-
حجت الاسلام ابوالقاسمی
01:22:29 دقیقه
آیا شیعیان تکفیری هستند؟ 6 تیر 1400 -
حجت الاسلام ابوالقاسمی
01:20:10 دقیقه
ارتباط مذهب حنفی و مذهب حنبلی 30 خرداد 1400 -
حجت الاسلام ابوالقاسمی
01:28:34 دقیقه
چه مذاهبی مذاهب تکفیری هستند و دیگران را تکفیر کردند؟ 23 خرداد 1400 -
حجت الاسلام ابوالقاسمی
01:27:54 دقیقه
نقد سخنان «دکتر سروش» پیرامون وحی 9 مهر 1399 -
حجت الاسلام ابوالقاسمی
01:30:16 دقیقه
نقد سخنان «دکتر سروش» پیرامون تمسخر شیعیان 23 مرداد 1399 -
حجت الاسلام ابوالقاسمی
01:00:18 دقیقه
راه روشن - نقد سخنان دکتر سروش پیرامون عقاید شیعیان 9 مرداد 1399 -
حجت الاسلام ابوالقاسمی
00:56:37 دقیقه
نقد سخنان دکتر سروش پیرامون عقاید شیعیان 2 مرداد 1399 -
حجت الاسلام ابوالقاسمی
00:59:41 دقیقه
مباحثی پیرامون نقد و بررسی ادعاهای «دکتر سروش» 26 تیر 1399 -
حجت الاسلام ابوالقاسمی
00:56:53 دقیقه
راه روشن - نقد سخنان دکتر سروش پیرامون عقاید شیعیان 19 تیر 1399 -
حجت الاسلام ابوالقاسمی
01:01:00 دقیقه
نقد سخنان دکتر سروش پیرامون عقاید شیعیان 12 تیر 1399 -
دکتر ابوالقاسمی
00:59:38 دقیقه
دگر اندیشان شیعه 5 تیر 1399
درگیری حنبلی ها و شافعی ها حجت الاسلام ابوالقاسمی
قسمت دوازدهم برنامه راه روشن با کارشناسی حجت الاسلام و المسلمین ابوالقاسمی
دیگر قسمت ها
برنامه راه روشن 17 04 1400 (قسمت 12)
عنوان برنامه: نقد دگر اندیشان شیعی (شبهه شیعیان تکفیری هستند)
کلیدواژه: راه روشن؛ نقد؛ دگر اندیشان؛ شیعه؛ تکفیر؛ اشاعره؛ حنابلة!
استاد: حجت الاسلام والمسلمین دکتر ابو القاسمی
أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ اَلْحَمدُ للهِ رَبِّ العالَمین اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى وَ عَلِيٍّ الْمُرْتَضَى وَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ وَ الْحَسَنِ الرِّضَا وَ الْحُسَيْنِ الْمُصَفَّى، وَ جَمِيعِ الْأَوْصِيَاءِ مَصَابِيحِ الدُّجَى وَصلّ عَلیٰ مَنْ بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَي وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْاَرْضُ وَ السَّمَاءُ مَوْلانا صَاحِبَ العَصْرِ وَالزمَان!
عرض سلام و وقت بخیر دارم خدمت شما عزیزان و سروران، گرامیانی که برنامه راه روشن را از شبکه جهانی حضرت ولی عصر پی می گیرید. در این برنامه به شبهات دِگر اندیشان شیعی پاسخ دادیم، کسانی که به عنوان شیعه می آیند در جامعه شبهاتی مطرح می کنند به شبهات آقای سروش جواب دادیم بر اساس شبهاتی که مطرح کرده بود به مسئله رؤیای پیامبر و مسائلی از این دست با سخنان خودش و مقصود اصلی او از سخنانش را بیان کردیم.
بعد از او شبهات دیگری مطرح شده بود افراد دیگری از شیعیان، شیعیان را به تکفیری بودن متهم کرده بودند عرض کردیم شمایی که شیعیان را تکفیری معرفی می کنید آیا خودتان راجع به دیگران اظهار نظر کردید؟ آیا اصلاً نظرات دیگران را بررسی کردید و آیا نظرات شیعه را کامل بررسی کردید؟
این که شخصی به راحتی به شیعه اتهام تکفیری بودن می زند چون دو، سه تا روایت را خوانده درست هم متوجه نشده و جالب این جاست روایاتی که به آن استناد می کند و وهابی و سلفی استناد کرده اند و ایشان هم با آن ها هم زبان شده روایاتی است که دلالت بر تکفیری نبودن شیعیان می کند ان شاء الله به آن ها خواهیم پرداخت.
اما گفتیم برای این که ببینیم حجم تکفیر را در نظر شیعیان ببینیم و بفهمیم شیعیان چقدر تکفیری هستند یکبار می گوید فرض بگیرید مذاهب اسلامی به صورت طبیعی همه شان این مقدار اعتقاد به جهاد دارند. این مقدار اعتقاد به مقابله با مخالفین دارند ولی فلان گروه خیلی بیشتر با مخالفینش برخورد می کند پس آن گروه تکفیری به حساب می آید بقیه تکفیری به حساب نمی آیند.
وقتی شما می خواهی بگویی شیعیان تکفیری هستند و نسبت به بقیه سکوت می کنی یعنی دیگران تکفیر ندارند ولی شیعیان تکفیر خیلی زیاد دارند. گفتیم اول ببینیم آیا دیگران فتاوای فقهی تکفیر دارند یا خیر؟ آمدیم فتاوای تکفیری که بر لسان احناف جاری شده بود حنفی های که دیگر مذاهب اسلامی کاری به شیعه نداریم. حنفی هایی که مالکی را تکفیر کردند حنفی هایی که شافعی را تکفیر کردند حنفی هایی که حنبلی را تکفیر کردند و حنفی هایی که حنفی را تکفیر کرده بودند را برای بزرگواران ارائه کردیم و بیان کردیم. اما مسئله دیگری که بود بعد از احناف به مسئله مالکی ها رسیدیم تکفیری های مالکی ها برای بقیه را بیان کردیم.
گفتیم مالکی ها تکفیر خیلی زیاد دارند نمونه هایی را بیان کردیم تکفیرهایی که توسط شافعی ها انجام شده این ها را بیان کردیم، الان ادامه بحث شافعی ها را می خواهیم پی بگیریم راجعت به تکفیرهای شافعی ها برای حنبلی ها
یکی از جنگ های اساسی که در تاریخ رخ داد و این جنگ ها چندین قرن طول کشید جنگ های بودی که بین شافعی ها به عنوان اشعری و بین حنابله به عنوان اهل حدیث رخ داد. یعنی با دو اسم این ها با هم جنگ داشتند مثلاً گفتند حنبلی ها با شافعی ها جنگیدند یا شافعی با حنبلی؛ عده ای گفتند اشعری ها با اهل حدیث جنگیدند عده ای گفتند اشعری ها با حنبلی جنگیدند عده ای گفتند شافعی ها با حنبلی و اهل حدیث جنگیدند یعنی این دو عنوان اشعری و شافعی چون تقریباً همه شافعی ها، اشعری هستند.
دو عنوان حنبلی و اهل حدیث این دو عنوان را جا به جا می کنند ولی شما مراجعه بکنید از سال 481 این درگیری ها شروع شد تا زمان ما که استمرارش در درگیری های بین امپراطوری عثمانی، سلفی ها و وهابی رخ داد با سقوط امپراطوری عثمانی این درگیری ها بین گروه های مختلف سنی و سلفی در مناطق مختلف ادامه پیدا کرد. این که الان می بینیم یک عده سلفی ها دارند بعضی از سنی ها را در مناطق مختلف تکفیر می کنند بیشتر این ها استمرار آن جنگ هایی است که از آن دوران رخ داده.
راجع به درگیری های که بین این ها رخ داده با مدارک تاریخی صحبت بکنیم. یکی از عبارت ها کتاب نقض عقائد الاشاعرة و الماتریدیة بود که مفصل راجع به آن صحبت کردیم. اما در کتاب دیگری در مورد شوال سال 467 هجری این درگیری ها شروع شد در کتاب های متعددی آمده از جمله آن ها در کتاب تاریخ الإسلام ذهبی، در تذکرة الحفاظ و دیگر کتب آمده است. من از البدایة و النهایة برای بزرگواران بخوانم مطرح می کند
«وفي شوال منها وقعت الفتنة بين الحنابلة والأشعرية وذلك أن ابن القشيرى قدم بغداد فجلس يتكلم في النظامية وأخذ يذم الحنابلة وينسبهم إلى التجسيم وساعده أبو سعد الصوفي ومال معه الشيخ أبو إسحاق الشيرازي وكتب إلى نظام الملك يشكو إليه الحنابلة ويسأله المعونة عليهم وذهب جماعة إلى الشريف أبي جعفر بن أبي موسى شيخ الحنابلة وهو في مسجده فدافع عنه آخرون واقتتل الناس بسبب ذلك وقتل رجل خياط من سوق التبن وجرح آخرون وثارت الفتنة»
البداية والنهاية؛ اسم المؤلف: إسماعيل بن عمر بن كثير القرشي أبو الفداء الوفاة: 774، دار النشر: مكتبة المعارف – بيروت، ج12، ص115
«وَ فی شوال مِنها» در شوال آن سال «وقعت الفتنة بين الحنابلة والأشعرية»، بین حنابله به جای این که شافعی های بگوید اشعریه می گوید توضیحش را عرض کردم فتنه رخ داد. ابن قشیری به بغداد آمد «فجلس يتكلم في النظامية» در منطقه نَظامیه (مدرسه نظامیّه) شروع به صحبت کرد. «وأخذ يذم الحنابلة» مدام ضد حنابله صحبت می کرد «و یُنسبُهم إلی التجسیم» گفت آن ها مجسمه هستند. «و ساعدَهُ أبو السعد صوفي»، ابو سعد صوفی هم همین طور شیخ ابو اسحاق شیرازی هم همچنین «وكتب إلى نظام الملك يشكو إليه الحنابلة» و این ها به نظام الملک نامه نوشتند گفتند بیا جلوی حنابله را بگیر این ها مجسمه و کافر هستند. «ويسأله المعونة عليهم»، از نظام الملک بر ضد حنابله کمک خواست. در طرف مقابل گروهی پیش شریف ابو جعفر ابن أبی موسی بزرگ حنابله رفتند جالب اینجاست می گوید این ها هم از ذریه پیغمبر یا بنی هاشم بودند.
«وهو في مسجده فدافع عنه آخرون» دعوا شد «واقتتل الناس بسبب ذلك»، مردم شروع به جنگ کردند یک خیاطی در بازار تِبن کشته شد گروه دیگری در جایی دیگر زخمی شدند «و ثارت الفتنة» از این جا فتنه شروع شد فتنه ای که چندین قرن بین اهل سنت، بین دو گروه حنبلی و شافعی ادامه پیدا کرد. این یکی از عبارت های که برای شما بزرگواران ارائه کردم.
جالب اینجاست اینها بعد از یکسری درگیری های پیش حاکم آمدند بنا شد با همدیگر صلح کنند. حنبلی ها و شافعی ها را پیش حاکم آوردند در المنتظم ابن جوزی مطرح می کند می گوید:
«ثم قام القشيري وكان أقلّهم للشريف أبي جعفر لجروانه معه، فقال الشريف: من هذا؟ فقيل: أبو نصر القشيري. فقال: لو جاز أن يشكر أحد على بدعته لكان هذا الشاب؛ لأنه بادهنا بما في نفسه، ولم ينافقنا كما فعل هذان، وثم التفت إلى الوزير وقال: أي صلح بيننا، إنما يكون الصلح بين مختصمين على ولاية أو دنيا، أوقسمة ميراث، أو تنازع في الملك، فأما هولاء القوم فهم يزعمون أننا كفار، ونحن نزعم أن من لا يعتقد ما نعتقده كافر، فأي صلح بيننا»
المنتظم في تاريخ الملوك والأمم؛ اسم المؤلف: عبد الرحمن بن علي بن محمد بن الجوزي أبو الفرج الوفاة: 597، دار النشر: دار صادر - بيروت - 1358، الطبعة: الأولى، ج16، ص183
«ثم قام القشيري» قشیری بلند شد در جلسه شروع به صحبت کرد، ایشان نسبت به شریف خیلی بی ادبی کرد «فقال الشریف: مَن هذا؟» شریف گفت این که هست این طوری صحبت می کند؟ گفتند این همان ابو نصر قشیری است که رئیس مخالفین توست. «فقال: لو جاز أن يشكر أحد على بدعته لكان هذا الشاب» اگر بنا بود ما از کسی به خاطر بدعتش تشکر کنیم همین جوان است. «لأنه بادهنا بما في نفسه» او خیلی رک و صریح آن چه در دلش بود گفت «و لَم ینافقنا» اما نفاق نداشت «کَما فعلَ هذان» همان طور که آن دو نفر دیگر نفاق داشتند.
بعد به وزیر رو کرد گفت آقای نظام الملک «أیُّ صلحٍ بیننا» می خواهی بین ما صلح ایجاد بکنی؟ (آقایان بیننده خوب دقت بکنید) شیعیان وحدت بین مذاهب اسلامی می گویند بن باز مفتی اعظم عربستان می گوید بین ما و شیعیان وحدت نیست. شیعه می گوید با حنفی، شافعی، مالکی و حنبلی وحدت اما آن ها بین خودشان چه می گویند؟ اصلاً شیعه را کار نداریم ما شیعه ها می گوییم وحدت داشته باشیم آن ها بین خودشان می گویند «أی صلحٍ بیننا» مگر می شود بین منِ حنبلی و این شافعی صلح برقرار کرد و آتش بس داشت؟ ماها با هم وحدت نمی توانیم داشته باشیم منِ حنبلی نمی توانم با یک شافعی وحدت داشته باشم!
«إنما يكون الصلح بين مختصمين على ولاية أو دنيا، أوقسمة ميراث، أو تنازع في الملك»، صلح زمانی است که سر ولایت، سر دنیا، سر تقسیم میراث و سر حکومت دعوا باشد «فأما هؤلاء» این شافعی ها «فهم يزعمون أننا كفار، ونحن نزعم أن من لا يعتقد ما نعتقده كافر»، آن ها ما را کافر می دانند ما حنبلی هر کسی به آن چه ما اعتقاد داریم اعتقاد نداشته باشد کافر می دانیم. ما حنبلی ها می گوییم همه غیر ما کافر آن ها می گویند شما کافر «فأی صلحٍ بیننا» چه صلحی می خواهی بین ما برقرار بکنی؟ (خوب دقت بکنید) شیعه می گوید من با اقسام مختلف اهل سنت وحدت برقرار می کنم سنی شافعی و حنبلی می گویند با همدیگر نمی توانیم صلح داشته باشیم. منِ حنبلی با شافعی و من شافعی با حنبلی نمی توانیم صلح و وحدت داشته باشیم.
این که طرف می گوید تا زمانی که شیعیان دست از همه اعتقادات شان نکشند با آن ها وحدت نخواهیم داشت. تا زمانی که شیعیان به هر چه اعتقاد دارند با آن ها وحدت نخواهیم داشت تو با همین روش با بقیه سنی ها وحدت نمی توانی داشته باشی. شما که بقیه سنی ها را هم تکفیر کردید پس وحدت این که شما فکر می کنید نیست این مدل وحدت اشتباه است که شما مطرح می کنید، اگر این طور بخواهید جلو بروید شما شافعی با شمای حنبلی نمی توانید وحدت داشته باشید خودتان گفتید. این عبارت، عبارت بسیار مهمی است که خیلی مسائل را باز می کند.
اما سراغ عبارت دیگر بروم ابن عساکر شافعی در کتاب تبیین کذب المفتری فی ما نسب إلی الإمام ابی الحسن الأشعری تصنیفُ ناصر السنة حجة الحفاظ مورخ ابی القاسم علی ابن حسن هبت الله ابن عساکر شافعی در این کتاب صفحه 310 مسئله خیلی مهمی را مطرح می کند می گوید اولاً یک مطلبی با سند صحیح می خواهم برای تان مطرح کنم.
«ومما وقع إلى الإمام العالم الحافظ الثقة بهاء الدين ناصر السنة محدث الشام أبي محمد القسم بعد وفاة والده الإمام العالم الحافظ شيخ الإسلام أبي القسم علي بن الحسن بن هبة الله الشافعي رحمه الله من الفوائد التي تليق بهذا الكتاب محضر بخط بعض أصحاب الإمام العالم أبي نصر عبد الرحيم بن الأستاذ أبي القسم القشيري فيه خطوط الأئمة بتصحيح مقاله وموافقته في إعتقاده على الوجه الذي هو مذكور في هذا الكتاب فأوقفنا عليه شيخنا أبو محمد القسم واسمعناه وأمرنا بكتابته فاكتتبناه على ما هو عليه وأثبتناه في هذه الترجمة اللائقة به وهو بسم الله الرحمن الرحيم يشهد من ثبت إسمه ونسبه وصح نهجه ومذهبه واختبر دينه وأمانته من الأئمة الفقهاء والأماثل العلماء وأهل القرآن والمعدلين الأعيان وكتبوا خطوطهم المعروفة بعباراتهم المألوفة مسارعين إلى أداء الأمانة وتوخوا في ذلك ما تحظره الديانة مخافة قوله تعالى ومن أظلم ممن كتم شهادة عنده من الله إن جماعة من الحشوية والأوباش الرعاع المتوسمين بالحنبلية أظهروا ببغداد من البدع الفظيعة والمخازي الشنيعة مالم يتسمح به ملحد فضلا عن موحد ولا تجوز به قادح في أصل الشريعة ولا معطل ونسبوا كل من ينزه الباري تعالى وجل عن النقائص والافات وينفي عنه الحدوث والتشبيهات ويقدسه عن الحلول والزوال ويعظمه عن التغير من حال إلى حال وعن حلوله في الحوادث وحدوث الحوادث فيه إلى الكفر والطغيان ومنافاة أهل الحق والإيمان وتناهوا في قذف الأئمة الماضين وثلب اهل الحق وعصابة الدين ولعنهم في الجوامع والمشاهد والمحافل والمساجد والأسواق والطرقات والخلوة والجماعات ثم غرهم الطمع والإهمال ومدهم في طغيانهم الغي والضلال إلى الطعن فيمن يعتضد به أئمة الهدى وهو للشريعة العروة الوثقى وجعلوا أفعاله الدينية معاصي دنية وترقوا من ذلك إلى القدح في الشافعي رحمة الله عليه وأصحابه واتفق عود الشيخ الإمام الأوحد أبي نصر ابن الأستاذ الإمام زين الإسلام أبي القسم القشيري رحمة الله عليه من مكة حرسها الله فدعا الناس إلى التوحيد وقدس البري عن الحوادث والتحديد فاستجاب له أهل التحقيق من الصدور الفاضل السادة الأماثل وتمادت الحشوية في ضلالتها والإصرار على جهالتها وأبو إلا التصريح بأن المعبود ذو قدم وأضراس ولهوات وأنامل وإنه ينزل بذاته ويتردد على حمار في صورة شاب أمرد بشعر قطط وعليه تاج يلمع وفي رجليه نعلان من ذهب وحفظ ذلك عنهم وعللوه ودونوه في كتبهم وإلى العوام ألقوه وأن هذه الأخبار لا تأويل لها وأنها تجري على ظواهرها وتعتقد كما ورد لفظها وإنه تعالى يتكلم بصوت كالرعد كصهيل الخيل وينقمون على أهل الحق لقولهم أن الله تعالى موصوف بصفات الجلال منعوت بالعلم والقدرة والسمع والبصر والحياة والإرادة والكلام وهذه الصفات قديمة وإنه يتعالى عن قبول الحوادث ولا يجوز تشبيه ذاته بذات المخلوقين ولا تشبيه كلامه بكلام»
الكتاب : تبيين كذب المفتري فيما نسب إلى الإمام أبي الحسن الأشعري؛ المؤلف: علي بن الحسن بن هبة الله بن عساكر الدمشقي؛ الناشر: دار الكتاب العربي – بيروت؛ الطبعة الثالثة ، 1404، ص310
«ومما وقع إلى الإمام العالم الحافظ الثقة بهاء الدين ناصر السنة محدث الشام أبي محمد القسم بعد وفاة والده»، از چیزهایی که به دست امام حافظ ثقه بهاء الدین ناصر السنة بعد از وفات پدرش رسید،
«الإمام العالم الحافظ شيخ الإسلام أبي القسم علي بن الحسن بن هبة الله الشافعي رحمه الله من الفوائد التي تليق بهذا الكتاب» از مطالبی که بدرد این کتاب میخورد. «محضر بخط بعض أصحاب الإمام العالم أبي نصر عبد الرحيم بن الأستاذ أبي القسم القشيري» صورت جلسه یک ماجرا است این ماجرا با خط چه کسی نوشته شده است؟ یکی از اصحاب آقای ابو القاسم قشیری «فيه خطوط الأئمة بتصحيح مقاله»، ائمه آن زمان همه امضاء کردند که این ورقه درست است «فأوقفنا عليه شيخنا أبو محمد القسم»، استاد ما ابو محمد القاسم آورد این را به ما نشان داد. «واسمعناه وأمرنا بكتابته» او برای ما خواند بعدش هم به ما گفت این را بنویسید «فاكتتبناه على ما هو عليه وأثبتناه في هذه الترجمة اللائقة به» ما هم این را نوشتیم الان هم می خواهیم کامل برای تان نقل کنیم.
«وهو بسم الله الرحمن الرحيم يشهد من ثبت إسمه ونسبه وصح نهجه ومذهبه واختبر دينه وأمانته» کسانی که این جا دارند می نویسند و شهادت می دهند مشخص است چه کسی هست آدم مجهولی نیست عقیده شان هم مشخص است امانتداری شان هم مشخص است. «من الأئمة الفقهاء والأماثل العلماء وأهل القرآن والمعدلين الأعيان وكتبوا خطوطهم المعروفة»، خودشان هم نوشتند کسی از طرف ایشان ننوشته است «بعباراتهم المألوفة» با اصطلاحاتی هم که همیشه صحبت می کردند نیامدند یک جوری بگویند شک بشود این حرف فلانی هست یا نه؟
«مسارعين إلى أداء الأمانة» و خیلی هم سریع آمدند ادای امانت کردند و مراقب بودند مخالف شرع انجام ندهند. «ومن أظلم ممن كتم شهادة عنده من الله»، که اگر این شهادت را ندهند ظالم هستند چه می گویند؟ «إن جماعة من الحشوية والأوباش»، یک عده از این بت پرست ها از این های که خدا را جسم می دانند «المتوسمين بالحنبلية » که اسم خودشان را حنبلی گذاشتند «أظهروا ببغداد» این هایی که می گویند ما حنبلی هستیم نه یک حنبلی کوچک، مفتی حنابله بوده است. ببینید اهل سنت راجع به آن ها چه می گویند؟ این ها شافعی ها هستند می گویند این ها اوباش و حشویه هستند. «أظهروا ببغداد من البدع الفظيعة»، در بغداد بدعت های خیلی بدی آوردند. «والمخازي الشنيعة» یک کارهای بسیار زشتی انجام دادند «مالم يتسمح به ملحد فضلا عن موحد ولا تجوز به قادح في أصل الشريعة ولا معطل» کاری که این را کافر جایز نمی داند «ونسبوا كل من ينزه الباري تعالى وجل عن النقائص والافات وينفي عنه الحدوث والتشبيهات ويقدسه عن الحلول والزوال ويعظمه عن التغير من حال إلى حال وعن حلوله في الحوادث وحدوث الحوادث فيه إلى الكفر والطغيان»، گفتند هر کسی که اعتقاد داشته باشد خدای متعال نقص، آفت و حدوث ندارد شبیه به چیزی نیست و هر کسی که خدا را مقدس از حلول و زوال دانست و او را از تغییر و حرکت تعظیم کرد گفت نمی شود خدا حرکت داشته باشد متهم به کفر و طغیان کردند. حنابله ما اشعری ها که شافعی هستیم را می گویند کافر هستید چرا؟ چون ما می گوییم خدا حرکت نمی کند و به آسمان دنیا نمی آید معنی ندارد خدا حرکت بکند.
«ومنافاة أهل الحق والإيمان وتناهوا في قذف الأئمة الماضين»، اتهام زنی به ائمه گذشتگان را به نهایت رساندند «وثلب اهل الحق وعصابة الدين» به اهل حق و صحابه دین بی ادبی کردند.
«ولعنهم في الجوامع والمشاهد والمحافل والمساجد والأسواق والطرقات والخلوة والجماعات» حنبلی ها در همه مساجد و جاهای مختلف ائمه اهل سنت را لعنت کردند. علاوه بر این «وترقوا من ذلك إلى القدح في الشافعي رحمة الله عليه وأصحابه» بعد از او به شافعی و اصحابش هم فحش دادند و گفتند شافعی هم همین مشکلات را دارد، تا زمانی که امام أوحد ابی نصر ابن استاد زین الإسلام ابی القاسم قشیری از مکه آمد چه کار کرد؟ «فدعا الناس إلى التوحيد»، گفت مردم این عقیده ای که حنبلی ها دارند کفر است به سمت توحید بر گردید در مقابل توحید، شرک است. آقای قشیری آمد گفت حنبلی ها مشرک هستند بر گردید موحد بشوید، حنبلی ها می گفتند این ها مشرک هستند این ها می گفتند حنبلی ها مشرک هستند.
«وقدس البري عن الحوادث» میگفتند نه نمی شود چیزی در خدا حدوث داشته باشد «و التحدید» نمی شود خدا حد داشته باشد اگر دست باشد دست خدا باید یک حدی داشته باشد پا داشته باشد پای خدا باید یک حدی داشته باشد. «فاستجاب له أهل التحقيق»، کسانی که اهل تحقیق بودند قبول کردند «من الصدور الفاضل» بزرگانی که اهل فضل بودند «السادة الأماثل» اما «وتمادت الحشوية في ضلالتها والإصرار على جهالتها»، اما حشوی ها که حنبلی هستند حرف هایشان را ادامه دادند. «وأبو إلا التصريح» گفتند ما فقط همین را می گوییم غیر از این چیزی نمی گوییم که «بأن المعبود ذو قدم وأضراس ولهوات وأنامل» خدا پا، دندان، لهوات دارد لهوات به نظرم قطعه گوشت آخر حلق را می گویند انگشت دارد «ینزِلُ بِذاتِه» خودش پایین می آید «وَ یترَدد علی حمارٍ» خدا سوار یک الاغی می شود و این طرف و آن طرف می رود. شکلش چه است؟ همینی که الان وهابی ها می گویند «في صورة شاب أمرد بشعر قطط»، موهایش فرفری است «و علیه تاجٌ یلمع» بر سرش تاجی است می درخشد «وفي رجليه نعلان من ذهب» در پایش دو کفش طلائی دارد «وحفظ ذلك عنهم»، این را همه فهمیدند که این ها می گویند این طور نیست یواشکی گفته باشند «حفظ ذلک عنهم» نه، «وعللوه ودونوه في كتبهم» دقیقاً در کتاب هایشان آوردند «وإلى العوام ألقوه» آن قدر جرأت پیدا کردند به عوام که گفتند بله آقایان عوام بیایید این را ببینید.
«وأن هذه الأخبار لا تأويل لها» نباید روایات صفات خبریه را به اصطلاح تأویل کرد «وأنها تجري على ظواهرها»، صفات را باید بر ظاهرش حمل کرد «وتعتقد كما ورد لفظها» همانی که لفظ هست باید قبول کنیم خدا دست، پا دارد «شاب أمرد» است شلوارک و ... دارد «وإنه تعالى يتكلم بصوت كالرعد»، صدای خدا مثل رعد می ماند «کصهیل الخیل» مثل صدای گروهی از اسب ها که دارند می آیند. «وينقمون على أهل الحق لقولهم أن الله تعالى موصوف بصفات الجلال»
اما ما که می گوییم خدا منزه از این حرف ها است خدا این طوری که شما می گویید نیست به ما اشکال می گیرند.
پس ماجرا را دیدید یک دعوای مفصلی بین این دو گروه رخداد آقایان حنبلی گفتند شما کافر هستید چون قبول ندارید خدا جوان مو فرفری است شما معطله هستید اشعری ها گفتند شما چون اعتقاد دارید خدا جوان مو فرفری است کافر هستید!
سال 470 رسید در این سال ابو اسحاق شیرازی نامه ای به نظام الملک نوشت شکایت کرد حنابله می گویند نامه این بود که بگذار من کل حنبلی ها را قلع و قمع کنم و هر کس حنبلی هست به مذهب شافعی بر گردانم. جوابی که نظام الملک فرستاد این که حق نداری کسی را وادار به مذهبی بکنید. این جواب با این که نامه برای تغییر مذهب باشد مطابقت دارد؛ یعنی او درخواست کرد حنابله تغییر مذهب بدهد نظام الملک گفت نه کسی را حق نداری تغییر مذهب بدهی.
اما کسی که ماجرا را نقل کرد می گوید بعید می دانم این عالم ما گفته باشد می خواهم همه حنابله را شافعی کنم ما می گوییم نه این طور نیست اتفاقاً این ها خیلی اصرار بر تغییر مذهب داشتند. در کتاب طبقات الشافعیة، جلد 4، صفحه 235 می گوید:
«فلما وقع الصلح وسكن الأمر أخذ الحنابلة يشيعون أن الشيخ أبا إسحاق تبرأ من مذهب الأشعري فغضب الشيخ لذلك غضبا لم يصل أحد إلى تسكينه وكاتب نظام الملك فقالت الحنابلة إنه كتب يسأله في إبطال مذهبهم ولم يكن الأمر على هذه الصورة وإنما كتب يشكو أهل الفتن فعاد جواب نظام الملك في سنة سبعين وأربعمائة إلى الشيخ باستجلاب خاطره وتعظيمه والأمر بالانتقام من الذين أثاروا الفتنة وبأن يسجن الشريف أبو جعفر وكان الخليفة قد حبسه بدار الخلافة عند ما شكاه الشيخ أبو إسحاق قالوا ومن كتاب نظام الملك إلى الشيخ وأنه لا يمكن تغيير المذاهب ولا نقل أهلها عنها والغالب على تلك الناحية مذهب أحمد ومحله معروف عند الأئمة وقدره معلوم في السنة في كلام طويل سكن به جأش الشيخ وأنا لا أعتقد أن الشيخ أراد إبطال مذهب الإمام أحمد ...»
طبقات الشافعية الكبرى؛ اسم المؤلف: تاج الدين بن علي بن عبد الكافي السبكي الوفاة: 771هـ، دار النشر: هجر للطباعة والنشر والتوزيع - 1413هـ، الطبعة: ط2، تحقيق: د. محمود محمد الطناحي د.عبد الفتاح محمد الحلو، ج4، ص235
«فلما وقع الصلح وسكن الأمر» وقتی مقداری آرام شد، «أخذ الحنابلة يشيعون أن الشيخ أبا إسحاق تبرأ من مذهب الأشعري» حنابله گفتند ابو اسحاق دست از مذهب خودش بر داشته، ابو اسحاق مثل ما گفت خدا جوان مو فرفری و ... است. ابو اسحاق عصبانی شد و به نظام الملک نامه نوشت حنبلی ها می گویند نامه او این بود که «يسأله في إبطال مذهبهم»، درخواستش این بود مذهب حنبلی باید نابود و باطل بشود دیگر اصلاً چیزی به اسم حنبلی نباید وجود داشته باشد. ولی این طور نبود او نامه نوشته از اهل فتنه شکایت کرد، جواب که آمد مقداری استجلاب خاطر هست و مقداری دل او را به دست آوردند شما آدم خیلی خوب هستی. بعد از دشمن های شما انتقام می گیرم.
اما «قالوا ومن كتاب نظام الملك إلى الشيخ وأنه لا يمكن تغيير المذاهب ولا نقل أهلها عنها والغالب على تلك الناحية مذهب أحمد» نظام الملک این هم در نامه فرستاده بود اگر شیخ ابو اسحاق درخواست ابطال مذهب حنبلی را نکرده چرا نظام الملک گفت حق ندارید مردم را تغییر مذهب بدهید، چرا نمی شود؟ نه این که چون حنبلی ها کافر نیستند چون که بیشتر مردم آن منطقه حنبلی هستند نمی توانیم آن ها را از حنبلی بودن بر گردانیم، تعدادشان زیاد است اگر کم بودند ما هم این کار را می کردیم.
یعنی اشعری ها و شافعی ها اگر زورشان می رسید کل حنابله را از حنبلی به شافعی بر می گرداندند. بعد خودش می گوید: «وأنا لا أعتقد أن الشيخ أراد إبطال مذهب الإمام أحمد»، بعید می دانم شیخ می خواست مذهب امام احمد را باطل کند، نخیر اگر این نبود همچنین جوابی برایش نمی دادند.
این هم در ادامه که دلالت بر تکفیر می کند خیلی واضح است جواب که آمد حنبلی ها خیلی خوشحال شدند کسی نمی تواند عقیده مان را تغییر بدهد. عبارت در المنتظم، جلد 16، صفحه 191 می گوید:
«فتداول هذا الكلام بين الحنابلة وسروا به ، وقووا معه ، فلما كان يوم الثلاثاء ثاني شوال وهو يوم يسمى بفرح ساعة خرج من المدرسة متفقة يعرف بالاسكندراني، ومعه بعض من يؤثر الفتنة إلى سوق الثلاثاء، فتكلم بتكفير الحنابلة فرمي بآجرّه، فدخل إلى سوق المدرسة و استغاث بأهلها، فخرجوا معه إلى سوق الثلاثاء، ونهبوا بعض ما كان فيه، ووقع الشر، وغلب أهل سوق الثلاثاء بالعوام، ودخلوا سوق المدرسة فنهبوا القطعة التي تليهم منه ، وقتلوا مريضاً وجدوه في غرفة، وخاف نؤيد الملك على داره فأرسل إلى العميد أبي نصر يعلمه الحال، فأنقذ إليه الديلم والخراسانية فدفعوا العوام، وقتلوا النشاب بضعة عشر...»
المنتظم في تاريخ الملوك والأمم؛ اسم المؤلف: عبد الرحمن بن علي بن محمد بن الجوزي أبو الفرج الوفاة: 597، دار النشر: دار صادر - بيروت - 1358، الطبعة: الأولى، ج16، ص191
«فتداول هذا الكلام بين الحنابلة» جواب بین حنابله پخش شد «وسروا به وقووا معه» قدرت پیدا کردند وقتی این طوری شد در روز سه شنبه دوم شوال اسمش را «فرح الساعة» گذاشتند روز شادی یک ساعته «خرج من المدرسة متفقة يعرف بالاسكندراني»، یک طلبه ای از مدرسه شافعی ها بیرون آمد اسمش اسکندرانی بود «ومعه بعض من يؤثر الفتنة»، بعضی از کسانی هم که اهل فتنه بودند به سه شنبه بازار رفتند «فتکلم بتکفیر الحنابلة إلى سوق الثلاثاء، فتكلم بتكفير الحنابلة» اشعری، شافعی بود گفت حنبلی ها کافر هستند.
یک آجر طرفش آمد «فرمي بآجرّه، فدخل إلى سوق المدرسة و استغاث بأهلها» در بازار مدرسه رفت از مردم کمک خواست مردم سه شنبه بازار ریختند هر چه بود غارت کردند دوباره دعوا شروع شد. «وغلب أهل سوق الثلاثاء بالعوام» اهل سوق ثلاثاء از عوام کمک خواستند در سه شنبه بازار، اموال شان غارت شده بود این ها در بازار مدرسه ریختند «فنهبوا القطعة التي تليهم منه»، آن مقداری که سمت این ها بود هر چه بود غارت کردند و یک مریضی را کشتند خبر به حاکم رسید گروه های مختلف را فرستادند.
«وقتلوا النشاب بضعة عشر»؛ یک گروه تیر انداز فرستادند ماجرا را آرام کنند، تیر اندازها تعدادی بیش از دَه نفر را کشتند. این دعواها، دعواهای سر حکومت یا سر مذهب است؟ نگاه کنید سر مذهب در یک شهر نه بین دو کشور، در یک شهر حنبلی و شافعی آب شان در یک جوب نرفت ریختند همدیگر را کشتند. چندین کشته داشتند.
در ادامه به حدود سال 475 می رسد مدام جلوتر می رویم در سال 475 عبارتی را مطرح می کند می گوید در این سال دوباره فتنه بالا گرفت، چرا؟ چون آقایان اشعری، شافعی ها بودند.
«(ذكر الفتنة ببغداد بين الشافعية والحنابلة) ورد إلى بغداد هذه السنة الشريف أبو القاسم البكري المغربي الواعظ وكان أشعري المذهب وكان قد قصد نظام الملك فأحبه ومال إليه وسيره إلى بغداد وأجرى عليه الجراية الوافرة فوعظ بالمدرسة النظامية وكان يذكر الحنابلة ويعيبهم ويقول ( وما كفر سليما ولكن الشياطين كفروا ) والله ما كفر أحمد ولكن أصحابه كفروا ثم إنهقصد يوما دار قاضي القضاة أبي عبد الله الدامغاني بنهر القلائين فجرى بين بعض أصحابه وبين الحنابلة مشاجرة أدت إلى الفتنة وكثر جمعه فكبس دور بني الفراء وأخذ كتبهم وأخذ منها كتاب الصفات لأبي يعلى فكان يقرأبين يديه وهو جالس على الكرسي للوعظ فيشنع به عليهم وجرى له معهم خصومات وفتن ولقب البكري من الديوان بعلم السنة ومات ببغداد ودفن عند قبر أبي الحسن الأشعري»
الكامل في التاريخ؛ اسم المؤلف: أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم الشيباني الوفاة: 630هـ، دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1415هـ، الطبعة: ط2، تحقيق: عبد الله القاضي، ج8، ص428
یک شخصی به نام ابو الشریف ابو القاسم بکری واعظ «وَ کان أشعری المذهب» عرض کردیم اشعری وقتی می گوید یعنی شافعی بود. «وكان قد قصد نظام الملك فأحبه»؛ پیش نظام الملک رفته بود او هم خیلی خوشش آمده بود «ومال إليه وسيره إلى بغداد» گفت به به عجب آدم خوبی تو را باید به بغداد بفرستیم. «وأجرى عليه الجراية الوافرة» یک پول خوبی به او داد «فوعظ بالمدرسة النظامية» در مدرسه نظامیه تدریس می کرد کارش چه بود؟ «وكان يذكر الحنابلة ويعيبهم» می گفت حنابله «(وما كفر سليما ولكن الشياطين كفروا)» سلیمان کافر نشد شیاطین اطرافش کافر شدند «والله ما كفر أحمد ولكن أصحابه كفروا» احمد ابن حنبل کافر نشد اما حنبلی ها کافر شدند.
«ثم إنهقصد يوما دار قاضي القضاة أبي عبد الله الدامغاني»، به خانه قاضی القضات ابو عبد الله دامغانی رفت بین او و گروهی از حنبلی ها دوباره درگیری و منجر به فتنه شد. «وَ کثُرَ جَمعُه» نیروهای آقای ابو القاسم بکری زیاد بودند «فكبس دور بني الفراء»، از این جا یک ماجرای خیلی هیجانی شروع می شود ماجرا چه است؟ به خانه های بنی الفراء ریختند ابو یعلاء فراء بزرگ حنابله بود، همان کسی که کتاب صفات دارد.
این آقا در کتابش که الان پخش است همه روایات تجسیمی را آورده می گوید این ها وقتی ریختند کتاب بنی الفراء در بین کتاب های که به دست آوردند کتاب صفات ابو یعلاء بود. این کتاب را آوردند «فکانَ یُقرءَ بَین یَدیه» جلوی این آقا گذاشتند بهترین برهان بر ضد حنبلی ها گیرشان آمد. تا حالا می گفتیم حنبلی ها «شاب أمرد» می گویند می گوید دروغ است نگاه کن ابو یعلاء فراء در کتابش «شاب أمرد» نوشته است چه کار می خواهید بکنید؟ «و شَنَّع علیهم» شروع به مسخره کردن آن ها کرد از این جا دشمنی ها شروع شد. «ولقب البكري من الديوان بعلم السنة» لقب آقای بکری شافعیِ اشعری را به خاطر این که او و نیروهایش کتاب تجسیمیه حنبلی ها را کشف کرد و آن ها را رسوا کرد نامش را علم السنة گذاشتند.
(میان برنامه)
استاد ابو القاسمی:
عرض سلام مجدد دارم خدمت شما بینندگان عزیز و گرانقدر، داشتیم دعواهای بین شافعی ها و حنبلی ها را مطرح می کردیم، عرض شد که شافعی ها به خانه حنبلی ها ریختند و کتاب صفات را کشف کردند شروع به خواندن این کتاب کردند. در کتاب العِبر آقای ذهبی راجع به بکری صحبت می کند می گوید:
«والبكري أبو بكر المغربي الواعظ من دعاة الأشعرية وفد على نظام الملك بخراسان فنفق عليه وكتب له سجلا أن يجلس بجوامع بغداد فقدم وجلس ووعظ ونال من الحنابلة سبا وتكفيرا ونالوا منه ولم تطل مدته ومات في هذا العام»
العبر في خبر من غبر؛ اسم المؤلف: شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي الوفاة: 748هـ، دار النشر: مطبعة حكومة الكويت - الكويت - 1984، الطبعة: ط2، تحقيق: د. صلاح الدين المنجد، ج3، ص286 و 287
«والبكري أبو بكر المغربي الواعظ من دعاة الأشعرية وفد على نظام الملك بخراسان»، در خراسان مهمان نظام الملک شد «فنَفقَ علیه» خیلی خرجش کرد «وكتب له سجلا أن يجلس بجوامع بغداد»، برایش یک دست خطی نوشت که آقای ابوبکر مغربی واعظ حق دارد در مساجد بغداد بنشیند و هر چه دلش خواست بگوید. «فَقَدِمَ» آمد «جَلِسَ» نشست «وَعَظَ» سخنرانی می کرد. «ونال من الحنابلة سبا وتكفيرا»، در فحش و تکفیر حسابی از خجالت حنابله در آمد این آقای شافعی به حنبلی ها خوب فحش و تکفیر داد «و نالوا مِنه» آن ها هم از خجالتش در آمدند، آن ها هم سب و تکفیر کردند.
در مرآة الجنان یافعی، جلد 3، صفحه 120 همین را مطرح می کند می گوید:
«فكتب له سجلاً أن يجلس بجوامع بغداد، فقدم، وجلس، ووعظ، ونال من الحنابلة سباً وتكفيراً، ونالوا منه»
الكتاب: مرآة الجنان وعبرة اليقظان في معرفة ما يعتبر من حوادث الزمان؛ المؤلف: أبو محمد عفيف الدين عبد الله بن أسعد بن علي بن سليمان اليافعي (المتوفى: 768هـ)، وضع حواشيه: خليل المنصور، الناشر: دار الكتب العلمية، بيروت – لبنان، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1997 م، ج3، ص91
در شذرات الذهب شبیه همین را آورد «وَ فیها ابوبکر ...» این عبارت را مشاهده کردید ادامه این درگیری ها بین این دو گروه را ببینیم چطور بوده است. در چیزی که مطرح کردند ابن جوزی حنبلی است از این ماجرا یک مقدار ناراضی است ماجرا را نقل می کند یک ذره سعی می کند توجیه کند اما نقل کرد؛ چون ابن جوزی، حنبلی بود اما مقداری گرایش اشعری داشت در المنتظم ماجرا را مطرح می کند:
«وفي يوم الجمعة لخميس بقين من شوال: عبر قاص من الأشعرية يقال له: البكري إلى جامع المنصور ومعه الفضولي الشحنة و الأتراك والعجم بالسلاح فوعظ، وكان هذا البكري فيه حدة وطيش، وكان النظام قد أنفذ ابن القشيري فتلقاه الحنابلة بالسب، وكان له عرض فائق من هذا فأخذه النظام إليه، وبعث إليهم هذا الرجل، وكان ممن لا خلاق له، فأخذ يسب الحنابلة ويستخف بهم، وكان معه كتاب من النظام يتضمن الإذن له في الجلوس في المدرسة، والتكلم بمذهب الأشعرية، فجلس في الأماكن كلها، وقال: لابد من جامع المنصور. فقيل لنقيب النقباء، فقال لا طاقة لي بأهل باب البصرة فقيل: لابد من مداراة هذا الأمر. فقال: ابعثوا إلى أصحاب الشحنة، فأقام على كل باب من أبواب الجامع تركياً، ونادى من باب البصرة وتلك الاصقاع دعوا لنا اليوم الجامع، فمنعهم من الحضور، وحضر الفضولي الشحنة و الأتراك والعجم بالسلاح، وصعد المنبر وقال: ' وما كفر سليمان ولكن الشياطين كفروا ' ماكفر أحمد بن حنبل، وإنما أصحابه، فجاء الأجر فأخذ النقيب قوام الجامع، وقال ك هذا من أين؟ فقالوا: إن قوماً من الهاشميين تبطنوا السقف وفعلوا هذا. وكان الحنابلة يكتبون إليه العجائب فيستخف بهم في جواتها»
المنتظم في تاريخ الملوك والأمم؛ اسم المؤلف: عبد الرحمن بن علي بن محمد بن الجوزي أبو الفرج الوفاة: 597، دار النشر: دار صادر - بيروت - 1358، الطبعة: الأولى، ج16، ص224
«وفي يوم الجمعة لخميس بقين من شوال» در 25 شوال «عبر قاص من الأشعرية»، یکی از سخنران ها و قصه گوها آن ها عَلَمْ السنة می گویند این قاص می گوید قاص یک اصطلاح مُهین و پایین آورنده جایگاه اوست منبری معروف عَلَمْ السنة این قاص می گوید. «البكري إلى جامع المنصور» به جامع منصور آمد «ومعه الفضولي»، البته این فضولی، الفَضولی ظاهراً ربطش بود یعنی کسانی که برای پراکنده کردن مردم می آمدند یعنی گروه ضربت، گروه ضربت که شحنه، ترک ها و عجم بودند با سلاح آمدند «فوعظَ» شروع به سخنرانی کردن، «وكان هذا البكري فيه حدة وطيش» بکری یک مقدار سر داغی داشت.
«وكان النظام قد أنفذ ابن القشيري فتلقاه الحنابلة بالسب»، قبلاً ابن قشیری آمده بود اما حنابله فحشش داده بودند. «وكان له عرض فائق من هذا فأخذه النظام إليه»، نظام این آقا را پیش قشیری فرستاد. «وبعث إليهم هذا الرجل وكان ممن لا خلاق له»، آدم بی ادبی بود. «فأخذ يسب الحنابلة ويستخف بهم»، این بی ادب، بزرگ اشعری ها و شافعی ها بود شروع کرد فحش دادن به حنابله و مسخره شان میکرد. یک کتابی از نظام الملک داشت به او اجازه داد در مدرسه بنشیند و مذهب اشعری را پخش کند همه جا می نشست آخر گفت باید در لانه زنبور بروم در مسجد اصلی حنبلی ها سخنرانی کنم.
«لابد من جامع المنصور. فقيل لنقيب النقباء»، به بزرگِ بزرگان گفتند آن جا می خواهد برود صحبت کند. «فقال لا طاقة لي بأهل باب البصرة» من نمی توانم با این ها در بیافتم حنبلی ها زورشان زیاد است. «فقيل: لابد من مداراة هذا الأمر»، گفتند دستور از حاکم است هر جا خواست صحبت کند باید مدارا کنید. «فقال: ابعثوا إلى أصحاب الشحنة» گفت بفرستید نیروی ضربت بیاید «فأقام على كل باب من أبواب الجامع تركياً»، دم هر دری از درهای مسجد سرباز گذاشت. «ونادى من باب البصرة وتلك الاصقاع دعوا لنا اليوم الجامع» گفت بروید بگویید همه امروز جمع شوند یک گروهی آمدند، «وحضر الفضولي الشحنة و الأتراك والعجم بالسلاح»، گروه های ضربت شحنه، ترک ها و عجم با سلاح آمدند این هم بالای منبر رفت گفت «وما كفر سليمان ولكن الشياطين كفروا»، سلیمان کافر نشد شیاطینی که در لشکرش بودند کافر شدند. «ماكفر أحمد بن حنبل، وإنما أصحابه» احمد کافر نشد اما حنبلی ها کافر شدند. همین طور روی منبر صحبت می کرد «فجاء الآجر» آجری به او خورد.
«فأخذ النقيب قوام الجامع»، نقیب گفت سریع مسئولین بیایند این آجر از کجا آمد؟ «هذا من أين؟ فقالوا: إن قوماً من الهاشميين تبطنوا السقف وفعلوا هذا» گفت یک تعدادی از هاشمی ها (گفتیم حنبلی، هاشمی بودند) لای چوب های سقف رفتند از آمدند و آجر را زدند. «وكان الحنابلة يكتبون إليه العجائب» حنبلی ها مدام ... برایش می فرستادند این هم مدام مسخره شان می کرد؛ پس بینید بین شافعی ها و حنبلی ها همچنین وضع خوبی نبوده، جالب اینجاست در جای دیگر در ادامه می گوید این آقا فرستاد.
«فبعث من وكل بدار ابن الفراء ونهبت الدار ، وأخذ منها كتاب الصفات وجعله العميد بين يديه يقرئه لكل من يدخل إليه ويقول: أيجوز لمن يكتب هذا أن يحمى أو يؤوى في بلد؟ قال المصنف: قرأت بخط ابن عقيل: أنه لما أنفذ نظام الملك بأبي نصر ابن القشيري تكلم بمذهب أبي الحسن، فقابلوه بأسخف كلام على السن العوام ، فصبر لهم هنيئة، ثم أنفذ البكري سفيهاً طرقياً شاهد أحواله الإلحاد، فحكى عن الحنابلة ما لايليق بالله سبحانه، فأعزى بشتمهم وقال: هؤلاء يقولون الله ذكر فرماه الله في ذلك العضو بالخبيث فمات. وفيها: حارب ملك شاه أخاه تكش، فأسره ثم من عليه»
المنتظم في تاريخ الملوك والأمم؛ اسم المؤلف: عبد الرحمن بن علي بن محمد بن الجوزي أبو الفرج الوفاة: 597، دار النشر: دار صادر - بيروت - 1358، الطبعة: الأولى، ج16، ص225
«فبعث من وكل بدار ابن الفراء ونهبت الدار»، دستور داد به خانه ابو یعلاء فراء بریزید «وأخذ منها كتاب الصفات» از او کتاب صفات را گرفتند. «وجعله العميد بين يديه يقرئه لكل من يدخل إليه» عمید این را برای هر کس می آمد می خواند گفت ببینید این ها چه اعتقاداتی دارند؟ «أيجوز لمن يكتب هذا أن يحمى أو يؤوى في بلد؟» اصلاً می شود کسی که اعتقاد دارد خدا این طوری است در شهر نگهش داشت؟ بعد مصنف می گوید به خط ابن عقیل خواندم «أنه لما أنفذ نظام الملك بأبي نصر ابن القشيري تكلم بمذهب أبي الحسن»، نظام الملک، ابی نصر قشیری را فرستاد مذهب اشعری را مطرح کرد. «فقابلوه بأسخف كلام على السن العوام»، آن ها هم شروع به مسخره کردنش کردند یک مدتی صبر کرد. «ثم أنفذ البكري سفيهاً طرقياً شاهد أحواله الإلحاد» در این متن آمده در متن های دیگری که دیده بودم گفته بودند «ظاهرُ أحوال إلحاد» نظام الملک، بکری را فرستاد بکری چه کسی بود؟ یک جوانِ نادان کوچه بازاری کافر هم بود.
«فحكى عن الحنابلة ما لايليق بالله سبحانه»، راجع به حنابله چیزهایی می گفت اصلاً نمی شود گفت «فأعزى بشتمهم»، مدام به این ها دشنام می داد. «وقال: هؤلاء يقولون الله ذكر»، این ها می گویند خدا مذکر است چون شاب گفته نه شابة، شاب در مقابل شابة است. می گوید خدا، مرد است زن نیست. شکل خدا یک شکل مرد است این را می گفت، می گفت حنبلی ها این طوری می گویند کتاب و روایت شان را دارد می خواند. «فرماه الله في ذلك العضو بالخبيث فمات»، همان عضوش را سرطان گرفت و مُرد!
ببینید جنگ بین شافعی ها و حنبلی ها چطوری است؟ آن وقت این ها می گویند شما شیعیان تکفیری هستید این ها چند قرن همدیگر را تکفیر کردند با همدیگر جنگیدند و دشمنی کردند شما شیعه را تکفیری می دانید؟ این را در المنتظم مطرح کرده بود که برای تان خواندیم.
آقای ذهبی همین ماجرا را نقل می کند ولی خیلی باز نمی کند مقداری محدودتر می گذارد. سیر اعلام النبلاء، جلد 18، صفحه 561:
«البكري الواعظ العالم أبو بكر عنيق البكري المغربي الأشعري وفد على النظام الوزير فنفق عليه وكتب له توقيعا بأن يعظ بجوامع بغداد فقدم وجلس واحتفل الخلق فذكر الحنابلة وحط وبالغ ونبزهم بالتجسيم فهاجت الفتنة وغلت بها المراجل وكفر هؤلاء هؤلاء ولما عزم على الجلوس بجامع المنصور قال نقيب النقباء قفوا حتى أنقل أهلي فلا بد من قتل ونهب ثم أغلقت أبواب الجامع وصعد البكري وحوله الترك بالقسي ولقب بعلم السنة فتعرض لأصحابه طائفة من الحنابلة فشدت الدولة منه وكبست دور بني القاضي ابن الفراء وأخذت كتبهم وفيها كتاب في الصفات فكان يقرأ بين يدي البكري وهو يشنع ويشغب ...»
سير أعلام النبلاء؛ اسم المؤلف: محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الذهبي أبو عبد الله الوفاة: 748، دار النشر: مؤسسة الرسالة - بيروت - 1413، الطبعة: التاسعة، تحقيق: شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي، ج 18، ص 561
«البكري الواعظ العالم أبو بكر عنيق البكري المغربي الأشعري»، همان ماجرا را مطرح می کند بعد می گوید: «فذكر الحنابلة وحط وبالغ ونبزهم بالتجسيم» رسماً گفت شما مجسمه هستید فتنه بالا گرفت. «وغلت بها المراجل وكفر هؤلاء هؤلاء» شروع به تکفیر همدیگر کردند. آن وقت شیعیان تکفیری هستند؟ ذهبی دارد می گوید حنبلی، شافعی را تکفیر کرد شافعی، حنبلی را و بعد ماجرای این که در مسجد داشت سخنرانی می کرد به اصحاب حنابله فحش داد بعد آجر به سمتش پرت کردند بعد کتاب صفات را گرفتند همه را مطرح کرده است. این هم ماجراهای بین اشعری ها (شافعی ها) و حنابله
مگر در این کتاب چه آمده است؟ خود اهل سنت، از بزرگواران عذر می خواهم در کتاب الکامل فی التاریخ ابن اثیر عبارتی مطرح می کند. عبارت بسیار تند است می گوید:
«وهو مصنف كتاب الصفات أتى فيه بكل عجيبة وترتيب أبوابه يدل على التجسيم المخص تعالى الله عن ذلك وكان ابن تميمي الحنبلي يقول لقد خرى أبو يعلى الفراء على الحنابلة خرية لا يغسلها الماء»
الكامل في التاريخ؛ اسم المؤلف: أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم الشيباني الوفاة: 630هـ، دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1415هـ، الطبعة: ط2، تحقيق: عبد الله القاضي، ج8، ص378
«وَ هوَ مُصنِف کتاب الصفات» آقای ابو یعلاء کتاب صفات را نوشته این کتاب شهره اش جهانی شده بود یعنی تا کتاب صفات می گفت می فهمیدند چه را داری می گویی؟ می فهمیدند همان کتابی است که چند قرن موجب تمسخر حنبلیها شده است. می گوید «وهو مصنف كتاب الصفات أتى فيه بكل عجيبة»، هر چه چرت و پرت بود در آن آورد همینی که الان وهابی ها دارند می گویند این «عجیبه» می گوید «وترتيب أبوابه يدل على التجسيم المخص»، وقتی این کتاب را نگاه کنی یقین می کنی مجسم بوده تجسیم مَحض، مُخَض غلط است نقطه اش جابجا شده «تعالی الله ان ذلک» ابن تیمیه این حرف ها را گفته وهابی ها هم همین حرف ها را می زنند.
بعد می گوید ابن تمیمی حنبلی یک اصطلاحی داشت می گفت: «لقد خرى أبو يعلى الفراء على الحنابلة خرية لا يغسلها الماء»، این را ترجمه نمی توانم بکنم می گوید یک کاری انجام داد آب هم قطع است هیچ جوری نمی شود این را پاک کرد. با آب هم نمی شود شُست خودشان می دانند چه کار کردند؟ فقط مسئله این بود ناراحت هستند چرا این کتاب دست شافعی ها افتاد؟ وگرنه اصل کتاب مشکلی نداشت بین خودشان می خواندند و بین خودشان از این تجسیم ها زیاد دارند. چرا در شبکه های وهابی نمی آیند صفات خدا را بخوانند؟ مگر از خدا شناسی مهم تر داریم؟ آقایان وهابی یک جلسه بگذارید بگویید امروز می خواهیم صفات خدا را بگوییم خدا رحیم، کریم، شاب أمرد، جعد، قطط، شلوارک و تاج دارد لباسش این طوری هست صفات خدا را می خواهیم بشناسیم چرا نمی گویید؟
اگر این کتاب دست شافعی ها نیفتاده بود همین ها را هم جلوی مردم نمی گفتند ولی الان کتاب پخش شد و این کتاب چرا پخش شد؟ به خاطر تکفیرهایی که بین دو طرف رد و بدل می شد. تکفیرها رخ داد این ها به خانه او ریختند و از خانه ابو یعلاء کتابش را گرفتند.
در همین زمان ها بود گفتیم چون این ها حنابله را تکفیر کردند در کتاب العبر فی خبر من غبر راجع به ابو حامد بَرَوی طوسی فقیه صحبت می کند. می گوید:
«وأبو حامد البروى الطوسى الفقيه الشافعي محمد بن محمد تلميذ تلميذ محمد بن يحيى وصاحب التعليقة المشهورة في الخلاف كان إليه المنتهى في معرفة الكلام والنظر والبلاغة والجدل بارعا في معرفة مذهب الأشعري قدم بغداد وشغب على الحنابلة أهدوا له مع امرأة صحن حلو مسمومة وقيل إن البروى قال لو كان لي أمر لوضعت على الحنابلة الجزية»
العبر في خبر من غبر؛ اسم المؤلف: شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي الوفاة: 748هـ، دار النشر: مطبعة حكومة الكويت - الكويت - 1984، الطبعة: ط2، تحقيق: د. صلاح الدين المنجد، ج4، ص200
...شاگردِ شاگرد محمد ابن یحیی «كان إليه المنتهى في معرفة الكلام والنظر والبلاغة والجدل»، متخصص کلام بود متخصص نظر، بلاغت و جدل بود. «بارعا في معرفة مذهب الأشعري»، متخصص اشعری بود «قدم بغداد» او هم به بغداد آمد «وشغب على الحنابلة»، شروع کرد ضد حنابله کار کردن این آقا چطور مُرد؟ او را گفتند در یکی از اعضای بدنش سرطان گرفت و مُرد، نه، «أهدوا له مع امرأة صحن حلو مسمومة»، یک سینی شیرینی مسموم برایش فرستادند حنبلی ها چون که آقا متخصص شافعی بود یک سینی حلوای مسموم برایش فرستادند. تأسیاً بخال المؤمنین معاویه، معاویه برای مالک اشتر عسل مسموم فرستاد این ها هم گفتند ما به سنت خال المؤمنین عمل می کنیم یک سینی شیرینی مسموم برای این آقا فرستادند ایشان را از دنیا بردند.
بعد می گفت «لو کانَ لِی امرُ» اگر من حاکم باشم «لوضعت على الحنابلة الجزية»، از حنابله جزیه می گیرم حنابله مسلمان نیستند در نظر من کافر هستند. این فقیه اشعریِ شافعی رسماً می گفت حنبلی ها کافر هستند باید از آن ها جزیه گرفت.
در شذرات الذهب، جلد 4، صفحه 224 هم همین را مطرح کرده است.
«وفيها أبو حامد البروي الطوسي الفقيه الشافعي محمد بن محمد تلميذ محمد ابن يحيى وصاحب التعليقة المشهورة في الخلاف كان إليه في المنتهى في معرفة الكلام والنظر والبلاغة والجدل بارعا في معرفة مذهب الأشعري قدم بغداد وشغب على الحنابلة وأثار الفتنة ووعظ بالنظامية وبعد صيته فأصبح ميتا فيقال أن الحنابلة أهدوا له مع امرأة صحن حلوى مسمومة وقيل أن البروي قال لو كان لي أمر لوضعت على الحنابلة الجزية قاله في العبر والبروي بفتح الموحدة وتشديد الراء المضمومة نسبة إلى بروية جد»
شذرات الذهب في أخبار من ذهب؛ اسم المؤلف: عبد الحي بن أحمد بن محمد العكري الحنبلي الوفاة: 1089هـ، دار النشر: دار بن كثير - دمشق - 1406هـ، الطبعة: ط1، تحقيق: عبد القادر الأرنؤوط، محمود الأرناؤوط، ج4، ص224
می گوید «وأثار الفتنة»، فتنه را بالا برد «ووعظ بالنظامية وبعد صيته فأصبح ميتا»، خیلی سر و صدا می کرد؛ اما یک روز صبح مرد گفته می شود حنبلی ها یک سینی شیرینی مسموم به او دادند خلاصه ایشان را به شهادت رساندند، در راه حفظ دین گفتند مصلحت این است که دشمن ما این چنین از دنیا برود و نباشد آبروی ما حنبلی ها را ببرد.
نمونه دیگر راجع به عبد الغنی مقدسی – متوفای 600 شوافع او را تکفیر کردند. جلسه ای پیش سلطان آوردند راجع به او صحبت کردند ببینیم نظر آٔقایان شافعی در مورد حنبلی چه بود؟ می گوید در دمشق آمد بعد می گوید اصفهان آمد
«إلى أن تكلم في الصفات والقرآن بشيء أنكره عليه أهل التأويل من الفقهاء وشنعوا عليه وعقد له مجلس بدار السلطان حضره القضاة والفقهاء فأصر على قوله فأباحوا دمه»
الوافي بالوفيات؛ اسم المؤلف: صلاح الدين خليل بن أيبك الصفدي الوفاة: 764، دار النشر: دار إحياء التراث - بيروت - 1420هـ- 2000م، تحقيق: أحمد الأرناؤوط وتركي مصطفى، ج19، ص22
«إلى أن تكلم في الصفات»، تا این که راجع به صفات خدا صحبت کرد این حنبلی در رابطه با صفات تا سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد شما می خواهی بفهمی این آدم چطور آدمی است بگو خدای تو که است؟ چیزی دیگری نمی خواهد. «أنكره عليه أهل التأويل من الفقهاء»، اهل تأویل اشاعره که همان شافعی ها بودند به او اشکال گرفتند «وشنعوا علیه» در دار سلطان جلسه ای تشکیل شد. «وعقد له مجلس بدار السلطان حضره القضاة والفقهاء فأصر على قوله»، گفت نه خدا جوان مو فرفری و هر چه هست. «فأباحوا دمه»، گفتند خونش حلال است آقایان شافعی خون فقیه حنبلی را حلال شمردند چرا؟ چون صفات خدا را می گفت الان ما تکفیری هستیم یا تکفیری، شافعی ها هستند که حنبلی ها را تکفیر کردند؟ مشخص بود جنگ ها و درگیری های که بین این ها بود چه است؟ این ها مصائبی است که برای مردم متأسفانه مطرح نمی کنند. اما اگر بنا باشد گفته بشود این قدر از این تکفیرها در کتب شان هست که آن سرش ناپیدا است.
باقی ان شاء الله برای جلسات آینده موفق و مؤید باشید
«والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»