویه این حرف را گفته است؟! یعنی باورشان نمیشد چنین حرف سخیفی از جانب معاویه مطرح شده باشد. معاویه واقعاً چارهای نداشت. به قول معروف:
«الغریق یتشبث بکل حشیش»
انسانی که غرق شده هرجور شده میخواهد خود را نجات دهد.
منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، نویسنده: هاشمی خویی، میرزا حبیب الله، مترجم: حسن زاده آملی، حسن و کمرهای، محمد باقر، ج 15، ص 297، باب مقتل أبی الیقظان عمار بن یاسر رضوان الله علیه و نسبه و اسلامه و طائفة ما جاء فیه من الاخبار و الاحوال
معاویه ادعا کرد که هرکسی «عمار» را به جنگ آورده است، او را کشته است. امیرالمؤمنین هم خیلی سریع این طرف جواب داد.
خیلی جالب است که همین نکته در سال اخیر هم اتفاق می افتد و می گویند کار خودشان است و خودشان انجام دادند. این حرف این شکلی هست.
معاویه ادعا کرد که علی بن أبی طالب خودش «عمار» را به میدان آورد و باعث شد کشته شود. میخواست او را به میدان نیاورد. بعد امیرالمؤمنین فرمودند: پس با این حساب رسول الله باید قاتل حضرت حمزه هستند چون ایشان را به میدان بردند.
فرمانده آن لشکر رسول الله بود و حضرت حمزه هم در رکاب رسول گرامی اسلام به شهادت رسید. با جواب امیرالمؤمنین این حرف خنثی شد.
من میخواهم بگویم که کشته شدن «عمار» به قدری در لشکر معاویه نگرانی ایجاد کرد که معاویه ناچار شد یک چیزی بگوید که رفع و رجوع کند والا دقیقاً در همه جنگها آدما رصد میکردند که الان در این جنگ «عمار» کشته میشود یا خیر.
مردم میدانستند «عمار» هر سمتی باشد آن طرف حق است و طرف مقابلش هر کسی که باشد فئه باغیه است.
در کتاب «صحیح بخاری» کتاب الجهاد و السیر «بَاب مَسْحِ الْغُبَارِ عن الناس فی السبیل» روایتی مطرح شده است. ماجرای روایت مربوط به ساخت مسجد هست. «عکرمه» از «ابن عباس» نقل میکند:
«قال له وَلِعَلِی بن عبد اللَّهِ ائْتِیا أَبَا سَعِیدٍ فَاسْمَعَا من حَدِیثِهِ فَأَتَینَاهُ وهو وَأَخُوهُ فی حَائِطٍ لَهُمَا یسْقِیانِهِ فلما رَآنَا جاء فَاحْتَبَی وَجَلَسَ»
سپس مینویسد:
«فقال کنا نَنْقُلُ لَبِنَ الْمَسْجِدِ لَبِنَةً لَبِنَةً وکان عَمَّارٌ ینْقُلُ لَبِنَتَینِ لَبِنَتَینِ»
ما یک آجر یک آجر برای ساخت مسجد میبردیم و عمار دو خشت دو خشت جابجا میکرد.
«فَمَرَّ بِهِ النبی وَمَسَحَ عن رَأْسِهِ الْغُبَارَ»
رسول اکرم رد شدند و دست کشیدند غبار را از روی سر عمار پاک کردند.
«وقال وَیحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ»
و فرمودند: برحذر باشید که عمار را گروه ستمکاری خواهد کشت.
حضرت نفرمودند یک فرد بد یا یک آدم بدی «عمار» را میکشد. مثلاً «ابو الغادیه» که قاتل «عمار» هست آن شود آن آدم بدی که رسول اکرم میفرمایند، بلکه حضرت فرمودند: گروه ستمکاری «عمار» را میکشند.
یعنی آن شخصی که ایشان را به شهادت میرساند جزء یک گروهی است و از آسمان یا زیر زمین که نیامده است. این شخص یا در این لشکر هست یا در لشکر مقابل است.
این شخص در هر لشکری هست آن لشکر گروه ستمکار هست، آن لشکر باطل هست، آن لشکر منحرف هست. بعد در ادامه روایت مطلبی آمده که خیلی قضیه را روشن میکند. رسول اکرم میفرماید:
«عَمَّارٌ یدْعُوهُمْ إلی اللَّهِ وَیدْعُونَهُ إلی النَّارِ»
عمار در گروهی است که آنها را به سمت خدا دعوت میکند و آنها عمار را دعوت به آتش میکنند.
الجامع الصحیح المختصر، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، دار النشر: دار ابن کثیر, الیمامة - بیروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا، ج 3، ص 1035، ح 2657
شما دیگر روشنتر از این در عالم پیدا نمیکنید. این روایت سند حقانیت امیرالمؤمنین است. یک سند کاملاً متقن است، به خاطر اینکه جریان امیرالمؤمنین مشخص است و جریان لشکر مقابل هم مشخص است.
این گروه، گروه بهشتی هستند و آن گروه، گروه جهنمی هستند. «عمار» آنها را به سمت خدا دعوت میکنند و آنها او را به سمت آتش دعوت میکنند.
پس ما یک گروه بهشتی داریم، یک گروه جهنمی داریم. یک گروه خدایی داریم، یک گروه شیطانی داریم. گروه امیرالمؤمنین و لشکر امیرالمؤمنین لشکر حق است و آن لشکر مقابل لشکر کفر است. رسول اکرم در اینجا ملاک را «عمار» قرار داده است، چون در روایت داریم:
«إن عمارا مع الحق والحق معه یدور عمار مع الحق أینما دار وقاتل عمار فی النار»
تاریخ مدینة دمشق وذکر فضلها وتپ سمیة من حلها من الأماثل، اسم المؤلف: أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله الشافعی، دار النشر: دار الفکر - بیروت - 1995، تحقیق: محب الدین أبی سعید عمر بن غرامة العمری، ج 43، ص 476، ح 1551
به خاطر اینکه «عمار» دور امیرالمؤمنین میچرخد.
«یدور عمار مع الحق أینما دار»
هرجا که حق باشد «عمار» آنجاست. حق کیست؟! حق امیرالمؤمنین است. این روایت «إن عمارا مع الحق والحق معه» علتش این است که عمار دارد دور حق میچرخد. میگوید «عمار» و تا جایی که موافق امیرالمؤمنین هست دارد این اتفاق میافتد.
حال نسبت به طرف مقابل چه میگوید؟! نسبت به امیرالمؤمنین این هست که رسول اکرم میفرماید:
«علی مع الحق، والحق مع علی یدور حیثما دار»
شرح نهج البلاغة، اسم المؤلف: أبو حامد عز الدین بن هبة الله بن محمد بن محمد بن أبی الحدید المدائنی، دار النشر: دار الکتب العلمیة - بیروت / لبنان - 1418 هـ - 1998 م، الطبعة: الأولی، تحقیق: محمد عبد الکریم النمری، ج 2، ص 174، باب الثواب لقاتلی الخوارج
اصلاً هرجایی که امیرالمؤمنین است حق وجود دارد. «عمار» اگر میشود:
«إن عمارا مع الحق والحق معه»
مطلق نیست، مقید به قصه امیرالمؤمنین است. چون «عمار» تابع امیرالمؤمنین است حق میشود.
میتوانست بگوید امیرالمؤمنین مع الحق است و گفته امیرالمؤمنین مع الحق است، ولی در جنگ که یک طرفش خود امیرالمؤمنین است به آدمای نادانی که الان مقابل امیرالمؤمنین قرار گرفتند نمیتوانی بیایی بگویی که پیغمبر اکرم فرمود که حق با امیرالمؤمنین است.
اینکه گفته است. آگه میخواستند بفهمند و بشنوند شنیده بودند و فهمیده بودند، ولی اینجا یک اتفاق دیگر را که خارج از این دوتا در واقع اتفاق هست دو شخص هست که طرف باطل و طرف حق باشد «عمار» هست که ملاک میشود.
«إن عمارا مع الحق والحق معه»
و:
«وَیحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ»
برحذر باشید که عمار را گروه ستمکاری میکشند.
«عمار» در هر جنگی شرکت میکرد مردم منتظر بودند ببینند اگر «عمار» کشته میشود با چه کسی میجنگید و طرف مقابلش چه کسی بود. آن گروه، گروه ستمکار است و طرف عمار طرف حق است و اینطور متوجه شوند.
در جنگ صفین این اتفاق افتاد. لذا وقتی که به مردم می گویند «عمار» شهید شد، این لشکر دچار تزلزل و به هم ریختگی میشود.
اینکه از روز اول ماه صفر بعد از آن جنگها که دوازدهم و سیزدهم به اوج میرسد، چون همین نهم و دهم ماه صفر در همین محدوده نقل نهم یا نقل دهم «جناب عمار» به شهادت میرسد تزلزلی ایجاد میشود و جنگ دارد به سمت شکست شدت پیدا میکند.
لیلة الهریر اوج قصه هست و فردای لیلة الهریر یعنی پنجشنبه و جمعه 12 و 13 ماه صفر اوج جنگ و شکست جریان معاویه هست، زیرا «جناب عمار» کشته شده است و همه از زمان پیامبر این روایت را شنیده بودند و هیچکس نمیتواند این را انکار کند. دیگر کسی نمیتواند بگوید:
«قال من کنت مولاه فعلی مولاه»
تاریخ بغداد، اسم المؤلف: أحمد بن علی أبو بکر الخطیب البغدادی، دار النشر: دار الکتب العلمیة - بیروت -، ج 8، ص 289، ح 4392
«مولاه» معنایش فلان است. اینجا دیگه هیچ چیزی نمیشود بگوید. بالاخره «فئه باغیه» چه کسی است؟! آیا «ابو الغادیه» با دو تن از اطرافیانش «فئه باغیه» هستند؟! «ابو الغادیه» دارد برای چه کسی میجنگد؟! او برای معاویه دارد میجنگد.
«عمار» دارد برای چه کسی میجنگد؟! «عمار» برای امیرالمؤمنین میجنگد. پس گروه و جریانی که دارند به حق دعوت میکنند و «یدْعُوهُمْ إلی اللَّهِ» هستند، «عمار» و لشکر امیرالمؤمنین هستند.
گروهی که دارند طرف مقابل را به آتش دعوت میکنند، به نار دعوت میکنند و به جهنم دعوت میکنند جریان معاویه است که «وَیدْعُونَهُ إلی النَّارِ» هستند.
وقتی به «عمار» می گویند تو به سمت ما بیا، اگر این مطلب را بگویند در واقع دارند دعوت به آتش میکنند، دعوت به نار میکنند.
مجری:
استاد در خصوص همین قضیهای که مطرح فرمودید شهادت جناب عمار (رضوان الله تعالی علیه) همکارانمان در پشت صحنه کلیپی را آماده کردند که قرار هست به اتفاق هم برویم ببینیم و برگردیم. همچنان قدردان نگاههای پر از مهرتان هستیم.
سلام و درود خدا بر روح بزرگ و پرفتوح صحابی حضرت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یار باوفای حضرت امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) جناب عمار بن یاسر (رضوان الله تعالی علیه) که در خصوص شهادت ایشان به اتفاق هم کلیپی را دیدیم.
بنده خدا قوت عرض میکنم به همکارانم در پشت صحنه ویژه برنامه «برگی از تاریخ» که این کلیپهای مرتبط را برای ما آماده و پخش میکنند.
برمیگردیم به بحث اصلی برنامهمان و بدون اتلاف وقت مجدداً در خدمت جناب استاد عباسی عزیز خواهم بود. لذا خواهش میکنم ما را همراهی و دنبال بفرمایید. جناب استاد در خدمتتان هستیم.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
من میخواستم در این فرصت کوتاهی که داریم تکملتاً دیدگاه «جناب عمار یاسر» را نسبت به لشکر مقابل و جریان بنی امیه و معاویه بن ابی سفیان از خود منابع اهل سنت با سند معتبر بیان کنم که روشن شود.
ضمن اینکه با خود این شهادت کاملاً روشن هست که جریان مقابل چه جریانی هست و در واقع تعبیر روایت رسول الله است:
«وقال وَیحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ عَمَّارٌ یدْعُوهُمْ إلی اللَّهِ وَیدْعُونَهُ إلی النَّارِ»
در کتاب «مجمع الزوائد» اثر «هیثمی» جلد اول صفحه 113 روایتی شروع میشود که آمده است:
«وعن سعد بن حذیفة قال قال عمار بن یاسر یوم صفین وذکر أمرهم وأمر الصلح فقال والله ما أسلموا ولکن استسلموا وأسروا الکفر»
از سعد بن حذیفه نقل شده است که در روز صفین وقتی حرف لشکر مقابل و بحث صلح شد عمار بن یاسر اینطور گفت: به خدا سوگند آنها مسلمان نشدند، اما خودشان را به اسلام زدند و کفر را پنهان کردند و ایمان را ظاهر کردند.
«فلما رأو علیه أعوانا أظهروه»
وقتی دیدند میتوانند به جنگ اسلام بیایند، به جنگ اسلام آمدند.
مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، اسم المؤلف: علی بن أبی بکر الهیثمی، دار النشر: دار الریان للتراث/دار الکتاب العربی - القاهرة, بیروت – 1407، ج 1، ص 113، باب منه فی المنافقین
این واقعاً نشان از بصیرت حضرت عمار بن یاسر است که میفرماید: اینها نه به جنگ امیرالمؤمنین به عنوان خلیفه و حاکم آمدند، بلکه اینها همان کفر را پنهان کرده بودند و حالا دیدن الان وقت ضربه زدن هست و میتوانند بیایند و مقابله کنند.
«فلما رأو علیه أعوانا أظهروه»
این ابتدای کلامش که میفرماید:
«والله ما أسلموا ولکن استسلموا وأسروا الکفر»
جزو کلمات حضرت امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) هم هست و جناب عمار بن یاسر (رحمة الله علیه) که رضوان خدا بر او باد ایشان هم این مطلب را بیان میکند.
لذا این دیدگاه کاملاً روشن است و دیگر اینجا جایی برای توجیه نیست. گرچه واقعاً حرفهای خیلی عجیب و غریب و خندهدار هم زدند که اصلاً تعجب میکنیم چرا باید قاتل «عمار» در آتش باشد.
حالا قاتل «عمار» در آتش است که اصلاً اساساً گروهشان ستمکار است، ولی در کتاب «میزان الإعتدال» اثر آقای «ذهبی» جلد دوم صفحه 236 صحبت از این شد:
«قاتل عمار فی النار»
سپس خود ایشان میگوید:
«وهذا شیء عجیب فإن عمارا قتله أبو الغادیة»
این امر عجیبی است، زیرا عمار را ابو الغادیه کشته است.
میزان الاعتدال فی نقد الرجال، اسم المؤلف: شمس الدین محمد بن أحمد الذهبی، دار النشر: دار الکتب العلمیة - بیروت - 1995، الطبعة: الأولی، تحقیق: الشیخ علی محمد معوض والشیخ عادل أحمد عبدالموجود، ج 2، ص 236، ح 1846
بعد در عبارات دیگر گفته شده است که او از صحابه بزرگوار پیغمبر بوده است. چرا باید در جهنم باشد؟! پیغمبر اکرم پیشگویی فرمودند، پیامبر گرامی اسلام فرمودند و ستمکار بودن را فرمودند.
اتفاقاً همین قضیه نشان میدهد که اگر یکی صحابی پیغمبر بود و از راه و مسیر خدای متعال و از راه پیغمبر اکرم خروج کرد، این هم واجب القتل است و هم میتواند جهنمی باشد.
یک گرفتاری اینجا به وجود آمده است که چه کنیم که یک صحابی پیغمبر یک صحابی دیگر پیغمبر اکرم را کشته است و پیامبر هم پیشبینی کردند که میکشد.
شخصی که میکشد ظالم و جهنمی هست که میکشد، اما در عین حال آقایان می گویند که هر دوی اینها بهشتی هستند. هم «عمار» بهشتی است و هم «ابوالغادیه» قاتل او بهشتی است.
در یک عبارتی گفتند «ابو الغادیه (رحمة الله علیه)»، «عمار (رحمة الله علیه)» را به دستور معاویه (رحمة الله علیه) به خاطر اینکه دفاع میکنه از امیرالمؤمنین (رحمة الله علیه) به شهادت رساند. یعنی همه (رحمة الله علیه) هستند و دیگر حق و باطل معنایی ندارد.
بنابراین بیخود این جنگها اتفاق افتاده است، والا امیرالمؤمنین (رحمة الله علیه) چرا اصرار داشت که معاویه (رحمة الله علیه) به قول معروف از حکومت دست بکشد، از امارت و استانداری دست بکشد.
این از نکات معضل است. اگر یک وقتی آدم نخواهد خدای ناکرده خدا نکرده حق را متوجه شود و نخواهد حق را قبول بکند به حرفهایی میرسد که اصلاً مغز انسان سوت میکشد که آقا این حرف را شما از کجا آوردید؟! چطور شما به این حرف رسیدید؟! در روایت صریح آمده است که پیغمبر اکرم میفرماید:
«تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ»
طرف مقابل «عمار» در هر لشکری بوده که «عمار» را به شهادت رسانده است، کل آن گروه ستمکار هستند. کل آن گروه باطل و ناحق هستند.
مجری:
خیلی متشکرم از لطف شما، خداوند به علم و نفس و کلامتان برکت عنایت کند استاد عباسی بزرگوار.
ممنون و متشکرم از همراهی شما عزیزان و ارجمندان. خیلی ممنون و متشکرم از اینکه چشم دوختید به این قاب جهانی و «برگی از تاریخ» را امشب تماشا و مشاهده فرمودید.
«3000151515» راه ارتباطی ما و شما هست. هرگونه سؤال، پیشنهاد، انتقاد و هرگونه نظری داشتید از این طریق به ما برسانید. حتماً میخوانیم و با جان و دل استقبال میکنیم.
در انتهای ویژه برنامه «برگی از تاریخ» کوتاهترین دعا برای بلندترین آرزو «اللهم عجل لولیک الفرج» هست. خیلی دوستتان داریم و تا دیداری دیگر و عرض سلام دیگر شما عزیزان را به خدای تبارک میسپارم.
بی حد و عدد یا علی مد
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته